اشعار عارفانه عطار | زیباترین رباعیات، غزلیات و دوبیتی های عاشقانه عطار

اشعار عطار نیشابوری

گلچین اشعار عارفانه و عاشقانه عطار درباره عشق، هجران از معشوق، مرگ و رباعیات و غزلیات مشهور عطار نیشابوری با عکس نوشته های زیبا برای پروفایل

اشعار عطار درباره عشق

اشعار عطار نیشابوری
اشعار عطار نیشابوری

عشق تو و بلای جان، جان من و وفای تو …

******

عقل کجا پی برد شیوه سودای عشق؟!
باز نیابی به عقل سر معمای عشق

******

عقل تو چون قطره‌ ای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطره‌ ای فهم ز دریای عشق …

******

عشق جانان همچو شمعٖم از قدم تا سر بسوخت
مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود
آتش سوزنده بـر هم عود و هم مجمر بسوخت

******

دوبیتی های عطار

چومویت مشکبار آمد سفر کن
سحرگه بر صبامویی گذر کن

مرا مویی ز حال خود خبر ده
ز مویت مژده باد سحر ده

******

بی تو نیست آرامم کز جهان تو را دارم
هرچه تو نِه‌ ای جانا، من ز جمله بیزارم

همچو شمع می‌سوزم همچو ابر می‌گریم
همچو بحر می‌جوشم، تا کجا رسد کارم…

******

اشعار عارفانه عطار

من کی ام؟
یک شبنم از
دریای بی‌پایان تو…

******

عشق جمال جانان، دریای آتشین است
گر عاشقی، بسوزی، زیرا که راه این است …

******

این جهان و آن جهان و در نهان
آشکارا در نهان و در عیان

هم عیان و هم نهان پیدا توئی
هم درون گنبد خضرا توئی ‌

******

اشعار عاشقانه عطار

عکس نوشته اشعار عطار
عکس نوشته اشعار عطار

ز عشقت سوختم ای جان کجایی
بماندم بی سر و سامان کجایی

نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی
نه در جان نه برون از جان کجایی

******

بی تو دل و جان من سیر شد از جان و دل
جان و دل من تویی ای دل و ای جان من

هست دل عاشقت منتظر یک نظر
تا که برآید ز تو حاجت دو جهان من

******

گفتی مرا چو جویی در جان خویش یابی
چون جویمت که در جان، بس بی نشان نشستی

برخاست ز امتحانت یکبارگی دل من
من خود کیم که با من در امتحان نشستی

تا من تو را بدیدم، دیگر جهان ندیدم
گم شد جهان ز چشمم، تا در جهان نشستی

******

معروف ترین شعرهای عطار

غرقه‌ دریای عشقت گشته‌ ام …

******

گر ببری به دلبری از سر زلف، جان من
زنده شوم به یک نفس از لب جانفزای تو

******

گر ز من بیزار گردد هرچه هست
نیست از تو روی بیزاری مرا….

******

غزلیات عطار نیشابوری
غزلیات عطار نیشابوری

ای جان جان جانم تو جان جان جانی
بیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی

******

تک بیت های عطار

داشتم امید آنک بو که درآیی به خواب
عمر شد و دل ز هجر، خون شد و خوابی نیافت…

******

جانا مرا چه سوزی، چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی، چون دل دگر ندارم…

******

در همه شهر خبر شد
که تو معشوق منی …

******

زیباترین اشعار عطار نیشابوری

هر که از ساقی عشق تو چو من باده گرفت

بی خود و
بی خرد و
بی خبر و
حیران شد!

******

رباعیات عطار

برخیز و بیا بتا برای دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم
زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

******

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را

******

غزلیات عطار نیشابوری

عاشقی و بی نوایی کار ماست
کار کار ماست چون او یار ماست

تا بود عشقت میان جان ما
جان ما در پیش ما ایثار ماست

******

سر نفس نهم پای که در حالت رقص
مرد راه از سر این عربده دست‌افشان شد

رو که در مملکت عشق سلیمانی تو
دیو نفست اگر از وسوسه در فرمان شد

******

گر نباشد هر دو عالم، گو مباش
تو تمامی، با توام تنها خوش است

******

تش عشق تو در جان خوش تر است
جان ز عشقت آتش‌ افشان خوش تر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ ای
تا قیامت مست و حیران خوش تر است …

******

فریاد کز غم تو فریادرس ندارم
با که نفس برآرم چون هم نفس ندارم

ای دستگیر جانم، دستم تو گیر ورنه
کس دست من نگیرد، چون دست رس ندارم…

******

عالم پُر است از تو
غایب منم ز غفلت

تو حاضری ولیکن
من آن نظر ندارم…

******

اشعار کوتاه عطار
اشعار کوتاه عطار

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی
دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی

نامد گه آن آخر کز پرده برون آیی
آن روی بدان خوبی در پرده نهان تا کی

******

در پرده پندار چو بازی و خیال است
جز عشق تو هر چیز که در هر دو جهان است

******

بوی زلف یار آمد، یارم اینک می‌ رسد
جان همی آساید و دلدارم اینک می‌ رسد

******

تا عشق تو در میان جان است
جان بر همه چیز کامران است…

******

دلمٖ دردی که دارد با که گوید
گنه خود کرد تاوان از که جوید

******

چه سازم که سوی تو راهی ندارم
کجایی که جز تو پناهی ندارم

مگردان ز من روی و با راهم آور
که جز عشق رویی و راهی ندارم!

