اشعار هوشنگ ابتهاج | زیباترین شعرهای احساسی کوتاه و بلند هوشنگ ابتهاج

اشعار هوشنگ ابتهاج

زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج مشهور به سایه به همراه گزیده شعرهای احساسی و عاشقانه هوشنگ ابتهاج با عکس نوشته های خاص

اشعار هوشنگ ابتهاج در مورد عشق

اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج
اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج

در عشق خوشا مرگ که این بودنِ ناب است
وقتی همه‌ٔ بودن ما جز هوسی نیست …

******

دلا بسوز و به جان برفروز آتش عشق
کزین چراغ تو دودی به چشم کس نرود

******

شاهد سرمدی تویی
وین دل سالخوردِ من

عشق هزار ساله را
بر تو گواه می‌ کند ….

******

هر چه گفتم جملگی از عشق خاست
جز حدیثِ عشق گفتن دل نخواست

حشمتِ این عشق از فرزانگی ست
عشقِ بی فرزانگی دیوانگی ست

دل چو با عشق و خرد همره شود
دستِ نومیدی ازو کوته شود

گر درین راه طلب دستم تهی ست
عشقِ من پیشِ خرد شرمنده نیست

******

گزیده اشعار هوشنگ ابتهاج

با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی

******

رندان نبریدند دل از دست درازی
تا زلف تو را این همه کوتاه ندیدند

******

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا
نمی‌شود!

******

ای گل در آرزویت جان و جوانیم رفت
ترسم بمیرم و باز باشم در آرزویت

******

چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم

******

من آن ابرم که می‌خواهد ببارد
دل تنگم هوای گریه دارد

دل تنگم غریب این در و دشت
نمی‌داند کجا سر می‌گذارد …

******

عکس نوشته اشعار هوشنگ ابتهاج
عکس نوشته اشعار هوشنگ ابتهاج

زندگی زیباست ای زیبا پسند
زنده اندیشان به زیبایی رسند

******

پرنده می‌ داند
که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
پرنده در قفس خویش
خواب می‌بیند …

******

زیباترین اشعار هوشنگ ابتهاج

دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می‌کنی؟!

******

بدین نشان که تویی ای دلِ نشسته به خون
بمان که تیرِ امانِ تو در کمانِ من است …

******

اشعار کوتاه هوشنگ ابتهاج

جز بند نیست چاره‌ی دیوانه و
حکیم
پندش دهد هنوز،
عجب عاقل است این

گفتم طبیب این دل بیمار آمده ست
ای وای بر من و دل من،
قاتل است این …!

******

تا من بودم نیامدی، افسوس!
وانگه که تو آمدی، نبودم من

******

ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج آزمای توست

صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست

******

شراب خون دلم می‌خوری و نوشت باد
دگر به سنگ چرا می‌زنی پیالهٔ من …

******

اشعار نو هوشنگ ابتهاج

در گشودند به باغ گل سرخ
و من دل شده را
به سراپرده رنگین تماشا بردند
من به باغ گل سرخ
با زبان بلبل خواندم…

******

اشعار بلند هوشنگ ابتهاج

باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم
آشوب عشق آن قد و بالاست در دلم

خوابم شکست و مردم چشمم به خون نشست
تا فتنه ی خیال تو برخاست در دلم

خاموشی لبم نه ز بیداری و رضاست
از چشم من ببین که چه غوغاست در دلم

من نای خوش نوایم و خاموش ای دریغ
لب بر لبم بنه که نواهاست در دلم

دستی به سینه ی من شوریده سر گذار
بنگر چه آتشی ز تو برپاست در دلم

زین موج اشک تفته و توفان آه سرد
ای دیده هوش دار که دریاست در دلم

باری امید خویش بدلداریم فرست
دانی که آرزوی تو تنهاست در دلم

گم شد ز چشم سایه نشان تو و هنوز
صد گونه داغ عشق تو پیداست در دلم

******

خاک سیه مباش که کس برنگیردت
آیینه شو که خدمت آن ماهرو کنی

******

سحرگاه در چمن خوشرنگ شد گل
نگاهش کردم و دلتنگ شد گل

به دل گفتم که ناز است این، میندیش
چو دستی پیش بردم سنگ شد گل

******

عکس پروفایل اشعار هوشنگ ابتهاج
عکس پروفایل اشعار هوشنگ ابتهاج

داغ و درد است همه نقش و نگار دل من
بنگر این نقش بخون شسته، نگارا تو بمان

******

ای جنگل! ای پیوسته پاییز
ای آتش خیس
ای سرخ و زرد ای شعله‌ سرد
ای در گلوی ابر و مه فریاد خورشید
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد
ای جنگل !
اینجا سینه‌ من چون تو زخمی‌ست

******

گلچین اشعار هوشنگ ابتهاج

امان نمی‌دهی ای سوزِ غم به سازِ دلم
بیا که گریهٔ بی‌اختیار را مانی…

******

عمریست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی

******

خوش سایه روشنی است تماشای یار را
این دود آه و شعله که بر دفترم گذشت

******

روزگارا قصد ایمانم مکن
زآنچه می‌گویم پشیمانم مکن

کبریای خوبی از خوبان مگیر
فضلِ محبوبی ز محبوبان مگیر

گم مکن از راه، پیشاهنگ را
دور دار از نامِ مردان، ننگ را

گر بدی گیرد جهان را سربه‌سر
از دلم امیّد خوبی را مبر

چون ترازویم به سنجش آوری
سنگ سودم را منه در داوری

******

چه شیرین و چه خوشبوست
کجا خوابگهِ اوست؟
پی آن گل پر نوش
چو پروانه بگردید ….

