گزیده زیباترین و ناب ترین اشعار اوحدی مراغه ای

در ادامه این مطلب زیباترین شعرها و غزلیات اوحدی مراغه ای در مورد عشق و خدا به همراه گلچین ناب ترین اشعار عرفانی اوحدی مراغه ای ارائه شده است. با پرشین استار همراه باشید؛

شعرهای زیبا و کوتاه اوحدی مراغه ای
شعرهای زیبا و کوتاه اوحدی مراغه ای

اشعار کوتاه اوحدی

نمیدانم که دردم را سبب چیست؟
همی دانم که درمانم تویی بس..

*****

کاندر دل ما جز هوست نیست هوایی…

*****

شب و روز مونس من غم آن نگار بادا
سر من بر آستان سر کوی یار بادا

*****

قصه اوحدی از راه سپاهان بشنو
همچو آوازه سعدی که ز شیراز آید

*****

از نوش جهان نصیب من نیش آمد
تیر اجلم بر جگر ریش آمد
کوته سفری گزیده بودم، لیکن
ز آنجا سفری دراز در پیش آمد

*****

در بندِ غم عشق تو، بسیار کسانند
تنها نه منم خود، که دراین غصّه بسانند
در خاک به امید تو، خلقی است نشسته
یک روز برون آی و ببین تا به چه سانند

*****

دل برد و ز درد دل می‌گریم و می‌گویم:
کان کس که ببرد این دل، دلدار کنش، یارب

*****

چون ندیدم خبری زین دل رنجور ترا
در سپردم به خدا، ای ز خدا دور، ترا

*****

گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخش
چون گنه را عذر می‌آرم، خداوندا، ببخش

*****

گفته بودی که به فریاد تو روزی برسم
کی به فریاد رسی ای همه فریاد از تو..

*****

چنان پیوسته ای در ما که پندارم که خودِ مایی..

*****

غزلیات و شعرهای زیبای اوحدی
غزلیات و شعرهای زیبای اوحدی

به من، ای صبا، نسیمی ز بهار دولت او
برسان، که سال و ماهت همه نو بهار بادا

*****

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری
کجا یاد آوری از من؟ که از من بهتری داری
چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو
کس از حیرت نمیداند که بر تن زیوری داری

*****

گفتی که به وصلم برسی زود مخور غم
آری برسم گر ز غمت زنده بمانم…

*****

گلچین رباعیات اوحدی

چون یاد کنم طبع طربناک ترا
و آن صورت خوب و سیرت پاک ترا
خواهم که: گذر بر سر خاک تو کنم
در ساعت و بر سر کنم آن خاک ترا

*****

خالی داری بر لب چون قند، از مشک
خطی داری بر رخ دلبند، از مشک
بر ساعد خود نگار بستی یا خود
بر ماهی سیمین زرهی چند از مشک؟

*****

از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست
فاشش نتوان گفت و نهان نتوان خواست
پرسش کردی به یک زبانم شب دوش
و آن عذر کنون به صد زبان نتوان خواست

*****

شمع از سر خود گذشت و آزاد بسوخت
بر آتش غم خنده‌ زنان شاد بسوخت
من بنده ی شمعم، که ز بهر دل خلق
ببرید ز شیرین و چو فرهاد بسوخت

*****

با دگری به رغم من عهد وصال بسته ای
ورنه به روی من چرا در همه سال بسته ای؟
از دهن تو بوسه ای داشتم آرزو ولی
چون طلبم؟ که بر لبم جای سوال بسته ای

*****

ای دوست، کنون که بوی گل حامی ماست
زاهد بودن موجب بدنامی ماست
فصل گل و باغ تازه و صحرا خوش
بی‌ باده ی خام بودن از خامی ماست

*****

گفتم: دلت ار با من شیداست بگو
گفت: آنچه دلت ز وصل من خواست بگو
گفتم که: دل اندر کمرت خواهم بست
گفتا که: چه دیده‌ای درو؟ راست بگو

