گلچین معروف ترین و عاشقانه ترین اشعار عارف قزوینی

در این مطلب زیباترین و بهترین شعرها و تصنیف های ابوالقاسم عارف قزوینی در مورد عشق، وطن و خدا به همراه گلچین ناب ترین اشعار عاشقانه عارف قزوینی ارائه شده است. با پرشین استار همراه باشید؛

معروف ترین اشعار عارف قزوینی
معروف ترین اشعار عارف قزوینی

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان، سروها خمیده

در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌ رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ
نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

*****

ناله مرغ اسیر، این همه بهر وطن است
مسلک مرغ گرفتار قفس هم­چو من است

*****

بهترین تصنیف های عارف قزوینی

دیدم صنمی سرو قد و روی چو ماهی
الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی

افکند به رخسار چو مه زلف سیاهی
الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی

گر گویم سروش، نبود سرو خرامان
این قسم شتابان، چون کبک خرامان

ور گویم گل، پیش تو گل همچو گیاهی
الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی

این نیست مگر آین ی لطف الهی
الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی

صد بار گدائیش به از منصب شاهی
الهی تو گواهی، خدایا تو پناهی

*****

افتخار همه آفاقی و منظور منی
شمع جمع همه عشاق و به هر انجمنی

به سر زلفت پریشان تو دلهای پریش
همه خو کرده چو عارف به پریشان سخنی

ز چه رو شیشه دل می شکنی
تیشه بر ریشه جان از چه زنی

سیم اندام و ولی سنگدلی
سست پیمانی و پیمان شکنی

اگر درد من به درمان رسد چه می شد
شب هجر اگر به پایان رسد چه می شد

اگر بار دل به منزل رسد چه گردد
سر من اگر به سامان رسد چه می شد

ز غمت خون می گریم بنگر چون می گریم
ز مژه دل می ریزد ز جگر خون می آید

افتخار دل و جان می آید
یار بی پرده عیان می آید

*****

تو اگر عشوه بر خسرو پرویز کنی
همچو فرهاد رود در عقب کوه کنی
متفرق نشود مجمع دل های پریش
تو اگر شانه بر آن زلف پریشان نزنی
ز چه رو شیشه ی دل می شکنی؟
تیشه بر ریشه ی جان از چه زنی؟
سیم اندام ولی سنگ دلی
سست پیمانی و پیمان شکنی
به چشمت که دیده از صورتت نگیرم
اگر می کشی و گر می زنی به تیرم
تو سلطان حسن و من کمترین فقیرم
گزندم اگر ز سلطان رسد چه میشه؟
گزندم اگر ز سلطان رسد چه میشه؟
ز غمت خون می گریم
بنگر چون می گریم
ز مژه دل می ریزد
ز جگر خون می آید
به سر کشته ی جان می آید
خون صد سلسله جان می ریزد

*****

گلچین شعرهای عارف قزوینی
گلچین شعرهای عارف قزوینی

باد خزانی، زد ناگهانی، کرد آنچه دانی
برهم زد ایام نشاط و روزگار کامرانی

ظلم خزان کرد، با گلستان کرد، دانی چه سان کرد؟
آنسان که من کردم، به دور زندگی با زندگانی

چو من فراری، بلبل به خواری، با سوگواری
گل از نظرها محو شد، همچون خیالات جوانی

کار گلزار، زار شد زار، شد پدیدار
دیو دی، یا خود بلای آسمانی

*****

مرا زین زندگی ای مرگ عار است
غمش چون کوه و عارف بردبار است

*****

باد خزان پیرهن گل درید
دامن گل شد ز نظر ناپدید

سرو چو یعقوب از این غم خمید
غصه قد سرو، کمان می کند

*****

تو ای تاج، تاج سر خسروانی
شد از چشم مست تو بی پا جهانی
تو از حالت مستمندان چه پرسی؟
تو حال دل دردمندان چه دانی؟
خدا را نگاهی به ما کن
نگاهی برای خدا کن
به عارف خودی آشنا کن
دو صد درد من
از نگاهی دوا کن
حبیبم طبیبم عزیزم، توئی درمان دردم، ز کویت برنگردم
به هجرت در نبردم به قربان تو گردم

*****

نکنم اگر چاره دل هر جائی را
نتوانم و تن ندهم رسوائی را

نرود مرا از سر سودایت بیرون
اگرش بکوبی تو سر سودائی را

همه شب من اختر شمرم، کی گردد صبح
مه من چه دانی، تو غم تنهائی را

چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند
نبود جز این فایده ای بینائی را

