اشعار جامی | زیباترین غزلیات عاشقانه و عارفانه جامی درباره خدا و عشق

اشعار جامی

زیباترین اشعار عاشقانه و عارفانه جامی در مورد خدا و عشق و عاشقی و غزلیات بلند و کوتاه عبدالرحمان جامی با مفاهیم اخلاقی و ادب به همراه عکس نوشته های زیبا

اشعار جامی در مورد خدا

اشعار زیبای جامی
اشعار زیبای جامی

یکی دان و یکی بین و یکی گوی!
یکی خواه و یکی خوان و یکی جوی!

ز هر ذره بدو رویی و راهی‌ ست
بر اثبات وجود او گواهی‌ ست

******

به نام آنکه نامش حرز جان‌ هاست
ثنایش جوهر تیغ زبان‌ هاست

زبان در کام، کام از نام او یافت
نم از سرچشمه انعام او یافت

خرد را زو نموده دم به دم روی
هزاران نکته باریک چون موی

فلک را انجمن‌ افروز از انجم
زمین را زیب انجم ده به مردم

******

الهی! کمال الهی تو راست
جمال جهان پادشاهی تو راست

جمال تو از وسع بینش، برون
کمال از حد آفرینش، برون

بلندی و پستی نخوانم تو را
مقید به اینها ندانم تو را

نه تنها بلندی و پستی تویی
که هستی‌ ده و هست و هستی تویی

******

دم آخر کز آن کس را گذر نیست
سر و کار تو جز با کارگر نیست

بدو آر از همه روی ارادت!
وز او جو ختم کارت بر سعادت!

******

زیباترین اشعار جامی

بیا مطربا! پرده‌ای ساز! لیک
به هنجار نیکو و گفتار نیک

به گیتی مزن جز به نیکی نفس
که این است آیین نیکان و بس

******

به دورا دور اگر بیند خطایی
نیارد بر سر من ماجرایی

به قدر وسع در اصلاح کوشد
وگر اصلاح نتواند، بپوشد

******

مرا به هیچ مقامی نبود غیر تو کامی
طواف و سعی که کردم به جستجوی تو کردم

******

اشعار جامی درباره عشق

عکس نوشته اشعار جامی
عکس نوشته اشعار جامی

دل فارغ ز درد عشق، دل نیست
تن بی‌ درد دل جز آب و گل نیست

ز عالم رویت آور در غم عشق!
که باشد عالمی خوش، عالم عشق

غم عشق از دل کس کم مبادا!
دل بی‌ عشق در عالم مبادا!

******

رونق ایام جوانی‌ ست عشق
مایه‌ کام دو جهانی‌ ست عشق

میل تحرک به فلک عشق داد
ذوق تجرد به ملک عشق داد

******

سخن دیباچه دیوان عشق است
سخن نوباوه بستان عشق است

خرد را کار و باری جز سخن نیست
جهان را یادگاری جز سخن نیست

******

هست با نیست ، عشق در پیوست
نیست، ز آن عشق ، نقش هستی بست

سایه و آفتاب را با هم
نسبت جذب عشق شد محکم

******

شعر جامی درباره ایران

اگر ایران به جز ویران‌ سرا نیست
من این ویران‌ سرا را دوست دارم

اگر تاریخِ ما افسانه‌ رنگ است
من این افسانه‌ ها را دوست دارم

******

اشعار عاشقانه جامی

گزیده اشعار عاشقانه جامی
گزیده اشعار عاشقانه جامی

عاشقی باشم به تو افروخته
دیده را از دیگران بردوخته

گرچه باشم ناظر از هر منظری
جز تو در عالم نبینم دیگری

******

اشعار عارفانه جامی

ز بام آسمان تا مرکز خاک
اگر صد پی به پای وهم و ادراک

فرود آییم یا بالا شتابیم
ز حکمش ذره‌ای بیرون نیاییم

******

دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نو بهار

بسی تیر و مرداد و اردیبهشت
بیاید که ما خاک باشیم و خشت

******

هزاران عاقل و فرزانه رفتند
ولی از عاشقی بیگانه رفتند

نه نامی ماند از ایشان نی نشانی
نه در دست زمانه داستانی

******

به عبرت نظر کن که گردون چه کرد!
فریدون کجا رفت و قارون چه کرد!

پی گنج بردند بسیار رنج
کنون خاک ریزند به سر چو گنج

پی عزت نفس، خواری مکش!
ز حرص و طمع خاکساری مکش!

طلب را نمی‌گویم انکار کن
طلب کن، ولیکن به هنجار کن!

به مردار جویی چو کرکس مباش!
گرفتار هر ناکس و کس مباش!

******

قطعه ای از لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی

ای خاک تو تاج سربلندان
مجنون تو عقل هوشمندان

محجوب تو را نهار لیلی
مکشوف تو را سها سهیلی

خورشید ز توست روشنی گیر
بی روشنی تو چشمه قیر

بر چشمه قیر اگر بتابی
گیرد فلکش به آفتابی

ای دست مقربان آگاه
از دامن عزت تو کوتاه

در راه تو عقل فکرت اندیش
صد سال اگر قدم نهد پیش

ناآمده از تو رهنمایی
دور است که ره برد به جایی

******

اشعار اخلاقی جامی

چو خوش گفت کای مانده در تاب و پیچ!
قناعت کن از خوان گیتی به هیچ!

کشش‌ های حاجت ز خود دور کن!
ز بی‌حاجتی سینه پر نور کن!

