گلچین ناب ترین اشعار نیما یوشیج درباره زندگی و عشق

در ادامه این مقاله گلچین زیباترین اشعار علی اسفندیاری که به نیما یوشیج (پدر شعر نو) معروف است در مورد زندگی و عشق، به همراه گزیده ناب ترین شعرهای عاشقانه نیما یوشیج ارائه شده است. با پرشین استار همراه باشید؛

اشعار عاشقانه نیما یوشیج
اشعار عاشقانه نیما یوشیج

گزیده اشعار نو نیما یوشیج

آنچه شنیدید ز خود یا ز غیر
و آنچه بکردند ز شر و ز خیر
بود کم ار مدت آن یا مدید
عارضه ای بود که شد ناپدید
و آنچه بجا مانده بهای دل است
کان همه افسانه بی حاصل است

*****

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می‌ گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

*****

آن گل زودرس چو چشم گشود
به لب رودخانه تنها بود
گفت دهقان سالخورده که:
حیف که چنین یکه بر شکفتی زود
لب گشادی کنون بدین هنگام
که ز تو خاطری نیابد سود
گل زیبای من ولی مشکن
کور نشناسد از سفید کبود
نشود کم ز من بدو گل گفت
نه به بی موقع آمدم پی جود
کم شود از کسی که خفت و به راه
دیر جنبید و رخ به من ننمود
آن که نشناخت قدر وقت درست
زیرا این طاس لاجورد چه جست؟

*****

می تَراوَد مَهتاب
می درخشد شَب تاب،
نیست یک دَم شِکَنَد خواب به چشمِ کَس ولیک
غَمِ این خُفته ی چند
خواب در چشمِ تَرَم می شکند.
نگران با من اِستاده سَحَر
صبح می خواهد از من
کز مبارکْ دَمِ او آوَرَم این قومِ به جانْ باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از رَهِ این سفرم می شکند…

*****

جز من شوریده را که چاره نیست
بایدم تا زنده ام در درد زیست
عاشقم من، عاشقم من، عاشقم
عاشقی را لازم آید درد و غم
راست گویند این که:
من دیوانه ام
در پی اوهام یا افسانه ام
زان که بر ضد جهان گویم سخن
یا جهان دیوانه باشد یا که من

*****

خانه‌ ام ابریست
یکسره روی زمین ابری ست با آن
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد می‌ پیچد
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو
را آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟
خانه‌ ام ابریست اما
ابر بارانش گرفته ست
در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم
من به روی آفتابم
می برم در ساحت دریا نظاره
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نی زن که دائم می‌ نوازد نی، در این دنیای ابر اندود
راه
خود را دارد اندر پیش

*****

ری را
صدا می‌ آید امشب
از پشت « کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم می‌ کشاند
گویا کسی است که می‌ خواند
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین؛
ز اندوه های من
سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
می بینم
ری را. ری را…

*****

گزیده اشعار کوتاه نیما یوشیج
گزیده اشعار کوتاه نیما یوشیج

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم.

*****

من به راه خود باید بروم
کس نه تیمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار
گرچه گویند نه
اما
هر کس تنهاست
آن که می‌ دارد تیمار مرا، کار من است
من نمی‌ خواهم درمانم اسیر
صبح وقتی که هوا شد روشن
هر کسی خواهد دانست و بجا خواهد آورد مرا
که در این پهنه‌ ور آب،
به چه ره رفتم و از بهر چه‌ام بود عذاب

*****

فریاد می زنم
من چهره ام گرفته
من قایقم نشسته به خشکی
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست
یک دست بی صداست
من، دست من کمک ز دست شما می کند طلب
فریاد من شکسته اگر در گلو، وگر
فریاد من رسا
من از برای راه خلاص خود و شما
فریاد می زنم
فریاد می زنم

*****

خشک آمد کشتگاه من
در جوار کشت همسایه
گر چه می‌گویند: « می‌گریند روی ساحل نزدیک
سوگواران در میان سوگواران»
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟
بر بساطی که بساطی نیست
در درون کومه تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست
و جدار دنده های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ ترکد
چون دل یاران که در هجران یاران
قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

*****

مانده از شب های دورادور،
بر مسیر خامُش جنگل،
سنگچینی، از اجاقی خُرد،
اندرو خاکسترِ سَردی.
همچنان کاندر غبار اندودۀ اندیشه‌ های من ملال‌ انگیز،
طرح تصویری، در آن هر چیز،
داستانی حاصلش دردی.
روز شیرینم که با من آتشی داشت،
نقش ناهمرنگ گردیده،
سرد گشته، سنگ گردیده،
با دم پاییز عمر من، کنایت از بهار روی زردی.
همچنان که مانده از شب‌ های دورادور،
بر مسیر خامُش جنگل،
سنگچینی از اجاقی خُرد،
اندرو خاکستر سردی.

*****

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی؟
پرسید کرم را مرغ از فروتنی
تا چند منزوی در کنج خلوتی؟
در بسته تا به کی، در محبس تنی؟
در فکر رَستنم. پاسخ بداد کرم
خلوت نشسته‌ ام زین‌ روی منحنی.
فرسوده جان من از بس به یک مدار
بر جای مانده‌ ام چون فطرت دنی.
هم‌ سال‌ های من پروانگان شدند
جَستند از این قفس، گشتند دیدنی
یا سوخت جانشان دهقان به دیگران
جز من که زنده‌ ام در حال جان‌ کنی
در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ
یا پر برآورم بهر پریدنی
اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!
کوشش نمی‌ کنی، پرّی نمی‌ زنی؟
پایندهٔ چه‌ای؟ وابستهٔ که‌ای؟
تا کی اسیری و در حبس دشمنی؟

*****

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یک نفر در آب دارد می سپارد جان.
یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید
که گرفت استید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ می بندید
بر کمر هاتان کمر بند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
یک نفر در آب می خواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته می کوبد
باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایه هاتان را ز راه دور دیده.
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون
می کند زین آب، بیرون
گاه سر، گه پا
آی آدم ها!