******

خلوتی می‌ بایدم با تو زهی کار کمال
ذره‌ای هم‌ خلوت خورشید عالم کی شود

******

جانا ز می عشق تو یک قطره به دل ده
تا در دو جهان یک دل بیدار نماند

در خواب کن این سوختگان را ز می عشق
تا جز تو کسی محرم اسرار نماند…

******

آواز به عشق در جهان خواهم داد
پس شرح رخ تو بیزبان خواهم داد

چون زَهره ندارم که به روی تو رسم
بر پای تو سر نهاده جان خواهم داد

******

اگر دوزخ را به من بخشند
هرگز هیچ عاشق را نسوزم
از بهر آنکه عشق،
خود او را صد بار
سوخته است.

“تذکره الاولیا”

******

شعر عطار در مورد مرگ

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو
قدم در نه اگر هستی طلب‌کار معانی تو

گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی
چو مرگت سایه اندازد سر مویی چه دانی تو

******

مر او را در جهان بس عاشقانند
که بر وی هر زمان جانها فشانند

نمی‌خواهند چیزی جز لقایش
ز خود فانی و باقی در بقایش

سراسر از شراب عشق سرمست
همه در عشق او جان داده از دست

******

شعر کوتاهی از عطار

ای دل اگر عاشقی، در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب، منتظر یار باش

دلبر تو دائما بر در دل حاضر است
رو در دل برگشای، حاضر و بیدار باش

دیدهٔ جان روی او تا بنبیند عیان
در طلب روی او، روی به دیوار باش

ناحیت دل گرفت، لشگر غوغای نفس
پس تو اگر عاشقی، عاشق هشیار باش

نیست کس آگه که یار، کی بنماید جمال
لیک تو باری به نقد ساخته کار باش

در ره او هرچه هست، تا دل و جان نفقه کن
تو به یکی زنده‌ای، از همه بیزار باش

گر دل و جان تو را دُرِ بقا آرزوست
دم مزن و در فنا همدم عطار باش

******

گلچین اشعار عطار
گلچین اشعار عطار

ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﻣﻨﯽ ﺟﺎﻥ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺧﺮﻡ ﮐﯽ ﺷﻮﺩ
ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﮐﺲ ﻧﻨﮕﺮﯼ ﮐﺲ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻫﻤﺪﻡ ﮐﯽ ﺷﻮﺩ

******

حریفی می کنم با هفت دریا
ولیکن زور یک شبنم ندارم

******

تا در تو نظر کردم، رسوای جهان گشتم
آری، همه رسوایی اوّل ز نظر خیزد!

******

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی
من بر کنار رفتم تو در میان نشستی

گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان
چون تو بجای جانم بر جای جان نشستی

******

تا قیامت ذره‌ای اندوه تو
مونس جانم به تنهایی بس است

******

ره میخانه و مسجد کدام است
که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد دهندم ره که مست است
نه در میخانه،کین خَمّار خواب است…

******

نه قدر وصال تو هر مختصری داند
نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند

هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد
او قیمت عشق تو آخر قدری داند

آن لحظه که پروانه در پرتو شمع افتد
کفر است اگر خود را بالی و پری داند

سگ به ز کسی باشد کو پیش سگ کویت
دل را محلی بیند جان را خطری داند

گمراه کسی باشد کاندر همه عمر خود
از خاک سر کویت خود را گذری داند

مرتد بود آن غافل کاندر دو جهان یکدم
جز تو دگری بیند جز تو دگری داند

برخاست ز جان و دل عطار به صد منزل
در راه تو کس هرگز به زین سفری داند

******

قطعه ای از شعر سیمرغ عطار نیشابوری

تنت قافست و جانت هست سیمرغ
ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ

حجاب کوه قافت آرد و بس
چو منعت می‌کند یک نیمه شو پس

به جز نامی ز جان نشنیده تو
وجود جان خود تن دیدهٔ تو

همه عالم پر از آثار جان است
ولی جان از همه عالم نهانست

تو سیمرغی ولیکن در حجابی
تو خورشیدی ولیکن در نقابی

ز کوه قاف جسمانی گذر کن
بدار الملک روحانی سفر کن

فال حافظ کوکا