اشعار ابوسعید ابوالخیر | زیباترین اشعار عاشقانه و رباعیات عارفانه ابوسعید ابوالخیر

اشعار ابوسعید ابوالخیر

گزیده اشعار عارفانه و عاشقانه ابوسعید ابوالخیر عارف مشهور در وصف خدا و عشق و بهترین شعرها و رباعیات ابوسعید ابوالخیر با عکس نوشته های زیبا

عکس نوشته اشعار ابوسعید ابوالخیر
عکس نوشته اشعار ابوسعید ابوالخیر

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما
یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما
یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

******

اشعار عارفانه ابوسعید ابوالخیر

این که گویند فنا هست غلط می گویند
تا خدا هست درین معرکه ما هم هستیم

******

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

******

یا رب مکن از لطف پریشان ما را
هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات تو غنی بوده و ما محتاجیم
محتاج بغیر خود مگردان ما را

******

خداوندا بگردانی بلا را
ز آفتها نگه داری تو ما را

******

اشعار ابوسعید ابوالخیر در مورد عشق

وا فریادا ز عشق وا فریادا
کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا
ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

******

آن عشق که هست جزء لاینفک ما
حاشا که شود به عقل ما مدرک ما

خوش آنکه ز نور او دمد صبح یقین
ما را برهاند ز ظلام شک ما

******

عشق تو بلای دل درویش منست
بیگانه نمی‌شود مگر خویش منست

خواهم سفری کنم ز غم بگریزم
منزل منزل غم تو در پیش منست

******

دردیکه ز من جان بستاند اینست
عشقی که کسش چاره نداند اینست

چشمی که همیشه خون فشاند اینست
آنشب که به روزم نرساند اینست

******

اشعار عاشقانه ابوسعید ابوالخیر

تا درد رسید چشم خونخوار ترا
خواهم که کشد جان من آزار ترا

یا رب که ز چشم زخم دوران هرگز
دردی نرسد نرگس بیمار ترا

******

در دیده به جای خواب آب است مرا
زیرا که به دیدنت شتاب است مرا

گویند بخواب تا به خوابش بینی
ای بی‌خبران چه جای خواب است مرا

******

چیست ازین خوبتر در همه آفاق کار
دوست به نزدیک دوست یار به نزدیک یار

******

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست
می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست

گر یار اینست چون توان بی او بود
ور عشق اینست چون توان بی او زیست

******

عکس پروفایل اشعار ابوسعید ابوالخیر
عکس پروفایل اشعار ابوسعید ابوالخیر

در کشور عشق جای آسایش نیست
آنجا همه کاهشست افزایش نیست

بی درد و الم توقع درمان نیست
بی جرم و گنه امید بخشایش نیست

******

من زنده و کس بر آستانت گذرد
یا مرغ بگرد سر کویت بپرد

خار گورم شکسته در چشم کسی
کو از پس مرگ من برویت نگرد

******

هر کسی محراب کردست آفتاب و سنگ و چوب
من کنون محراب کردم آن نگارین روی ر

******

بهترین رباعیات ابوسعید ابوالخیر

گر درد کند پای تو ای حور نژاد
از درد بدان که هر گزت درد مباد

آن دردمنست بر منش رحم آید
از بهر شفاعتم بپای تو فتاد

******

از چهرهٔ عاشقانه‌ام زر بارد
وز چشم ترم همیشه آذر بارد

در آتش عشق تو چنان بنشینم
کز ابر محبتم سمندر بارد

******

منصور حلاج آن نهنگ دریا
کز پنبهٔ تن دانهٔ جان کرد جدا

روزی که انا الحق به زبان می‌آورد
منصور کجا بود؟ خدا بود خدا

******

گزیده اشعار ابوسعید ابوالخیر

ساقی تو بده باده و مطرب تو بزن رود
تا می‌خورم امروز که وقت طرب ماست

******

چون نیست شدی هست ببودی صنما
چون خاک شدی پاک شدی لاجرما

وای ای مردم داد زعالم برخاست
جرم او کند و عذر مرا باید خواست

مرغی به سر کوه نشست و برخاست
بنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست

بی غم دل کیست تا بدان مالم دست
بی غم دل زنگیان شوریدهٔ مست

******

مرد باید که جگر سوخته چندان بودا
نه همانا که چنین مرد فراوان بودا

******

تا چند کشم غصهٔ هر ناکس را
وز خست خود خاک شوم هر کس را

کارم به دعا چو برنمی‌آید راست
دادم سه طلاق این فلک اطلس را

******

اشعار ابوسعید ابوالخیر
اشعار ابوسعید ابوالخیر

من بندهٔ عاصیم رضای تو کجاست
تاریک دلم نور و صفای تو کجاست

ما را تو بهشت اگر به طاعت بخشی
این بیع بود لطف و عطای تو کجاست

******

زیباترین اشعار ابوسعید ابوالخیر

پرسیدم ازو واسطهٔ هجران را
گفتا سببی هست بگویم آن را

من چشم توام اگر نبینی چه عجب
من جان توام کسی نبیند جان را

******

نظری فگن به حالم که ز دست رفت کارم
به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم

