گلچینی از زیباترین شعر های عاشقانه صابر همدانی

در ادامه این مقاله گلچین زیباترین اشعار کوتاه و بلند صابر همدانی به همراه گزیده ناب ترین شعرهای عاشقانه و کوتاه صابر همدانی با عکس نوشته ارائه شده است. با پرشین استار همراه باشید؛

اشعار عاشقانه صابر همدانی
اشعار عاشقانه صابر همدانی

اشعار کوتاه صابر همدانی

خوش باش در آن دم که غمی رو به تو آرد
بگذار که غم نیز رود شاد ز دستت …

*****

بلبل نبود عاشق گل، این کلاه را
ما بافتیم و بر سر مردم گذاشتیم

*****

کسی را دل مگر از سنگ باشد
که بگذارد کسی دلتنگ باشد

*****

در هر کجا که شکوه ز دنیا نوشته اند
پیدا بود که مردم دانا نوشته اند
آسودگی مجوی به گیتی، که این سخن
بر طاق هفت گنبد مینا نوشته اند

*****

درد سر حجر از سرما کم شدنی نیست
زان گونه که وصل تو در هم شدنی نیست
بیهوده چرا هر که زند دم ز تجرد
هر بی پدری عیسی مریم شدنی نیست
یک عمر اگر دایه به کام تو نهد شیر
قافل مشو آن دوست که مادر شدنی نیست
جائی که برادر به برادر نکند رحم
بی گانه برای تو برادر شدنی نیست

*****

شعر عاشقانه صابر همدانی
شعر عاشقانه صابر همدانی

رو سوی باغ چون من و بلبل گذاشتیم
حسن ترا مسابقه با گل گذاشتیم
بلبل نبود عاشق گل، این کلاه را
ما دوختیم و بر سر بلبل گذاشتیم

*****

اشعار طولانی صابر همدانی

به شب های جدایی بسکه با یاد تو خو کردم
دل از غم سوخت لیک از دیده کسب آبرو کردم

ز مهر و مه از آن گفتم بود روی تو روشن تر
که با مهر و مهت یک روز و یک شب روبرو کردم

مگر سر زد نسیم صبح دم از سنبل مویت
که از بویش مشام جان و دل را مشکبو کردم

بیان حال خود میکردم و توصیف جانان را
بهر مجلس که از مجنون و لیلی گفتگو کردم

دم پیر مغان کرد آگهم از رمز هشیاری
پس از عمری که خون اندر دل و جام و سبو کردم

اگر اهل دلی دیدی سلام من رسان بر وی
که کمتر یافتم هر جا فزون تر جستجو کردم

مرا در نوجوانی آرزوها بود چون “صابر”
به پیری چون رسیدم ترک آز و آرزو کردم

*****

عکس نوشته اشعار صابر همدانی
عکس نوشته اشعار صابر همدانی

چون ز فراق اکبر اندر کار زار
معنی شقّ القمر شد آشکار

ارغوانی گشت مشکین سنبلش‌
ریخت روی نرگس و برگ گلش

موی او تا شد در خونش لاله‌ فام‌
طرّه‌ اش را شد سیه روزی تمام

هر چه تیر آمد به جسمش در نبرد
جای آن چشمی شد و خون گریه کرد

بر جراحاتش که جای شرح نیست‌
با هزاران دیده، جوشن می‌ گریست

هرچه او از تشنگی بی‌ تاب بود
تیغش از خون عدو سیراب بود

آنچه دشمن کرد با وی در نبرد
صدمه‌ ی باد خزان با گل نکرد

بس که خون از هر رگش جوشیده بود
سرو، از گل پیرهن پوشیده بود

چون شد از دستش عنان صبر و تاب‌
ناگزیر افتاد بر بال عقاب

گفت با آن توسن تازی نژاد
کای به جولان برده‌ گوی، از گردباد

ای براق تیز جولان را قرین‌
وی عنان گیرت کف روح الامین

ای همه اوصاف رفرف در خورت‌
وی ملایک چاکر و میر آخورت

ای مبارک توسن فرّخ سرشت‌
وی چراگاه تو بستان بهشت

ای هلال ماه نو، نعل سمت‌
وی خجل گیسوی حورا از دُمت

ای پی تعویض نعلت تا به حال‌
آسمان آورده ماهی یک هلال

کار میدان داریِ من شد تمام‌
وقت جولان تو شد، ای خوش خرام

سعی کن شاید رسد بار دگر
دست امیدم به دامان پدر

اندکی گر غفلت از رفتن کنی‌
راکبت را طعمه‌ ی دشمن کنی

تا نبیند راکبش را پایمال‌
وام کرد از تیر دشمن پر و بال

گر جز این باشد سخن، ای نکته یاب‌
بی‌ مسما می‌ شود اسم عقاب

چون عقاب از صحن میدان پر گرفت‌
ضعف کم‌ کم دامن اکبر گرفت

از کفش تیغ و ز سر افتاد خود
دست و سر دیگر به فرمانش نبود

شد رها از دست او یال عقاب‌
گشت بیرون هر دو پایش از رکاب

هم چو برگی کاوفتد از باد سخت‌
میل هر سو می‌ کند جز بر درخت

اکبر گل چهره نیز از پشت زین‌
طاقتش شد طاق و آمد بر زمین

بود گفتی خاک هم چشم انتظار
تا که جسمش را بگیرد در کنار

در ادامه بخوانید : اشعار زیبای شهرام شیدایی