اشعار حسین منزوی | گزیده شعرهای عاشقانه و غزلیات زیبای حسین منزوی

اشعار حسین منزوی

زیباترین اشعار عاشقانه حسین منزوی درباره عشق و گزیده ابیات و شعرها و غزلیات حسین منزوی شاعر معاصر ایران به همراه عکس نوشته

عکس پروفایل حسین منزوی
عکس پروفایل حسین منزوی

به هر چمن رسیده ام، از تو نشان ندیده ام
تو درکجا شکفته اى، اى گل بى نظیر من؟

******

اشعار حسین منزوی در مورد عشق

همواره عشق بی خبر از راه می‌رسد
چونان مسافری که به ناگاه می‌رسد

وا می‌نهم به اشک و به مژگان تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه می‌رسد

******

چشمان تو تعبیر بهارانه ی عشق
جان و دل بیقرار تو؛ خانه ی عشق

مردم همگی شدند دیوانه یار
امّا تو شدی عاشق دیوانه ی عشق

******

اشعار عاشقانه حسین منزوی

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست
عشق را همواره با دیوانگی پیوندهاست

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق
ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

******

عشقت آموخت به من رمز پریشانی را
چون نسیم از غم تو بی سر و سامانی را

بوی پیراهنی ای باد بیاور، ور نه
غم یوسف بکشد، عاشق کنعانی را

******

ای قصه ی تو و من – چون قصه ی شب و روز
پیوسته در پی هم، اما بدون دیدار

سنگی شده است و با من تندیسوار مانده است
آن روز آخرین وصل و آن وصل آخرین بار

******

زیباترین اشعار حسین منزوی

شعرهای حسین منزوی
شعرهای حسین منزوی

عجب که راه نفس بسته اید بر من و باز
در انتظار نفس های دیگرید از من!

******

از تو، دمى اجازه ى صحبت گرفته ام
وین صید، با کمند محبّت گرفته ام

تا روزهـاى آخر پاییز زنده ام
از مرگ تا زمستـان، مهلت گرفته ام

******

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت
زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی
دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

******

از جنس غزل بودی و دل باختنی
چون کوچه ی دل خرّم و نشناختنی

با بال امید و عشق، ناگاه ولی
رفتی ز جهان پست و انداختنی

******

از شادی ام مپرس که من نیز در ازل
همراه خواجه قرعه قسمت به غم زدم

******

اشعار نو حسین منزوی

هربار
من
تو را
برای شعر
برنمی‌ گزینم،
شعر
مرا
برای تو
برگزیده است.
در هشیاری به سراغت نمی‌ آیم؛
هر بار
از سوزش انگشتانم درمی یابم
که باز
نام تو را می‌نوشته‌ ام.

******

نام تو را نمی­ دانم.
آری،
اما می­ دانم.
گل ها اگر که
نام تو را
می­ دانستند،
نسل بهار از این­سان
رو سوی انقراض،
نمی­ رفت

******

تو مثل شب در کوهستان
اصیل و گیرایی

تو مثل کوهستان در شب،
والایی

و عطر تو اکنون
تمام شب را
آکنده است

و نام تو
اکنون طنین تمام صداهاست …

******

وقتی تو نیستی …
شادی کلام نامفهومی ست !

و «دوستت می‌ دارم» رازی‌ ست،
که در میان حنجره‌ ام دق می‌ کند

و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند

******

گزیده اشعار حسین منزوی

قفس سینه زغوغاى نفس مى شکند
شوقِ دیدار تو، دیوار قفس مى شکند

******

زیباترین اشعار حسین منزوی
زیباترین اشعار حسین منزوی

دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس

دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس

دوباره باد بهاری – همان نه گرم و نه سرد
دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس

******

در ما عجبی نیست که جز عیب نبیند
آن را که هنر هیچ به جز بی هنری نیست

اینان همه نو دولت عیش گذرانند
ما دولت عشقیم که دورش سپری نیست

******

چیزی بگو بگذار تا همصحبت باشم
لختی حریف لحظه های غربتت باشم

ای سهمت از بار امانت هر چه سنگین تر
بگذار تا من هم شریک قسمتت باشم

******

گزیده اشعار حسین منزوی

عشقت هوای تازه است، در این قفس که دارد
هر دفعه بوی تعلیق، هر لحظه رنگ تکرار

از عشق اگر نگیرم، جان دوباره، من نیز
حل می شوم در اینان این جرم های بیزار

بوی تو دارد این باد، وز هفت برج و بارو
خواهد گذشت تا من، همچون نسیم عیار

******

مشقم کن

وقتی که عشق را زیبا بنویسی
فرقی نمی‌کند که قلم
از ساقه‌های نیلوفر باشد
یا از پر کبوتر

