اشعار وحشی بافقی | شورانگیزترین شعرهای عاشقانه و احساسی وحشی بافقی

اشعار وحشی بافقی

گزیده زیباترین اشعار وحشی بافقی در مورد عشق و مرگ به همراه غزلیات و شعرهای شور انگیز و عاشقانه وحشی بافقی با عکس نوشته های زیبا

اشعار وحشی بافقی در مورد عشق

عکس پروفایل وحشی بافقی
عکس پروفایل وحشی بافقی

تا مقصد عشاق رهی دور و دراز است
یک منزل از آن بادیه‌ ی عشق مجاز است

در عشق اگر بادیه‌ ای چند کنی طی
بینی که در این ره چه نشیب و چه فراز است

******

صلاح کار در انکار عشق بینم لیک
تحملی که بود پرده پوش رازم نیست

******

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود

وین محبت به سد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این، برود چون نرود

******

عشق خود نیست اگر تا نفس آخر نیست

******

اشعار عاشقانه وحشی بافقی

می‌توانم بود بی تو، تاب تنهاییم هست
امتحان صبر خود کردم شکیبایم هست

حفظ ناموس تو منظور است می‌ دانی تو هم
ورنه سد تقریب خوب از بهر رسواییم هست

******

وای بر جان تو گر مانند تو یاریت هست …

******

پر گشت دل از راز نهانی که مرا هست
نامحرم راز است زبانی که مرا هست

با کس نتوان گفتن و پنهان نتوان داشت
از درد همین است فغانی که مرا هست

******

زیباترین اشعار وحشی بافقی
زیباترین اشعار وحشی بافقی

ما به دامان تو نازیم که پاکست چو گل
ورنه در شهر بسی لعبت بازاری هست

******

گزیده اشعار وحشی بافقی

چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه‌ی گلزار دگر باشم به

******

ای بی‌ وفا برو که بر این عهدهای سست
نی اندک اعتماد که هیچ اعتماد نیست

******

عاشق یکرنگ را یار وفادار هست
بنده شایسته نیست ورنه خریدار هست

می‌ رسدت ای پسر بر همه کس ناز کن
حسن و جمال ترا ناز تو در کار هست

******

اشعار کوتاه وحشی بافقی

عیب مجنون مکن ای منکر لیلی که ز دور
حالتی هست که آن بر همه کس ظاهر نیست

******

فریاد که سوز دل عیان نتوان کرد
با کس سخن از داغ نهان نتوان کرد

اینها که من از جفای هجران دیدم
یک شمه به سد سال بیان نتوان کرد

******

رموز کشف و کرامات سالکان طریق
ورای رمز شناسی و نکته دانی نیست

به هر که خواه نشین گر چه این نه شیوه تست
که از تو در دل ما راه بدگمانی نیست

******

من آن مرغم که افکندم به دام سد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

******

زیباترین اشعار وحشی بافقی

من کشتنیم کز او جدایی جستم
ای هجر به جرم این بکش زار مرا

******

تا کی ز مصیبت غمت یاد کنم
آهسته ز فرقت تو فریاد کنم

وقت است که دست از دهن بردارم
از دست غمت هزار بیداد کنم

******

اشعار وحشی بافقی
اشعار وحشی بافقی

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است

پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است

******

شد یار و به غم ساخت گرفتار مرا
نگذاشت به درد دل افکار مرا

چون سوی چمن روم که از باد بهار
دل می‌ترقد چو غنچه، بی‌یار، مرا

******

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

******

خنده‌ات بر ما و بر داغ دل درمانده چیست
گریه‌ات بر حال ما گر نیست باری خنده چیست

******

اشعار برگزیده وحشی بافقی

آه، تاکی ز سفر باز نیایی، بازآ
اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ

شده نزدیک که هجران تو، ما را بکشد
گرهمان بر سرخونریزی مایی، بازآ

******

گیرم که جهان آتش سوزنده بگیرد
بی آب شود جوهر یاقوت محالست

اینجا سر بازارچهٔ لعل فروشیست
مگشا سر صندوق که پر سنگ و سفالست

******

آنکس که مرا از نظر انداخته اینست
اینست که پامال غمم ساخته، اینست

شوخی که برون آمده شب مست و سرانداز
تیغم زده و کشته و نشناخته، اینست

******

رفتی و باز نمی‌آیی و من بی تو به جان
جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ

******

گزیده شورانگیزترین اشعار وحشی بافقی

مجنون که کمال عشق و حیرانی داشت
مهری نه چو این مهر که می‌دانی داشت

این مهر نه عاشقی‌ ست، مهری‌ ست که آن
با یوسف مصر پیر کنعانی داشت

******

عکس نوشته اشعار وحشی بافقی
عکس نوشته اشعار وحشی بافقی

ما را کشته و غافل ز درد ما ….

