مجموعه زیباترین اشعار اندیشه فولادوند

در ادامه این مطلب گزیده بهترین و زیباترین اشعار احساسی اندیشه فولادوند را ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

گزیده شعرهای زیبای اندیشه فولادوند
گزیده شعرهای زیبای اندیشه فولادوند

تو را به آفتاب می خوانند
جماعتی
که عمرشان
به روز
قد
نداد…

*****

ناگهان قِل خوردم امشب در کفن عالیجناب
خوف دارم از مرور این سخن عالیجناب

عاشقم کردید و رفتید و غزل تزریق شد
در شعورم مثل خون اهرمن عالیجناب

خودکشی کردم پس از بدرودتان در آینه
اعترافی تلخ با ضعفی خفن عالیجناب

آن تپانچه، یک گلوله، این شقیقه، حکم تیر
یادتان می‌آید اصلاً اسم من عالیجناب؟!

عشق را تفسیر کردید از ازل تا آن اتاق
با ولع از تیشه بر سر کوفتن عالیجناب

یادتان می‌آید آن شب بحث‌مان حول چه بود؟
حول افلاطون و عُشاق کهن عالیجناب

من که قلابم به قلاب شما افتاده بود
دفن گشتم در شما بی ‌گورکن عالیجناب

من که از جغرافی ِ بد اخم‌ها می‌ آمدم
بی‌هوا عاشق شدم از روح و تن عالیجناب

خب شما جذاب بودید و سخندان و بلد
لحن‌تان ذاتٱً پر از مُشک خُتن عالیجناب

جانم از شوق زیارت پشت لب‌ها حبس بود
لب گشودم جان بر آمد از دهن عالیجناب

با شما کمبودهایم رنگ عرفان می‌شدند
چشم‌تان ناموس بود عین وطن عالی‌جناب

عاشقم کردید، نفرین بر شما (اندیشه) مُرد
یادتان می‌آید اصلاً اسم من عالی‌جناب؟

*****

شک می کنم به خواب، برف می بارد
باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز

شک می کنم به خواب، برف می بارد
باد می ایستد باد می ایستد در چشم های باز

حیف، حیف، فرصتی نیست برای آب شدن در آفتاب
این خواب می پوشاند، دست های تو را و قلب مرا

حیف، حیف حیف حیف
شک می کنم به باد
به برف
به خواب

شک می کنم به زخم، به تیغ، به درد
در پایان همین موسیقی در آغاز خواب

شک می کنم به خواب
برف می بارد، باد می ایستد
باد می ایستد در چشم های باز

*****

اشعار اندیشه فولادوند
اشعار اندیشه فولادوند

دنبال من نگرد قصه تمام شد
آن شب سکوت من ختم کلام شد
دنبال من نیا من خانه نیستم
با راز این سفر بیگانه نیستم
دنبال من نگرد این یک ترانه نیست
از تو بریده ام رفتن بهانه نیست

دیگر تمام شد: عالیجناب من!
طعم غلیظ عشق ماسید در دهن!
سردابه سکون از جنس من نبود
تعبیر خواب من ساکن شدن نبود
من یک قلندرم نه لات دربه در
من روح جنگلم نه ناجی بشر!

دنبال من نگرد دنبال من نیا
من رشد کرده ام از کوچه تا خدا
روی حصیر آب بر سقف صد کتاب
پرواز می کنم آزاد و بی نقاب
دنبال من نگرد دیگر تمام شد
آن شب سکوت من ختم کلام شد