******

ای دوست دوا فرست بیماران را
روزی ده جن و انس و هم یاران را

ما تشنه لبان وادی حرمانیم
بر کشت امید ما بده باران را

******

ایزد هرگز دری نبندد بر تو
تا صد دیگر به بهتری نگشاید

******

چون مرا دیدی تو او را دیده‌ای
چون ورا دیدی تو دیدی مر مرا

******

در شب تاریک برداری نقاب از روی خویش
مرد نابینا ببیند بازیابد راه را

طاقت پنجاه روزم نیست تا بینم ترا
دلبرا شاها ازین پنجه بیفگن آه را

پنج و پنجاهم نباید هم کنون خواهم ترا
اعجمی‌ ام می‌ندانم من بن و بنگاه را

******

گلچین شعرهای ابوسعید ابوالخیر

من دوش دعا کردم و باد آمینا
تا به شود آن دو چشم بادامینا

از دیدهٔ بدخواه ترا چشم رسید
در دیدهٔ بدخواه تو بادامینا

******

در رفع حجب کوش نه در جمع کتب
کز جمع کتب نمی‌شود رفع حجب

در طی کتب بود کجا نشهٔ حب
طی کن همه را بگو الی الله اتب

******

دوبیتی های ابوسعید ابوالخیر

آنروز که آتش محبت افروخت
عاشق روش سوز ز معشوق آموخت

از جانب دوست سرزد این سوز و گداز
تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت

******

از بار گنه شد تن مسکینم پست
یا رب چه شود اگر مرا گیری دست

گر در عملم آنچه ترا شاید نیست
اندر کرمت آنچه مرا باید هست

******

می هست و درم هست و بت لاله رخان هست
غم نیست و گر هست نصیب دل اعداست

******

گر طالب راه حق شوی ره پیداست
او راست بود با تو، تو گر باشی راست

وانگه که به اخلاص و درون صافی
او را باشی بدان که او نیز تراست

******

گویند دل آیینهٔ آیین عجبست
دوری رخ شاهدان خودبین عجبست

در آینه روی شاهدان نیست عجب
خود شاهد و خود آینه‌اش این عجبست

******

شعرهای ابوسعید ابوالخیر
شعرهای ابوسعید ابوالخیر

تا که می‌جستم ندیدم تا بدیدم گم شدم
گم شده گم کرده را هرگز کجا یابد نشان

******

اشعار مفهومی ابوسعید ابوالخیر

نردیست جهان که بردنش باختنست
نرادی او بنقش کم ساختنست

دنیا بمثل چو کعبتین نردست
برداشتنش برای انداختنست

******

شعر ابوسعید ابوالخیر درباره دوست

از دوست به هر چیز چرا بایدت آزرد
کین عیش چنین باشد گه شادی و گه درد

گر خوار کند مهتر خواری نکند عیب
چون باز نوازد شود آن داغ جفا سرد

صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش
گر خار بر اندیشی خرما نتوان خورد

او خشم همی گیرد تو عذر همی خواه
هر روز به نو یار دگر می‌نتوان نکرد

******

آنرا که حلال زادگی عادت و خوست
عیب همه مردمان به چشمش نیکوست

معیوب همه عیب کسان می‌نگرد
از کوزه همان برون تراود که دروست

******

با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با هر که نیست عاشق کم گوی و کم نشین

******

هر آن شمعی که ایزد برفروزد
کسی کش پف کند سبلت بسوزد

******

عارف که ز سر معرفت آگاهست
بیخود ز خودست و با خدا همراهست

نفی خود و اثبات وجود حق کن
این معنی لا اله الا اللهست

******

عاشقی خواهی که تا پایان بری
بس که بپسندید باید ناپسند

زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند

توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت‌تر گردد کمند

******

کبریست درین وهم که پنهانی نیست
برداشتن سرم به آسانی نیست

ایمانش هزار دفعه تلقین کردم
این کافر را سر مسلمانی نیست

******

دل گر چه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست و بسی موی شکافت

گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذره‌ای راه نیافت

******

نی نی ز ختن باد چنان خوش نوزد هیچ
کان باد همی از بر معشوق من آید

هر شب نگرانم به یمن تا تو بر آیی
زیرا که سهیلی و سهیل از یمن آید

کوشم که بپوشم صنما نام تو از خلق
تا نام تو کم در دهن انجمن آید

با هر که سخن گویم اگر خواهم و گر نی
اول سخنم نام تو اندر دهن آید

******

تو چنانی که ترا بخت چنانست و چنان
من چنینم که مرا بخت چنینست و چنین

******

ای بار خدا به حق هستی
شش چیز مرا مدد فرستی

ایمان و امان و تن درستی
فتح و فرج و فراخ دستی

******

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست
صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

******

تیری ز کمانخانه ابروی تو جست
دل پرتو وصل را خیالی بر بست

خوشخوش زدلم گذشت و میگفت بناز
ما پهلوی چون تویی نخواهیم نشست

******

از کعبه رهیست تا به مقصد پیوست
وز جانب میخانه رهی دیگر هست

اما ره میخانه ز آبادانی
راهیست که کاسه می‌رود دست بدست

******

میرفتم و خون دل براهم میریخت
دوزخ دوزخ شرر ز آهم میریخت

می‌آمدم از شوق تو بر گلشن کون
دامن دامن گل از گناهم میریخت

******

شیرین دهنی که از لبش جان میریخت
کفرش ز سر زلف پریشان میریخت

گر شیخ به کفر زلف او ره می‌برد
خاک ره او بر سر ایمان می‌ریخت

فال حافظ کوکا