انشا درباره پدر – احساسی ترین انشاهای ساده و ادبی در مورد پدر و توصیف مقام پدر

زیباترین انشاهای ساده، ادبی و احساسی درباره پدر مهربان و فداکار و مقام پدر برای کودکان و نوجوانان پایه چهارم تا نهم

انشا ساده و ادبی در مورد پدر
انشا ساده و ادبی در مورد پدر

انشای ساده درباره پدر

زنگ خانه مان به صدا در آمد … به ساعت نگاه می کنم، عقربه کوچک ساعت، 8 شب را نشان می دهد، او آمده است!

جلوی در ایستاده و مثل همیشه صورتی مهربان و چشمانی خسته دارد، نگاهش گرم و دوست داشتنی است و دستانش پر!

سریع به سمتش می دوم و می گویم: “سلام بابا… خسته نباشید”

او قهرمان زندگی من است، کسی که با اینکه بسیاری اوقات در خانه نیست اما همیشه و در هر لحظه حضورش را در کنار خود احساس می کنم و هر شب هرچه به ساعت هشت شب نزدیک تر می شوم شور و شوقم برای آمدنش بیشتر می شود.

هر روز از صبح تا شب مشغول کار است تا خانواده اش در رفاه باشند و به قول خودش وقتی ما را شاد و سرحال می بیند خستگی اش را کاملا فراموش می کند.

دوستم می گوید پدرش به آسمان ها رفته است و من هر وقت به ستاره ها نگاه می کنم با خودم می گویم هر ستاره حتما پدری است که به آسمان پرواز کرده است.

پدر عزیزم! از این که هستی ممنونم و دستانت را می بوسم. امشب در این دنیای بزرگ فقط یک آرزو دارم، این که خداوند بابای خوبم را سال های سال سلامت نگه دارد و دستم همیشه در دستان قوی او جای داشته باشد.

دستانم را بالا می برم و دعایم را بارها و بارها تکرار می کنم …. آمین!

******

انشا ادبی در مورد پدر

خاطراتم را که مرور می کنم و برگ برگ دوران کودکی ام را ورق می زنم، در کنار محبت و عشق بی دریغ مادرم کسی همیشه هست که آرامش را در لحظه لحظه زندگی ام تزریق کرده … کسی که قلبی به وسعت عشق دارد و آرامشی به گستردگی یک دریا.

پدر …. قهرمانیست که هرگز مدالی در گردنش نینداخته اند، کوهی استوار که همیشه کنارم بوده و در دشواری های زندگی دلم قرص بوده به بودنش.

مردی فداکار که بی هیچ منت یک عمر زحمت کشیده، رنگ موهایش به سپیدی گراییده و دستانش زبر و ضخیم شده است اما دریغ از یک بار گله یا شکایت، دریغ از حرفی که بوی منت دهد، دریغ از یک لحظه دست از تلاش کشیدن …

بچه تر که بودم وقتی بیمار می شدم هیچ وقت پدر در کنارم نبود، یادم هست مادر چقدر غصه من را می خورد، یادم هست پروانه وار دورم می چرخید و می دیدم شب تا صبح کنارم می خوابید … اما پدر هیچوقت نبود!

پدر! آن روزها تو را با “نبودن” تعریف می کردم چون همیشه زمانی می آمدی که من خواب بودم و وقتی می رفتی که من هنوز بیدار نشده بودم، همیشه در سکوت خودم با تو حرف می زدم و همیشه طلبکار تو می شدم! “بابا چرا هیچوقت نیستی؟!”

اما امروز درک می کنم که چه معنایی داشتند همه این نبودن ها!

تو کار کردی و کردی تا من در رفاه بزرگ شوم، تا هیچوقت آرزوی داشتن چیزی که دوست داشتم بر دلم نماند، تا جشن تولدم را با دوستانم جشن بگیرم … تو عرق ریختی تا من راحت و آسوده باشم و بی هیچ ترس و نگرانی درس بخوانم و شاگرد اول شوم!

آنقدر کار کردی و کردی تا کمرت خمیده شد و دستانت لرزان، چشمانت کم سو شد و قدم هایت آرام، من فدای کمر خمیده و دستان لرزانت که همه فدای راحتی های من شده است.

من فدای بزرگ مرد زندگی ام شوم که با همان اندک لحظه هایی که در خانه بوده برایم زیباترین خاطرات زندگی ام را به تصویر کشیده است.

دوستت دارم پدر خوبم!

فال حافظ کوکا