******

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانــی‌ست، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما
کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

******

عکس نوشته اشعار حسین منزوی
عکس نوشته اشعار حسین منزوی

بی‌تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه تو
ای به تو زنده همه من، ای به تنم جان همه تو

من همه تو، تو همه من، او همه تو، ما همه تو
هرکه و هرکس همه تو، ای همه تو، آن همه تو

من که به دریاش زدم تا چه کنی با دل من
تخت تو و ورطه تو ساحل و طوفان همه تو

******

دوبیتی های حسین منزوی

امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند
گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد

تنهایی ام امشب که پر است از غم غربت
آن قدر بزرگ است که در خانه نگنجد

******

جدا از این من و ما و رها ز چون و چرا
کسی نشسته در آنسوی ماجرا که تویی

نهادم آینه ای پیش روی آینه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا که تویی

******

شعرهای زیبای حسین منزوی

چون هوای نو بهاری در خزان خویش هم
با تو گاهی آفتاب و گاه باران کرده ام

سوزن عشقی که خار غم بر آرد کو که من
بارها این درد را اینگونه درمان کرده ام

از تو تنها نه که از یاد تو هم دل کنده ام
خانه را از پای بست این بار ویران کرده ام

******

تا چاربند عقل را ویران کنی اینگونه شو
دیوانه خود دیوانه دل دیوانه سر دیوانه جان

ای حاصل ضرب جنون در جان جان جان من
دیوانه در دیوانگی دیوانه در دیوانه جان

******

تقویم را معطل پاییز کرده است
در من مرور باغ همیشه بهار تو

از باغ رد شدی که کشد سر مه تا ابد
بر چشم های میشی نرگس غبار تو

*

مستی نبود غایت تأثیر تو باید
دیوانه شود هر که شراب تو بنوشید

مستوری و مست تو به یک جامه نگنجد
عریان شود از خویش تو را هر که بپوشد

******

از وقت و روز و فصل، عصر و جمعه و پاییز دلتنگند …
و بی تو من مانند عصر جمعه ی پاییز دلتنگم

******

می سوزم از تبی که دماسنج عشق را
از هرم خود گداخته زیر زبان من

تشخیص درد من به دل خود حواله کن
آه ای طبیب درد فروش جوان من

نبض مرا بگیر و ببر نام خویش را
تا خون بدل به باده شود در رگان من

******

از تو چگونه بگسلم وقتی خیالت با دلم
می پیچد و از هر طرف سوی تو می پیچاندم

******

اشعار حسین منزوی
اشعار حسین منزوی

گفتم کــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل
هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست

من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل
آسودگی ام نیست که معنای من اینست

******

اشعار حسین منزوی در مورد زن

الا زنی که صدایی ـ فقط صدا ـ ای زن!
صدای با دل و جان من آشنا، ای زن!

من از تو نام تو را خواستم، غروب آری
که تا به نام بخوانم شبی تو را، ای زن!

تو هیچ نام نداری به ذهن من، ناچار
به نام عشق تو را می زنم صدا، ای زن!

******

زن اسوه ی عشق است و خطر پیشه چنان ویس
لیلای هراسنده! نه، تمثیل زن این نیست

******

غزلیات حسین منزوی

دل من! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال عاشق باش

مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش

بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش

خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش

شور گرداب و کشتی سنگین؟
نه اگر تخته پاره قایق باش

بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش

هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش

******

اشعار بلند حسین منزوی

خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
… و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من – دل مغرورم – پرید و پنجه به خالی زد
که عشق – ماه بلند من – ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظهٔ دیدارت
شروع وسوسه‌ ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل‌ پیشه بهانه‌ اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌ انگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت ولی به فکر پریدن بود

فال حافظ کوکا