اشعار عبید زاکانی | گلچین شعرهای کوتاه و رباعیات خواندنی عبید زاکانی

اشعار عبید زاکانی

زیباترین اشعار عاشقانه و حکیمانه عبید زاکانی در مورد عشق و خدا و گلچین رباعیات و شعرهای خواندنی عبید زاکانی با عکس نوشته های زیبا

اشعار عاشقانه عبید زاکانی

عکس نوشته اشعار عبید زاکانی
عکس نوشته اشعار عبید زاکانی

ملامت من مسکین مکن که در ره عشق
به دست عاشق بیچاره اختیاری نیست

******

عشقش حکایتیست که از دل نمی‌رود
وصفش فسانه‌ایست که باور نمی‌شود

******

صنما عشق تو با جان بدر آید ناچار
چون فرو رفت غم عشق تو با شیر مرا

******

ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیم
می‌کند حلقهٔ زلف تو پریشان ما را

تا به دامان وصالت نرسد دست امید
دست کوته نکند اشگ ز دامان ما را

******

زیباترین اشعار عبید زاکانی

ای در سر هر کس از تو سودای دگر
در راه تو هر طایفه را رای دگر

چیزی ز تو هر کسی تمنا دارد
ما جز تو نداریم تمنای دگر

******

از شوق توام هست بر آتش خاطر
بی‌وصل توام نمی شود خوش خاطر

در حسرت ابرو و سر زلف خوشت
پیوسته نشسته‌ ام مشوش خاطر

******

هر مرض دارو و هر درد علاجی دارد
زخم تیر مژه را مرهم و دارویی نیست

******

لعل نوشینش چو خندان می شود
در جهان شکر فراوان می شود

******

موسم عیشست غنیمت شمار
هرزه مده عمر و جوانی به باد

******

اشعار حکیمانه عبید زاکانی

اشعار زیبای عبید زاکانی
اشعار زیبای عبید زاکانی

ای دل پس از این انده بیهوده مخور
زین پیش غم بوده و نابوده مخور

جان میده وداد طمع و حرص مده
غم میخور و نان منت آلوده مخور

******

چون ما به هیچ حالی آزار کس نخواهیم
آزار خاطر ما شرط کرم نباشد

در راه پاکبازان گو لاف فقر کم زن
همچون عبید هر کو ثابت قدم نباشد

******

ای شعله‌ای از پرتو رویت خورشید
رویم ز غمت زرد شد و موی سفید

از وصل تو هر که بود در جمله جهان
بر داشت نصیبی و من خسته امید

******

اشعار عبید زاکانی در مورد خدا

عبید حاجت از آن درطلب که رحمت او
اگر ببندد یک در هزار بگشاید

******

بنای و نی همه عمرم گذشت و میگفتم
دریغ عمر و جوانی که میرود بر باد

به آه و ناله کنون دل نهاده‌ام چکنم
قضا قضای خدایست هرچه بادا باد

******

هرچند که درد دل هر خسته بسیست
وز دست فلک رشتهٔ بگسسته بسیست

زنهار ز کار بسته دل تنگ مدار
در نامهٔ غیب راز سربسته بسیست

******

چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به لطف
وز بسی نعمت نهادی بر من مسکین سپاس

اندر آن دنیا عزیزم دار زیرا گفته‌اند
« خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس

******

از دل نرود شوق جمالت بیرون
وز سینه هوای زلف و خالت بیرون

این طرفه که با این همه سیلاب سرشگ
از دیده نمیرود خیالت بیرون

******

شب وصال کم از روز پادشاهی نیست

******

گلچین اشعار عبید زاکانی

ای آنکه به جز تو نیست فریادرسی
غیر از کرمت نداد کس داد کسی

کار من مستمند بیچاره بساز
کان بر تو به هیچ آید و برماست بسی

******

در این دیار دلم شهر بند دلداریست
که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد

******

خوشا کسیکه ز عشقش دمی رهائی نیست
غمش ز رندی و میلش به پارسائی نیست

******

درویش که می خورد به میری برسد
ور روبهکی خورد به شیری برسد

گر پیر خورد جوانی از سر گیرد
ور زانکه جوان خورد به پیری برسد

******

گزیده اشعار عبید زاکانی

عکس پروفایل اشعار عبید زاکانی
عکس پروفایل اشعار عبید زاکانی

جفا مکن که جفا رسم دلربائی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدائی نیست