******

با خاک من آمیخته خونابهٔ حسرت
زین آب سرشتند مرا، طینتم اینست

******

کو عشق تا شوند همه معترف به عجز
اول خرد که از پی تدبیر آمدست

******

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم

******

فرمان ناز ده که در اقصای ملک عشق
پروانه‌ ای که هست ز دیوان حسن تست

******

به کشوری که کس از دوستی نشان ندهد
مرو مرو که نه جای تو، جای دشمن تست

نشین و بال برافشان که هر کجا مرغیست
وطن گذاشته، در آرزوی گلشن تست

******

تو بی‌ وفا چه باز فراموش پیشه‌ ای
بیچاره آن اسیر که امیدوار تست

هان این پیام وصل که اینک روانه است
جانم به لب رسیده که در انتظار تست

******

شعر وحشی بافقی درباره دوست

پیوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌ دارم دوست
از غایت تلخیی که در هجران است

******

این عشق بلائیست، شنیدی که چها دید
یعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت

******

گر با تو گهی نظر کنم پنهانی
لازم نبود که طبع خود رنجانی

من بودم و دیدنی چو این هم منع است
آن نیز به یاران دگر ارزانی

******

اگر مکلف عشقی سر نیاز بنه
که هر که هست به کیش خودش نمازی هست

چو نیک درنگری عشق ما مجازی نیست
حقیقتی پس هر پردهٔ مجازی هست

میان عاشق و معشوق کی دویی گنجد
برو برو که تو پنداری امتیازی هست

******

سال نو آمد غم بیهوده خوردن خوب نیست
می بخور وحشی خدا داند که در آینده چیست

******

قدر اهل درد صاحب درد می‌داند که چیست
مرد صاحب درد، درد مرد، می‌داند که چیست

******

اشعار زیبای وحشی بافقی

ای که می‌گویی نداری شاهدی بر درد عشق
جان غم پرورد و آه سرد و روی زرد چیست

آنکه می‌پرسد نشان راحت و لذت ز ما
کاش پرسد اول این معنی که خواب و خورد چیست

******

گر کسب کمال می‌ کنی می‌ گذرد
ور فکر مجال می‌ کنی می‌ گذرد

دنیا همه سر به سر خیال است، خیال
هر نوع خیال می‌ کنی می‌ گذرد

******

دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیست
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

******

تو جفاکن که از اینسوی وفاداری هست
طاقت و صبر مرا حوصلهٔ خواری هست

با دلم هر چه توان کرد بکن تا بکشد
کز من و جان منش نیز مددکاری هست

******

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با سد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌ وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم

******

می‌خواست فلک که تلخ کامم بکشد
ناکرده‌ی می طرب به جامم، بکشد

بسپرد به شحنه فراق تو مرا
تا او به عقوبت تمامم بکشد

******

ای منشاء دانایی و ای مایه هوش
بفرست از آن که تا سحر خوردم دوش

بسیار نه، کم نه، آن قدر بخش که من
هشیار نگردم و نمانم مدهوش

******

بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست

اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست

******

هر درد را که می‌نگری هست چاره‌ای

درد محبت است که درمان پذیر نیست

******

شعر وحشی بافقی در مورد مرگ

ای همنفسان بودن و آسودن ما چیست
یاران همه کردند سفر بودن ما چیست

بشتاب رفیقا که عزیزان همه رفتند
ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست

ای چرخ همان گیر که از جور تو مردیم
هر دم المی بر الم افزودن ما چیست

گر زخم غمی بر جگر ریش نداریم
رخساره به خون جگر آلودن ما چیست

وحشی چو تغافل زده از ما گذرد یار
افتادن و بر خاک جبین سودن ما چیست

******

اشعار بلند وحشی بافقی

هرگزم یارب از آن دیدار مهجوری مباد
این نگاه دور را از روی او دوری مباد

من کجا و رخصت آن بزم دانم جای خویش
دیگران هم رخصت ار خواهند دستوری مباد

هر مرض کز عشق پیش آمد علاجش بر منست
لیک جانم را ز درد رشک و رنجوری مباد

چشم غارت کرده را صعب است از دیدار دوخت
هیچ عاشق را الهی هرگز این کوری مباد

جوهر حسن تو کنج خانه آباد نیست
بر بنای جان وحشی نام معموری مباد

فال حافظ کوکا