اشعار سیمین بهبهانی | گلچین زیباترین شعرهای عاشقانه سیمین بهبهانی

اشعار سیمین بهبهانی

گلچین زیباترین اشعار سیمین بهبهانی درباره عشق و مرگ و زن و دلتنگی به همراه گزیده ناب ترین غزلیات و شعرهای عاشقانه و غمگین بانو سیمین بهبهانی

اشعار زیبای سیمین بهبهانی

اشعار سیمین بهبهانی
اشعار سیمین بهبهانی

مرا هزار امید است و هر هزار تویی…
شروع شادی و پایان انتظار تویی …!

******

با آن همه دلداده دلش بسته ی ما شد
ای من به فدای دل دیوانه پسندش

نرگس ز چه بر سینه زد آن یار فسون کار؟
ترسم رسد از دیده ی بدخواه گزندش

******

باور نداشتـم که چنین واگذاریم
در موج خیز حادثه تنهـا گذاریم

آمد بهار و عید گذشت و نخواستی
یک دم قدم به چشم گـهر زا گذاریم

چون سبزه دمیده به صحرای دور دست
بختم نداد ره که به سر پا گذاریم

خونم خورند با همه گردنکشی کسان
گر در بساط غیر، چو مینــا گذاریم…

******

یا رب مرا یاری بده، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم

******

ز من جدا شده یی همچو بوی گل از گل
منی که داده ام از دست، اختیار ترا

شدی شراب و شدم مست بوسه تو شبی
کنون چه چاره کنم محنت خمار ترا؟

******

شعر سیمین بهبهانی درباره دلتنگی

مجموعه اشعار سیمین بهبهانی
مجموعه اشعار سیمین بهبهانی

ای رفته ز دل، رفته ز بر، رفته ز خاطر
بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه
در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟

******

گُفتی که: می بوسم تو را
گفتم: تمنا می کنم ..
گُفتی که: گر بینَد کسی؟!
گُفتم که: حاشا می کُنم …

******

امشب اگر یاری کنی ای دیده توفان می کنم
آتش به دل می افکنم دریا به دامان می کنم

می جویمت ،می جویمت با آن که پیدا نیستی
می خواهمت ،می خواهمت هر چند پنهان میکنم

زندان صبرآموز را در می گشایم ناگهان
پرهیز طاقت سوز را یکسر به زندان می کنم

یا عقل تقوا پیشه را از عشق می دوزم کفن
یا شاهد اندیشه را از عقل عریان می کنم

******

خواهم چو راز پنهان، از من اثر نباشد
تا از نبود و بودم، کس را خبر نباشد

خواهم که آتش افتد، در شهر آشنایی
وز ننگ ِ آشنایان، بر جا اثر نباشد

گوری بده، خدایا! زندان پیکر من
تا از بهانه جویی، دل دربدر نباشد

******

اشعار عاشقانه سیمین بهبهانی

گفتی که اختیار کنم ترک یاد او

خوش گفته ای
ولیک بگو اختیار کو ؟

******

دِلم
ز هَرچه
به غیر از تو بود
خالی ماند

در این
سَرا تو بِمان
ای که ماندگار تویی …

******

شعر چرا رفتی سیمین بهبهانی

عکس نوشته سیمین بهبهانی
عکس نوشته سیمین بهبهانی

ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم
زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم …

من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم …

تو و آن الفت دیرین، من و این بوسه شیرین
به خدا باده پرستی، به خدا باده فروشم …

چرا رفتی ، چرا؟ من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی‌قرارست؟

نگفتم با لبان بسته‌ی خویش
به تو راز درون خسته‌ی خویش؟

******

خرمن زلف من کجا شاخه یاسمن کجا …!؟
قهر زِ من چه می‌کنی بهر تو همچو من کجا …!؟

******

چه گویمت که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

چنین که می‌گذری تلخ بر من از سر قهر
گمـان برم که غـم‌انگیز مـاه وسـال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟
لطیف و دور گریزی، مگر خیــال منی؟!