*****

غزلیات ناب اوحدی مراغه ای

چگونه دل نسپارم به صورت تو، نگارا؟
که در جمال تو دیدم کمال صنع خدا را

چه بر خورند ز بالای نازک تو؟ ندانم
جماعتی که تحمل نمی‌کنند بلا را

نه رسم ماست بریدن ز دوستان قدیمی
دین دیار ندانم که رسم چیست شما را

مرا که روی تو بینم به جاه و مال چه حاجت؟
کسی که روی تو بیند به از خزینه دارا

شبی به روز بگیرم کمند زلفت و گویم:
بیار بوسه، که امروز نیست روز مدارا

جراحت دل عاشق دوا پذیر نباشد
چو درد دوست بیامد چه می‌کنیم دوا را؟

صبور باش درین غصه، اوحدی، که صبوران
سخن ز خار برون آورند و سیم ز خارا

*****

اشعار عاشقانه اوحدی مراغه ای
اشعار عاشقانه اوحدی مراغه ای

اگر نو بهاری ببینیم باز
که بر سبزه زاری نشینیم باز

به شادی بسی می‌ بنوشیم خوش
به مستی بسی گل بچینیم باز

سر از پوست چون گل برون آوریم
که چون غنچه در پوستینیم باز

زمستان هجران به پایان بریم
بهار وصالی ببینیم باز

چو دیوانگان رخ به عشق آوریم
پری چهره‌ای بر گزینیم باز

بگو محتسب را که: بر نام ما
قلم کش، که بی‌عقل و دینیم باز

نبودست ما را ز عشقی گزیر
برین بوده‌ایم و برینیم باز

که آن بی‌ قرین را خبر می‌ برد؟
که با درد عشقت قرینیم باز

بسی آفرین بر من و اوحدی
که نیکو حدیث آفرینیم باز

*****

با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگوی
چون ترا از دل من نیست خبر هیچ مگوی

چند گویی که: حدیث تو به زر نیک شود؟
روی زرین مرا بین وز زر هیچ مگوی

پیش قند دهن پسته مثال تو ز شرم
چون نبات ار بگذارد ز شکر هیچ مگوی

هر دمی قصه ما را چه ز سر میگیری؟
جان چو در پای تو کردیم ز سر هیچ مگوی

از دهان تو به یک بوسه چو خرسند شدیم
زان دهن جز سخن بوسه دگر هیچ مگوی

من بی‌سود چه گرد تو توانم گشتن؟
گر کمر گرد تو گردد ز کمر هیچ مگوی

سینه اوحدی از عشق تو گر ناله کند
ناوکت را سپرست و بس پر هیچ مگوی

*****

آن ستمگر، که وفای مَنَش از یاد برفت
آتش اندر منِ مِسکین زد و چون باد برفت

گر چه می‌گفت که: از بند شما آزادم
هم‌ چنان بنده آنیم، که آزاد برفت

او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند
تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت

از من خسته به شیرین که رسانَد خبری؟
کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!

پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی
دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت

اوحدی، از غم او ناله نمی‌باید کرد
سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت..