*****

پایان ماجراست شلیک کن رفیق
تا کاوه نا کجاست شلیک کن رفیق

دستور میدهم اتش عزیز من
عالیجناب خواست شلیک کن رفیق

اجرای حکم مرگ اسمش که قتل نیست
این جمله آشناست شلیک کن رفیق

به به به به که لحن او فرمان آتش است
در معرفت خداست شلیک کن رفیق

متن وصیتم شرح مصیبت است
بی روزه کربلاست شلیک کن رفیق

مرگ موقتی در مد نشست کرد
اندیشه در کماست شلیک کن رفیق

در هفت شهر دور در من یزید عشق
اعلام کودتاست شلیک کن رفیق

یک راز سر به مهر با او نگفته ماند
قلبی که جا به جاست شلیک کن رفیق

قلبم نحیف و داغ بر حسب اتفاق
ماسیده سمت راست شلیک کن رفیق

مهلت نمانده است من خسته ام بجنب
سیگار من کجاست شلیک کن رفیق

بعد از یکی دو پک من حاضرم تو هم
لطفا به سمت راست شلیک کن رفیق

*****

شعر انفجار لاشه

خمیازه های کش دار، سیگار پشت سیگار
شب گوشه‌ ای بناچار، سیگار پشت سیگار

این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار

پای چپ جهان را، با اره‌ ای بریدن
چپ پاچه‌ های شلوار، سیگار پشت سیگار

در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار

بر سنگفرش کوچه، خوابیده بی‌ سرانجام
این مرده ی کفن‌ خوار، سیگار پشت سیگار

صد صندلی درین ختم، بی‌ سرنشین کبودند
مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار

تصعید لاله ی گوش، با جیغ‌ های رنگی
شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار

مردم ازین رهایی، در کوچه‌ های بن‌ بست
انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار

این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار

ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار

صد لنز بی‌ ترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار

در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار

اسطوره‌ های خائن، در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار

عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار

مبهوت رد دودم، این شکوه‌ ها قدیمی‌ ست
تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار

کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضا خورد
سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار

ته مانده‌ های سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار

خودکار من قدیمی‌ ست، گاهی نمی‌ نویسد
یک مارک بی‌ خریدار، سیگار پشت سیگار

*****

من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خیانت بی‌ ادعا خبر دارم

بدون حرف برو، واژه‌ ها خطرناکند
تمام رخت و لباست درون آن ساک‌اند

بدون حرف برو آن کلید را بگذار
بدون حرف، رجز، تسلیت به من، کفتار!

ببین، من از همه ماجرا خبر دارم
دروغ پشت دروغ، به خدا خبر دارم

ببین تمام تنم مثل بید می‌ لرزد
لبم که اسم تو را سر برید می‌ لرزد

حوالی نفسم انتقام زندانی‌ ست
و حکم تبرئه‌ اش یک هوای طوفانی‌ ست

ببین، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن دروغ به شب مبتلا خبر دارم

چرا دروغ به من؟! من که عاشقت بودم
حریص دفتر ثبت دقایقت بودم

اگر که ثانیه یخ بسته بود می‌ گفتی
به درز فاجعه نخ بسته بود می‌ گفتی

منی که لهجه افکار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم

بدون حرف برو آن کلید را بگذار
بدون حرف، رجز، تسلیت به من، کفتار!

بدون حرف برو، بحث ما خود آزاری‌ ست
تمام شد به خدا ، این غرور کفتاری‌ ست

ببین، من از همه ماجرا خبر دارم
از آن خیانت بی‌ ادعا خبر دارم

چرا دروغ به من؟! من که عاشقت بودم
حریص دفتر ثبت دقایقت بودم

منی که لهجه افکار صامتت بودم
برای حرف زدن پای ثابتت بودم

بدون حرف برو واژه‌ ها خطرناکند
پر از دروغ و سرابند و گاه غمناکند

*****

من از هجوم وحشی دیوار خسته‌ ام
از سرفه‌ های چرکی سیگار خسته‌ ام

دیگر دلم برای تو هم پر نمی‌ زند
از آن نگاه رذل طمع دار خسته‌ ام

اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته‌ ام

از بس چریده‌ ام به ولع در کتاب‌ ها
از دیدن حضور علفزار خسته‌ ام

چیزی مرا به قسمت بودن نمی‌ برد
از واژه ی دو وجهه‌ ای تکرار خسته‌ ام

از قصه‌ های گرم و نفس‌ های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته‌ام

هر گوشه از اتاق بهشتی‌ ست بی‌ نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته‌ ام

اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست‌ های بی‌ حس و بی‌ کار خسته‌ام

از راز دکمه‌‌ های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته‌ ام

قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی‌ طلوع تبهکار خسته‌ ام

من در رکاب مرگ به آغاز می‌ روم
از این چرندیات پر آزار خسته‌ ام

من بی‌ رمق‌ترین نفس این حوالی‌ام
از بودن مکرر بر دار خسته‌ ام

من با عبور ثانیه‌ ها خرد می‌ شوم
از حمل این جنازهٔ هشیار خسته‌ ام

در ادامه بخوانید : اشعار افشین یداللهی