مدام آتش شوق تو در درون منست
چنانکه یکدم از آن آتشم رهائی نیست

******

بگذار هرچه داری و بگذر که مرد را
جز ترک توشه توشهٔ راه نجات نیست

******

رباعیات عبید زاکانی

عشق تو مرا چو خاک ره خواهد کرد
خال تو مرا حال تبه خواهد کرد

زلف تو مرا به باد بر خواهد داد
چشم تو مرا خانه سیه خواهد کرد

******

ای دل پس از این غصهٔ ایام مخور
جز نی مطلب همدم و جز جام مخور

مرسوم طمع مدار و تشریف مپوش
ادرار قلم بر نه و انعام مخور

******

دل در پی عشق دلبرانست هنوز
وز عمر گذشته در گمانست هنوز

گفتیم که ما و او بهم پیر شویم
ما پیر شدیم و او جوانست هنوز

******

شعرهای زیبای عبید زاکانی

گر حال من نپرسد عیبش مکن که هرگز
سودای پادشاهی حد گدا نباشد

******

گفتم عقلم گفت که حیران منست
گفتم جانم گفت که قربان منست

گفتم که دلم گفت که آن دیوانه
در سلسلهٔ زلف پریشان منست

******

میکوش که تا ز اهل نظر خوانندت
وز عالم راز بی‌خبر خوانندت

گر خیر کنی فرشته خوانند ترا
ور میل بشر کنی بشر خوانندت

******

تا ساخته شخص من و پرداخته‌اند
در زیر لگد کوب غم انداخته‌اند

گوئی من زرد روی دلسوخته را
چون شمع برای سوختن ساخته‌اند

******

زیباترین اشعار عبید زاکانی
زیباترین اشعار عبید زاکانی

ای دل همیشه عاشق و همواره مست باش
کان کس که مست عشق نشد هوشیار نیست

******

چو دور دور رخ تست خاطری دریاب
که کار بوالعجبیهای چرخ پیدا نیست

******

زین گونه که این شمع روان می‌سوزد
گوئی ز فراق دوستان می‌سوزد

گر گریه کنیم هر دو با هم شاید
کو را و مرا رشتهٔ جان می‌سوزد

******

من اینکه عشق نورزم مرا به سر نرود
من اینکه می نخورم در بهار ممکن نیست

******

اشعار غمگین عبید زاکانی

دل سیر شد از غصهٔ گردون خوردن
وز دست ستم سیلی هر دون خوردن

تا چند چو نای هر نفس ناله زدن
تا کی چو پیاله دمبدم خون خوردن

******

ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

******

در کوچهٔ فقر گوشه‌ای حاصل کن
وز کشت حیات خوشه‌ای حاصل کن

در کهنه رباط دهر غافل منشین
راهی پیش است توشه‌ای حاصل کن

******

مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاه
و گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا

******

گفتم صنما شدم به کام دشمن
زان غمزهٔ شوخ و طرهٔ مرد افکن

گفت آنچه ز چشم و زلف من بر تو گذشت
ای خانه سیه چرا نگفتی با من

******

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا
عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا

غم همنشین من شد و من همنشین غم
تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا

******

بر هیچ کسم نه مهر مانده است نه کین
یک باره بشسته دست از دنیی و دین

در گوشه نشسته‌ام به فسقی مشغول
هرگز که شنیده فاسق گوشه‌نشین

******

ما را همین بسست که داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و کنار نیست

******

قومی ز پی مذهب و دین می‌سوزند
قومی ز برای حور عین میسوزند

من شاهد و می دارم و باغی چو بهشت
ویشان همه در حسرت این میسوزند

******

خوش خاطری که منصب و جاه آرزو نکرد
خرم دلی که در طلب ملک و مال نیست

******

عمرم برفت در طلب عشق و عاقبت
کامی نیافت خاطر و کاری بسر نرفت

******

دل با رخ دلبری صفائی دارد
کو هر نفسی میل به جائی دارد

شرح شب هجران و پریشانی ما
چون زلف بتان دراز نائی دارد

******

عمری که خوش نمیگذرد در حساب نیست

******

وصف لب او سخن چو آغاز کند
وان رنگ رخش که بر سمن ناز کند

از غنچه شنو چو غنچه لب بگشاید
وز گل بطلب چو گل دهن باز کند

******

چتر همایون عشق سایه چو بر ما فکند
راه خرابات پرس گر طلبی جای ما

******

اشعار بلند عبید زاکانی

دلا با مغان آشنائی طلب
ز پیر مغان آشنائی طلب

به کنج قناعت گرت راه نیست
ز دیوانگان رهنمائی طلب

وگر اوج قدست کند آرزو
ز دام طبیعت رهائی طلب

اگر عارفی راه میخانه گیر
و گر ابلهی پارسائی طلب

دوای دل خسته از درد جوی
نوای خود از بینوائی طلب

اگر صد رهت بشکند روزگار
مکن از خسان مومیائی طلب

عبید ار گدائی غنیمت شمار
وگر پادشاهی گدائی طلب

******

ز سوز عشق من جانت بسوزد
همه پیدا و پنهانت بسوزد

ز آه سرد و سوز دل حذر کن
که اینت بفسرد آنت بسوزد

مبر نیرنگ و دستان پیش او کو
به صد نیرنگ و دستانت بسوزد

فال حافظ کوکا