چه قیامت است این که تو در قامت داری
بنگر به دنبالت عجب غوغائی را

به چمن بکن جلوه که تا سرو آموزد
ز قد تو ای سرو روان رعنائی را

نه چو وامقی همچون من گیتی دیده است
نه نشان دهد چرخ چو تو عذرائی را

همه جا غم عشق تو رفت و باز آمد
چو ندید خوش تر ز دلم مأوایی را

تو جهان پر از شهد سخن کردی عارف
ز تو طوطی آموخته شکر خائی را

*****

هنگام می و فصل گل و گشت و چمن شد
در بار بهاری تهی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطه ی ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد
چه کج‌ رفتاری ای چرخ
چه بد کرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ
نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

*****

مجموعه اشعار عارف قزوینی
مجموعه اشعار عارف قزوینی

گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
آستین چو از چشم برگرفتم
جوی خون به دامان روانه کردم

*****

اشعار عاشقانه عارف قزوینی

امروز ای فرشته ی رحمت، بلا شدی
خوشگل شدی، قشنگ شدی، دلربا شدی

پا تا به سر کرشمه و سر تا به پای ناز
زیبا شدی، لوند شدی، خوش ادا شدی

خود ساعتی در آینه اطوار خود ببین
من عاجزم از این که بگویم چه ها شدی

به به چه خوب شد که گرفتار چون خودی
گشتی و خوب تر که تو هم مثل ما شدی

ما را چه شد که دست به سر کرده ای مگر
از ما چه سر زد این که تو پا در هوا شدی

*****

امشب از آسیا، اروپا رفتی
غلط کردی که بی ما آنجا رفتی

الهی دختر گیوار بمیره
ما را تنها گذشتی، جلفا رفتی

*****

باد صبا بر گل گذر کن
از حال گل ما را خبر کن
ای نازنین، ای مه جبین
با مدعی کمتر نشین
بیچاره عاشق، ناله تا کی
یا دل مده یا ترک سر کن

*****

منحصر شد همه ی دار و ندارم به جنون
به چه ره خرج کنم اینهمه دارایی را؟!!!!

*****

ای دست حق پشت و پناهت بازآ
چشم آرزومند نگاهت بازآ

*****

عارف ار بدنام گردد، چون تو نامش
آن چه خون در زندگانی، حرامش
دل غرقه به خون شد یار غار عارف
نه قرار دل وی و نی قرار عارف

*****

ترک چشمش ار فتنه کرد راست
بین دو صد از این (خدا) فتنه، فتنه خواست
(خدا فتنه خواست)

ای صبا زبردست را بگوی
دست دیگری (خدا) روی دست هاست
(جانم روی دستهاست)

حرص بین و آز
پنجه کرده باز
بهر صعوه باز
بی خبر ز سر پنجه ی قضاست
(خدا پنجه ی قضاست
امان پنجه ی قضاست)

چو صید اندر طنابیم
ما خرابیم چو صفر اندر حسابیم
چو صید اندر طنابیم
چو صید اندر طنابیم
جهان را برده آب و ما به خوابیم
همه بدخواه خود از شیخ و شابیم

*****

شعر عارف قزوینی در مورد وطن

بهار نو رسید
گل ار بستان دمید
ای گلعذار! نه وقت خواب است

ای رویت صبح عید
در این عید سعید
باده حلال، بوسه ثواب است

خرابم کن ز می
ز بانگ چنگ و نی
که ملک جم یکسر خراب است
برای انتخاب

در این ملک خراب
وطن فروش مشغول کار است
وکیلان را بگو
بس است این تکاپو

دور از بهشت شیطان و مار است
ما و عشق رخ دوست
قبلۀ ما، ابروی اوست

ما ندهیم دل خود، جز به یار
ما نکنیم اعتماد بر اغیار
مطرب مجلس بکش این نغمه را

از پرده بیرون
ساقی مهوش بده جامی از آن
بادۀ گلگون

ای وطن من
تو لیلای منی
من بر تو مجنون
پاینده بادا درفش کاویان

تیغ فریدون
ای دل غافل
بر احوال وطن
خون گریه کن خون

من با تو مایل
بر احوال وطن
خون گریه کن خون

در ادامه بخوانید : اشعار ملک الشعرای بهار