30 اشعار زیبا در وصف انسانیت و انسان بودن

در ادامه این مطلب مجموعه ای از شعرهای زیبا و کوتاه در مورد انسانیت و انسان بودن را برای شما ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

شعر کوتاه و زیبا در مورد انسانیت
شعر کوتاه و زیبا در مورد انسانیت

اگر انسان ها به جای دیـن
به انسانیت معتقـد بودنــد…
انسانیت چیزی ست ورای همه ی ادیان
انسانیت مهربانی ست
نماز و دعا و روزه نـدارد ..
انسانیت گاهـی یک لبخنداست
که به کودک غمگینی هدیه می کنیــد

احمد شاملو

*****

خانه های رفیع،
خودروهای سریع
آرزوهای بلند،
خواستن های طولانی
آه ه ه!!!
ای انسانیت،
تو چرا کوتاه آمده ای؟!

*****

شعر در مورد انسانیت

صورت انسان دگر معنی آن دیگر است
صورت انسان مس و معنی انسان زرست
مس چه بود لحم و پوست زر چه بود عشق دوست
این مس اگر زر شود از دو جهان برترست

*****

خویشتن را خیر خواهی خیرخواه خلق باش
ز آن که هرگز بد نباشد نفس نیک‌ اندیش را
آدمیت رحم بر بیچارگان آوردن است
کآدمی را تن بلرزد چون ببیند ریش را

سعدی

*****

متن و شعر در مورد انسانیت

آدم های ساده را دوست دارم
بوی ناب “آدم” میدهند

*****

مانند درخت که از تبر می ترسد
یا ظلمت شب که از سحر می ترسد
انسانیت آن نشان اشرافی ما
از فقر شعور این بشر می ترسد

*****

انسان بودن زیاد سخت نیست
کافیست مهربانی کنی
زبانت که نیش نداشته باشد و کسی
را نرنجاند، همین انسانیت است!
وقتی برای همه خیر بخواهی
همین انسانیت است….

*****

متن در مورد شرافت و انسانیت

اشعار زیبا در مورد انسانیت و انسان بودن
اشعار زیبا در مورد انسانیت و انسان بودن

شعر درباره مرگ آدمیت

از همان روزی که دستِ حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرتِ هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مُرد
گر چه آدم زنده بود

فریدون مشیری

*****

بیشه‌ ای آمد وجود آدمی
بر حذر شو زا ین وجود ارزان دمی
در وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خشک

مولانا

*****

شعر در مورد مرگ انسانیت

صحبت از پژمردن یک برگ نیست!
وای! جنگل را بیابان میکنند!
دست خون آلوده را در پیش خلق،
پنهان میکنند..
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا،
آنچه این نامردمان
با جان انسان می کنند..
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس،
هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم
در جهان هرگز نرست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور !
صحبت از مرگ محبت
مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است!…

*****

ای نسخه اسرار الهی که تویی
و ای آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
از خود بطلب آن چه خواهی که تویی

مولانا

*****

تن آدمی شریف است به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

خور و خواب و خشم و شهوت شغب است و جهل و ظلمت
حیوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش وگرنه مرغ باشد
که همین سخن بگوید به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی
که فرشته ره ندارد به مکان آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی که به جز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است مکان آدمیت

طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت
به در آی تا ببینی طیران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم بیان آدمیت

سعدی شیرازی

*****

شعر درباره انسان بودن

سپیده که سر بزند
در این بیشه ‌زار خزان زده
شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار
بوئیدیم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

*****

در ازل‌ پرتو حُسنت‌ ز تجلی‌ دم‌ زد
عشق‌ پیدا شد و آتش‌ به‌ همه‌ عالم‌ زد
جلوه‌ ای‌ کرد رُخت‌، دید مَلَک‌ عشق‌ نداشت
عینِ آتش‌ شد از این‌ غیرت‌ و بر آدم‌ زد

*****

آنچه پایانی ندارد نه تو هستی نه من…!
این انسانیت است که تا پایان ادامه خواهد داشت

*****

چشم آدم چون به نور پاک دید
جان و سرّ نام‌ها گشتش پدید
چون ملک انوار حقّ در وی بیافت
در سجود افتاد و در خدمت شتافت
این چنین آدم که نامش می‌برم
گر ستایم تا قیامت قاصرم

*****

شعر نو انسانیت

قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

*****

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

*****

گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گل ها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن…

*****

اشعار انسانیت و آدمیت

جام گیتی نمای ما انسان
حافظ جامع خدا انسان

صورت اسم اعظمش دانم
محرم راز کبریا انسان

گنج و گنجینه و طلسم به هم
می نماید عیان ترا انسان

هر چه در کاینات می خوانند
بندگانند و پادشا انسان

خانقاهی است شش جهت به مثل
صوفی صفه صفا انسان

موج و بحر و حباب و قطره و جو
همه باشند نزد ما انسان

این سرا، خانه خراب بود
گر نباشد در این سرا انسان

دردی درد دل که درمان است
می کند نوش دایما انسان

نعمت الله را اگر یابی
خوش ندا کن بگو که یا انسان

در ادامه بخوانید : شعر در مورد اصالت و ریشه