اشعار عاشقانه شهریار | زیباترین شعرهای شهریار درباره عشق، مادر و بی وفایی یار

اشعار زیبای شهریار

زیباترین اشعار عاشقانه شهریار درباره عشق، هجران و دوری، مادر و بی وفایی و شعرهای غمگین استاد شهریار درباره عشقش

من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد ….

******

اشعار شهریار درباره عشق

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

******

روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار
به امیدی که تو هم شمع شب تار من آیی

******

اشعار عاشقانه شهریار

صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تو را، هم آرزو کردم

******

پیوند جان جداشدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت

******

اشعار کوتاه شهریار

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

******

تک بیت های مشهور شهریار

شعر غمگین شهریار
شعر غمگین شهریار

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

******

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد
بدین شتاب خدایا شباب می گذرد

******

گر حال مرا حبیب پرسد، گویید
بیمار غمت را نفسی هست هنوز…

******

گلچین اشعار شهریار

دل به هجران تو عمریست شکیباست ولی
بار پیری شکند پشت شکیبائی را…

******

ما به داغ عشق بازی ها نشستیم و هنوز
چشم پروین همچنان چشمک پرانی می کند

******

اشعار شهریار درباره بی وفایی و دوری

اشعار شهریار
اشعار شهریار

دیگران را اگر از ما خبری نیست چه غم
نازنینا، تو چرا بی‌خبر از ما شده‌ای؟!

******

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی

هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی

******

اشعار غمگین شهریار

چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید
بازآیی و برهانیم از چشم به راهی…

******

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست

******

نیم بیت های شهریار

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

******

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست …

******

قطعه ای از شعر شهریار برای مادر

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود

اما گرفته دور و برش هاله یی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست

در زندگی ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه یی از داستان اوست

در ختم خویش هم بسر کار خویش بود
بیچاره مادرم

….

******

شعر شهریار درباره سیزده بدر

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم…

******

اشعار زیبای شهریار

شعر شهریار با عکس
شعر شهریار با عکس

او صبر خواهد از من، بختی که من ندارم
من وصل خواهم از وی، قصدی که او ندارد

******

کافر نعمت نباشم بارها روی تو دیدم
لیک هر بارت که بینم شوق دیگربار باقی…

******

دیدم به آتش‌بازی‌ ات، شوق تماشایی به سر
آتش زدم در خود بیا، گر خود تماشا می‌کنی

******

گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون بخوانمت

******

گزیده شعرهای شهریار

دامن مکش به ناز که هجران کشیده‌ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده‌ام

******

به خداکافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم

******

چو دو مرغ دلاویزی به تنگ هم شدیم افسوس
همای من پریدی و مرا بی بال و پر کردی

مگر از گوشه چشمی وگر طرحی دگر ریزی
که از آن یک نظر بنیاد من زیر و زبر کردی

******

به جان تو که دگر جان به جای تو نگزینم
که تا تو باشی و غیری به جای من نگزینی

نگین حلقه رندان شدی که تا بدرخشد
کنار حلقه چشمم به هر نگاه نگینی

******

شعر شهریار در مورد عشقش

شعر آمدی جانم به قربانت
شعر آمدی جانم به قربانت

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بى وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا؟

نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر مى خواستی، حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توأم، فردا چرا؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
این قدر با بخت خواب آلود لالا چرا؟

آسمان چون شمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمى‌پاشد زهم دنیا چرا؟

شهریارا بی حبیب خود نمى‌کردی سفر
این سفر راه قیامت مى روی تنها چرا؟

******

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند
که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران

******

شهریارا
دل عشاق
به یک سلسله اند

عشق از این سلسله خود سلسله جنبان آمد

******

شرمم کشد
که بی تو نفس می کشم هنوز

تا زنده ام
بس است همین شرمساری ام

******

کس نیست در این گوشه فراموش تر از من
وز گوشه نشینان توخاموش تر از من

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست
ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

******

شعرهای شهریار

آرام و روان و نرم و سنجیده رَوَد
ما ناله کنان و یار نشنیده رود!

یک عمر گذشت و عاقبت فهمیدیم
از دل نرود هر آنکه از دیده رود!

******

تا هستم ای رفیق ندانی که کیستم
روزی سراغ وقت من آئی که نیستم

در آستان مرگ که زندان زندگیست
تهمت به خویشتن نتوان زد که زیستم

پیداست از گلاب سرشکم که من چو گل
یک روز خنده کردم و عمری گریستم

******

شعر شهریار ترکی

گوز یاشینا با خان اولسا قان آخماز
انسان اولان خنجر بلینه تاخماز

امّا حیف کور توتدوغون بوراخماز
بهشتی میز جهنم اولماقدادور
ذیحجه میز محرّم اولماقدادور

******

سن یاتیب جنتی رؤیاده گؤرنده گئجه لر
من ده جنتده قوش اوللام ، کی او رؤیایه گلیم

قیتلیغ ایللر یاغشی تک قورویوب گؤز یاشیمیز
کوی عشقینده گرک بیرده مصلایه گلیم

******

شعر گوهرفروش شهریار

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم

تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

خون دل میخورم و چشم نظر بازم جام
جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم

منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم

پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم

عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم

هنرم کاش گره بند زر و سیمم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم

تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه معشوقه خود می گذرم

تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم

از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آبخورم

خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم

فال حافظ کوکا