ز چند و چون شب دوریت چه می‌پرسم
سـیـاه‌ چشمی و خود پاسـخ سـؤال منی

چو آرزو به دلم خفته‌ای همیشه و حیف
کـه آرزوی فـریـبنــده‌ی محــــال منی

هوای سرکشی‌ ای طبع من ‌مکن که دگر
اسـیر عـشقی و مرغ شکستـه‌ بـال منی

ازین غمی که چنین سینه‌‌سوز سیمین است
چه گویمت که تو خود باخبر ز حال منی

******

اشعار کوتاه سیمین بهبهانی

برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
شاخه خشک تنم را برگ و باری آرزوست

شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندید
خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست

******

اشعار سیمین بهبهانی درباره عشق

می میرم از این درد که جان دگرم نیست
تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم

تا بوده ام، ای دوست، وفادار تو بودم
بگذار بدانگونه وفادار …. بمیرم …..

******

سکوت اگر نشانه‌ی رضا بُوَد،
چگونه باور نکنم، سکوت گویای تو را؟

نگاه اگر پیام آشنا بُوَد
چرا تمنا نکنم؛ نگاه گیرای تو را

به دلم نقش وفا، خطوط مژگان تو زد
به شبم رنگِ سحر، فروغ چشمان تو زد

به چشم مَستی بخشت، ز عشق اثر می‌بینم
ز جلوه فروردین، شکفته‌تر می‌بینم

سکوت گویای تو را
نگاه گیرای تو را ….

******

نه بسته‌ام به کس دل
نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج
رها، رها، رها من…

******

عکس پروفایل سیمین بهبهانی
عکس پروفایل سیمین بهبهانی

ستاره دیده فروبست و آرمید، بیا
شراب نور به رگ های شب دوید، بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت
گل سپیده شگفت و سحر دمید، بیا

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من
پیاپی از همه سو خطّ زر کشید، بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم
ز غصّه رنگ من و رنگ شب پرید، بیا

به وقت « مرگم » اگر تازه می کنی دیدار
بهوش باش که هنگام آن رسید، بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی
دلم ز سینه برون شد ز بس تپید، بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت
کنون که دست سحر دانه دانه چید، بیا

امید خاطر « سیمین » دل شکسته تویی
مرا مخواه از این بیش ناامید، بیا

******

خفته در من دیگری، آن دیگری را می شناس
چون ترنجم بشکن آنگه آن پری را می شناس

من پری هستم به افسون در ترنجم بسته اند
تا رَها سازی مرا، افسونگری را می شناس

******

شعر سیمین بهبهانی درباره زن

ای زن ، چه دلفریب و چه زیبایی
گویی گل شکفته ی دنیایی

گل گفتمت، ز گفته خجل ماندم
گل را کجاست چون تو دلارایی؟

گل چون تو کی، به لطف، سخن گوید ؟
تنها تویی که نوگل گویایی

گر نوبهار، غنچه و گل زاید
ای زن،‌ تو نوبهار همی زایی

چون روی نغز طفل تو، آیا کس
کی دیده نو بهار تماشایی؟

******

دلی دارم به وسعت آسمانی
درو هر خواهشی چون کهکشانی

نمیری، شور ِ خواهش ها، نمیری
بمانی، عشق ِ خواهش زا، بمانی!

******

کی گفته ام این درد جگر سوز دوا کن
برخیز و مرا با دل سرگشته رها کن

مارا ز تو ای دوست!تمنای وفا نیست
تا خلق بدانند که یاریم جفا کن

******

گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشهء خلوت، چه عالمی دارم

تو دل نداری و غم هم نداری اما من
خوشم از این که دلی دارم و غمی دارم

******

نه باهوشم
نه بیهوشم

نه گریانم نه خاموشم
همین دانم که می سوزم
همین دانم که می جوشم

پریشانم ، پریشانم
چه می گویم؟
نمی دانم

ز سودای تو حیرانم
چرا کردی فراموشم؟

******

رفتم اما دل من مانده بر دوست هنوز
میبرم جسمی و دل در گرو اوست هنوز

بگذارید به آغوش غم خویش روم
بهتر از غم به جهان نیست مرا دوست هنوز

******

شعر سیمین بهبهانی درباره وطن

دوباره می‌سازمت وطن!
اگر چه با خشت جان خویش

ستون به سقف تو می زنم،
اگر چه با استخوان خویش

دوباره می بویم از تو گُل،
به میل نسل جوان تو

دوباره می شویم از تو خون،
به سیل اشک روان خویش

******

بگذار که درحسرت دیدار بمیرم
در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم

دشوار بود مردن و روی تو ندیدن
بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم

******

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند این دل یخ بسته ما را

من سردم و سردم، تو شرر باش و بسوزان
من دردم و دردم، تو دوا باش خدا را

فال حافظ کوکا