******

سر به سودایی نیاوردم فرود
گرچه دستِ آرزو کوته نبود

آن قَدر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بی خواهشی آموختم…

******

زیر سرپنجه‌ی گرگیم و جگرها خون است
ای شبان دل ما ناله‌ی نای تو کجاست؟!

******

این باد خوش نفس، به مراد تو می وزد
رقص درخت و عشوهٔ گل در هوای توست

******

داغ ماتم هاست بر جانم بسی
در دلم آهسته می گرید کسی …

******

تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تُنک‌حوصله را طاقت این طوفان نیست

******

هر نفس عشق می کشد ما را
همچنین عاشقیم تا نفسی‌ست

آستین بر جهان برافشانم
گر به دامان دوست دسترسی‌ست

******

اشعار زیبای هوشنگ ابتهاج

شبچراغی چون تو، رشک آفتاب
چون شکستندت چنین خوار و خراب

چون تویی دیگر کجا آید به دست
بشکند دستی که این گوهر شکست

******

آنچنان سوخته این خاک بلاکش که دگر
انتظار مددی از کرم باران نیست

رنج دیرینه انسان به مداوا نرسید
علت آنست که بیمار و طبیب انسان نیست

******

گلوی مرغ سحر را بریده اند و هنوز
در این شط شفق آواز سرخ او جاریست

******

ای که چون خورشید بودی با شکوه
در غروبِ تو چه غمناک است کوه

برگذشتی عمری از بالا و پست
تا چنین پیرانه سر رفتی ز دست

******

چشم گریان تو نازم، حال دیگرگون ببین
گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین

بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست
یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین

مانده ام با آب چشم و آتش دل، ساقیا
چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین

رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
ای گشوده دست یغمای خزان، اکنون ببین

سایه دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
تیغ هجران است اینجا، موج موج خون ببین

******

اشعار هوشنگ ابتهاج
اشعار هوشنگ ابتهاج

ما قصه‌ٔ دل جز به برِ یار نبردیم …

******

چه خواهی از سر من
ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده …

******

تا کی کنی پریشان دل های مبتلا را
آن خرمن بلا را پیش صبا مگستر

******

محتاج یک کرشمه‌ ام ای مایهٔ امید
این عشق را ز آفت حِرمان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم
ما را ز هول این شب هجران نگاه دار

******

بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز، سحر غلغله می‌آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غمِ هم پروازند …

******

صبرِ تلخم گر بر و باری نداد
هرگزم انـدوهِ نومیـدی مباد

پاره پاره از تنِ خود می بُرم
آبی از خونِ دلِ خود میخورم

من درین بازی چه بردم؟باختم!
داشتم لعلِ دلی، انداختم …

باختم، اما همی بُرد من است
بازیی زین دست در خوردِ من است

زندگانی چیست؟ پُر بالا و پست
راست همچون سرگذشتِ یوسف است

از دو پیـراهن بلا آمد پدید
راحت از پیراهنِ سوم رسید

گر چنین خون میرود از گُرده‌ام
دشنه‌ی دشنامِ دشمن خورده‌ام

******

صد ره به رخ تو در گشودم من
بر تو دل خویش را نمودم من

جان مایه ی آن امید لرزان را
چندان که تو کاستی، فزودم من

می سوختم و مرا نمی دیدی
امروز نگاه کن که دودم من

تا من بودم نیامدی، افسوس!
وانگه که تو آمدی، نبودم من

******

ﺍﯼ ﺷﺎﺩﯼ ﺁﺯﺍﺩﯼ
ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺑﺎﺯﺁﯾﯽ
ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺩﻝِ ﻏﻢ ﭘﺮﻭﺭﺩ
ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ …؟

******

منظورِ من
که منظره افروز عالمی ست

چون برق خنده ای زد و
از منظرم گذشت …

******

دیوانه چون طغیان کند
زنجیر و زندان بشکند

از زلف لیلی حلقه ای
بر گردن مجنون کنید ..

******

از پیش و پس قافلهٔ عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

******

تیر غم دنیا به دل ما نرسد
زخم دل عاشق از کمانی دگرست

این ره، تو به زهد و علم نتوانی یافت
گنج غم عشق را نشانی دگرست …

******

یاری کن ای نفس که درین گوشهٔ قفس
بانگی بر آورم ز دل خسته یک نفس

صبـر پیمبـرانه ام آخر تمام شد!
ای آیت امیـد به فریــاد من برس

******

حکایت از چه‌کنم سینه‌ سینه درد اینجاست
هزار شعله سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری است
بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست
حدیث عهد و وفا می رود نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و باد خوشش
هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند
چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است
تو را ز خویش جدا می‌کنند ، درد اینجاست!

******

باز طوفان شب است
هول بر پنجره می کوبد مشت

شعله می لرزد در تنهایی
باد فانوس مرا خواهد کشت …؟

******

چون باد می‌روی و به خاکم فکنده‌ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده‌ای

حس و هنر به هیچ، ز عشق بهشتی‌ام
شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده‌ا ی؟

اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
مرگم به لب نهاده غم آلود خنده‌ای

بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده‌ای

بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
آنگه شناختم که تو برق جهنده‌ای

بی او چه بر تو می گذرد سایه‌ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده‌ای

فال حافظ کوکا