تهی‌ دست با ایمنی خفته جفت
به از مالداری که ایمن نخفت

بود پیش دانای مشکل گشای
تو مهمان، جهان همچو مهمانسرای

بخور هر چه پیشت نهد میزبان!
همه تن به شکرانه‌ اش شو زبان!

******

درین پر دغا گنبد نیلگون
چو خواهی کسی را کنی آزمون

مشو غره حسن گفتار او!
نظر کن که چون است کردار او!

بسا کس که گفتار او دلکش است
ولی فعل و خوی‌ اش همه ناخوش است

******

اشعار زیبای عبدالرحمان جامی

نور ازل و ابد طلب کن!
آن را چو بیافتی، طرب کن!

آن نور نهفته در گل توست
تابنده ز مشرق دل توست

خوش آنکه شوی ز پای تا فرق
چون ذره در آفتاب خود غرق

هرچند نشان ز خویش جویی
کم یابی اگر چه بیش جویی

******

جامی! به کسی مگیر پیوند!
کآخر دل از آن ببایدت کند

بیگانه شو از برون‌سرایی!
با جوهر خود کن آشنایی!

ز آیینه خویش زنگ بزدای!
راهی به حریم وصل بگشای!

******

دلا تا کی درین کاخ مجازی
کنی مانند طفلان خاک‌ بازی؟

تویی آن دست‌ پرور مرغ گستاخ
که بودت آشیان بیرون ازین کاخ

******

شمع شو! شمع، که خود را سوزی
تا به آن بزم کسان افروزی

با بد و نیک و نکوکاری ورز!
شیوهٔ یاری و غمخواری ورز!

ابر شو! تا که چو باران ریزی
بر گل و خس همه یک‌سان ریزی

******

تا توانی مگشا جیب کسان!
منگر در هنر و عیب کسان!

عیب‌بینی هنری چندان نیست
هدف قصد جوانمردان نیست

هر چه نامش نه پسندیده کنی
بهتر آن است که نادیده کنی

دل ز اندیشهٔ آن داری دور
دیده از دیدن آن سازی کور

بو که از چون تو نکو کرداری
به دل کس نرسد آزاری

******

قصهٔ عاشقان خوش است بسی
سخن عشق دلکش است بسی

تا مرا هوش و مستمع را گوش
هست، ازین قصه کی شوم خاموش؟

******

راست جو، راست نگر، راست گزین!
راست گو، راست شنو، راست نشین!

تیر اگر راست رود بر هدف است
ور رود کج، ز هدف بر طرف است

******

شعرهای زیبای جامی

بیقراری سپهر از عشق است
گرم رفتاری مهر از عشق است

خاک یک جرعه از آن جام گرفت
که درین دایره آرام گرفت

دل بی‌عشق، تن بی‌جان است
جان از او زندهٔ جاویدان است

گوهر زندگی از عشق طلب!
گنج پایندگی از عشق طلب!

******

جامی، از آلایش تن پاک شو!
در قدم پاکروان خاک شو!

باشد از آن خاک به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی

******

لب چو گشائی، گرو هوش باش!
ورنه زبان درکش و خاموش باش!

دل چو شود ز آگهی‌ات بهره‌مند
پایهٔ اقبال تو گردد بلند

بر سخن بیهده کم شو دلیر!
تا که از آن پایه نیفتی به زیر

******

ای ز وجود تو نمود همه!
جود تو سرمایهٔ سود همه!

هستی و پایندگی از توست و بس!
مردگی و زندگی از توست و بس!

******

عشق، مفتاح معدن جودست
هر چه بینی، به عشق موجودست

******

حمد ایزد نه کار توست، ای دل!
هر چه کار تو، بار توست، ای دل!

پشت طاقت به عاجزی خم ده!
و اعترف بالقصور عن حمده!

******

بودم آن روز در این میکده از دردکشـان
که نه از تـاک نشان بود و نـه از تاکـنشان

از خرابات‌نشینان چه نـشان می طـلبـی
بی نشان نـاشده زیـشان نتوان یافت نشان

******

غزلیات جامی

گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی؟
من عاشق توام تو بگو یار کیستی؟

بستی میان به کینه ، کشیدی ز غمزه تیغ
جانم فدات در پی آزار کیستی؟

دارم دلی ز هجر تو هر دم فگارتر
تا خود تو مرهم دل افگار کیستی؟

هر شب من و خیال تو و کنج محنتی
تو با که ای و مونس و غمخوار کیستی؟

من با غم تو یار بعهد و وفای خویش
ای بی وفا تو وفادار کیستی؟

تاچند گرد کوی تو گردم؟ گهی بپرس :
کاینجا چه می کنی و طلبکار کیستی؟

جامی مدار چشم خلاصی ز قید عشق
اندیشه کن ببین که گرفتار کیستی؟

******

کیست در عالم ز عاشق خوارتر؟
نیست کار از کار او ، دشوارتر

نی غم یار از دلش زایل شود
نی تمنای دلش حاصل شود

******

ز خارخار عـشق تـو در سینـه دارم خـارها
هـر دم شگفته بر رخم زان خارها گلـزارها

از بس فغان و شیونم چنگیست خم‌ گشته تنم
اشک آمده تا دامنـم از هر مژه چون تـارها

ره‌ جانب بستان‌ فکن‌ کز ‌شوق‌ تو گل در چمن
صد‌ چاک‌ کرده پیرهن شسته به‌خون‌ رخسارها

******

اعـیان همـه شیـشه‌ های گوناگون بود
کـافـتاد بـر آن پـرتـو خـورشید وجود

هر شیشه که سرخ بود یا زرد و کبود
خورشید در آن هم به همان رنگ نمود

فال حافظ کوکا