*****

حاشا! که جز هوای تو باشد هوس مرا
یا پیش دل گذار کند جز تو کس مرا

در سینه بشکنم نفس خویش را به غم
گر بی‌غمت ز سینه بر آید نفس مرا

فریاد من ز درد دل و درد دل ز تست
دردم ببین وهم تو به فریاد رس مرا

گیرم نمی‌ دهی به چومن طوطیی شکر
از پیش قند خویش مران چون مگس مرا

زین سان که هست میل دل من به جانبت
لیلی تو میل جانب من کن، که بس مرا

گفتم که: باز پس روم از پیش این بلا
بگرفت سیل عشق تو از پیش و پس مرا

ای اوحدی، هوای رخ او مکن دلیر
بنگر که: چون گداخته کرد این هوس مرا؟

*****

زان دوست که غمگینم، غم خوار کنش، یارب
دشمن که نمی‌ خواهد، هم‌ خوار کنش، یارب

اندر دل سخت او کین پر شد و مهر اندک
آن مهر که اندک شد، بسیار کنش، یارب

سر گشته و غم‌ خوارم، آن کین غم ازو دارم
همچون من سرگشته، بی‌ یار کنش، یارب

کردست رقیبان را خار گل روی خود
نازک شکفید آن گل، بی‌ خار کنش، یارب

گر زلف چو ز نارش می‌ رنجد ازین خرقه
این خرقه که من دارم، زنار کنش، یارب

این سینه که شد سوزان از مهر جگر دوزان
چون مهر بر افروزان، یا نار کنش، یارب

آن کو نکند باور بیماری و درد من
یک چند به درد او، بیمار کنش، یارب

چشمش همه را خواند وز روی مرا راند
مستست و نمی‌ داند، هشیار کنش، یارب

هر دم به دل سختم، تاراج کند رختم
در خواب شد این بختم، بیدار کنش، یارب

بی‌ کار شد آه من، اندر دل ماه من
منگر به گناه من، پر کار کنش، یارب

دل برد و ز درد دل می‌ گریم و می‌ گویم:
کان کس که ببرد این دل، دلدار کنش، یارب

آن کش نشد آگاهی از غارت رخت من
یک هفته اسیر این طرار کنش، یارب

گر زانکه بیازارد، سهلست، مرا آن بت
از اوحدی آن آزار، بیزار کنش، یارب

*****

دل به کسی سپرده‌ ام کو همه قصد جان کند
کام کسی روا نکرد، اشک بسی روان کند

هر که بدید کار ما وین رخ زرد زار ما
گفت که: در دیار ما جور چنین فلان کند

حجت بندگی بدو، دارم از اعتراف خود
بی‌ خبرست مدعی، هر چه جزین بیان کند

گفت: وفا کنم، دلا، هر چه بگوید آن پری
بر همه گوش کن ولی این مشنو که آن کند

زلف دراز دست را بند نهاد چند پی
ور بخودش فرو هلد بار دگر چنان کند

من سخن جفای او با همه گفته‌ ام، ولی
پند نگیرد اوحدی، تا دل و دین در آن کند

*****

اشعار معروف اوحدی

شبی پروانه‌ ای با شمع شد جفت
چو آتش در فتادش خویش را گفت
که: پیش از تجربت چون دوست گیری
بنه گردن، که پیش دوست میری
سخن در دوستداری آزمودست
کزیشان نیز ما را رنج بودست
دل من زان کسی یاری پذیرد
که چون در پای افتم دست گیرد
درین منزل نبینی دوستداری
که گر کاری فتد آید به کاری
چنین‌ها دوستی را خود نشاید
که اندر دوستی یک هفته پاید
اگر با عقل داری آشنایی
جدایی جوی ازین یاران، جدایی
ز خلق آن ماه چون اندیشه میکرد
شکیبایی و دوری پیشه میکرد
برآشفت و پریشان کرد نامش
به دست قاصدی گفتا پیامش

*****

سلام علیک، ای نسیم صبا
به لطف از کجا می‌رسی؟ مرحبا

نشانی ز بلقیس، اگر کرده‌ای
چو مرغ سلیمان گذر بر سبا

نسیمی بیاور ز پیراهنش
که شد پیرهن بر وجودم قبا

اگر یابم از بوی زلفش خبر
نیابد وجودم گزند از وبا

به نزدیک آن دلربا گفتنیست
که ما را کدر کرد سیل از ربا

ز دردش ببین این سرشک چو لعل
روانم برین روی چون کهربا

همین حاصلست اوحد رازی عشق
که خونم هدر کرد و مالم هبا

*****

منم غریب دیار تو، ای غریب‌ نواز
دمی به حال غریب دیار خود پرداز

بهر کمند که خواهی بگیر و بازم بند
به شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز

گرم چو خاک زمین خوار می‌ کنی سهلست
چو خاک می‌ کن و بر خاک سایه می‌ انداز

درون سینه دلم چون کبوتران بتپد
چه آتشست که در جان من نهادی باز؟

هوای قد بلند تو می‌کند دل من
تو دست کوته من بین و آرزوی دراز!

بر آستین خیالت همی دهم بوسه
بر آستان وصالت مرا چو نیست جواز

هزار دیده به روی تو ناظرند و تو خود
نظر به روی کسی بر نمی‌ کنی از ناز

اگر بسوزدت، ای دل، ز درد ناله مکن
دم از محبت او می‌ زنی، بسوز و بساز

حدیث درد من، ای مدعی، نه امروزست
که اوحدی ز ازل بود رند و شاهد باز

*****

جز نقش تو در خیال نیست
جز با غمت اتصال ما نیست

شد روز من از غمت چو سالی
لیکن چه کنم؟ چو سال ما نیست

از زلف تو حلقه‌ ای ندیدیم
کو در پی گوشمال ما نیست

از روی تو کام دل چه جوییم؟
گوش تو چو بر سال ما نیست

بار چو تو دلبری کشیدن
در قوت احتمال ما نیست

از خیل که‌ای؟ که بر رخ تو
زلفت همه هست و خال ما نیست

حال دل ما ز خویشتن پرس
زیرا که کسی به حال ما نیست

دل مرغ هوای تست، لیکن
راه هوست به بال ما نیست

گر سود کنم مرنج، کخر
نقصان تو در کمال ما نیست

پیش رخ اوحدی چه نالی؟
کورا سر قیل و قال، نیست

در ادامه بخوانید : اشعار عارف قزوینی