او ز راه دور این کهنه جهان را باز می پاید
می زند فریاد و امید کمک دارد.
آی آدم ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!
موج می کوبد به روی ساحل خاموش
پخش می گردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش.
می رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می آید:
«آی آدم ها».
و صدای باد هر دم دل گزاتر
و در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آب های دور و نزدیک
باز در گوش این ندا ها:
«آی آدم ها»…

*****

شعر ای آدم ها نیما یوشیج
شعر ای آدم ها نیما یوشیج

اشعار مازندرانی نیما یوشیج

نیما مُ مِن، یگانِهِ رستمدار
نیما وَروُ، شَهرآگیم تَبار
هُنَرِ مُنی وُنِ مِ نوُم دار
کلین نیمُ، تَشِ کِلهِ سَرِ کَل مار

من نیما هستم یگانه رستمدار
از نسل شراگیم نام‌ آور و کماندار
هنر من باعث شهرتم می‌ شود
خاکستر نیستم، بلکه چوب آتشین اجاقم

*****

آفتاب هاکردُ دُریوی دیمُ ایشُم
ویشُه بَسوتُه مُن وُن هیمِ ایشممُ
یار کُو شُون و گزلیمُ ایشُم
دُل کُو نارمُ نمِّ کُدیمِ ایشُم

روز آفتابی صورت دریا را نگاه می‌کنم
در بیشهٔ سوخته، من هیزم‌ ها را تماشا می‌کنم
یار که می‌ رود من موی مجعد او را نگاه می‌کنم
دل که ندارم نمی‌ دانم به چه کسی نگاه می‌کنم

*****

لوش کُلُمی دروازِه نَوونُ
کلین بِنِه اِسَپی رازه نوونُ
بُخوشتُ هسکا تازه نَوونُ
نامرد جور تلی سازه نَوونُ

درچوبی آغل، هیچگاه دروازه نمی‌شود
زمین سوخته، سبزه زار نمی‌شود
استخوان خشکیده دیگر جوان نمی‌شود
درختچه‌ های خار دار، جارو نمی‌ شوند نمی‌شوند

*****

کیجا سارِه فِرِنگی رِ مونِسُّ
مِ وُرَ نیشتُ وِ اَمیری خونِسُّ
گُنی مِ دِلِ درد وِ چونِسُّ
وِ دِل خواس مُن گُمُ وی دونسُّ

دختر ساره شبیه فرنگی‌ ها بود
کنارم می‌ نشست و امیری می‌ خواند
تو گویی او از درد دل من چگونه خبر داشت
اگر چه دلش می‌خواست، اما من می‌ گویم او می‌ دانست

*****

اشعار منتخب نیما یوشیج
اشعار منتخب نیما یوشیج

اشعار کلاسیک نیما یوشیج

مانده‌ ام از حکایتِ شبِ بیم
بارک الله احسن التقویم
چه به خوابی گران در افتادم
کاروان رفت و چشم بگشادم
از نگه دیده‌ام نجست سراغ
سحر آمد به یاوه سوخت چراغ
گرم بودم چو با نوای و سرود
رفت از من هر آنچه بود و نبود
دم صبحم ز دیده خواب چو برد
دل پشیمانی فراوان خورد
گفت: خفتی به راه و صبح دمید
گفتم: اینم نصیب بود و رسید
تا جهان نقشبندِ خانه ماست
کم کس آید به کاردانی راست…

*****

من ندانم با که گویم شرح درد
قصه رنگ پریده، خون سَرد
هر که با من همره و پیمانه شد
عاقبت شیدا دل و دیوانه شد
قصه‌ ام عشاق را دلخون کند
عاقبت خواننده را مجنون کند
آتش عشق ست و گیرد در کسی
کاو، ز سوز عشق می‌سوزد بسی…

*****

گزیده اشعار رباعی نیما یوشیج

می‌ میرم صد بار پس مرگ تنم
می‌ گرید باز تنم هم تنم در کفنم
زان رو که دگر روی تو نتوانم دید
ای مهوش من، ای وطنم، ای وطنم

*****

حاصل ز هر آنچه حاصل من هستی
من مایل تو تو مایل من هستی
هر نقش که می نهم به دل در آنی
دانستمت اکنون که دل من هستی

*****

زیباترین اشعار نیما یوشیج
زیباترین اشعار نیما یوشیج

یک چند به گیر و دار بگذشت مرا
یک چند در انتظار بگذشت مرا
باقی همه صرف حسرت روی تو شد
بنگر که چه روزگار بگذشت مرا

*****

خطی ست بر این دایره مانده نگون
تا پای از این دایره منهی بیرون
صدعلت و معلول به‌هم داری اگر
افسون فریب است و فریب افسون

*****

از شعرم خلقی بهم انگیخته‌ ام
خوب و بدشان بهم درآمیخته‌ ام
خود گوشه گرفته‌ ام تماشا را
کآب در خوابگه مورچگان ریخته‌ ام

*****

گفتم رخ تو گفت به گل می‌ماند
گفتم لب تو گفت به مل می‌ماند
گفتم قد من گفت به پیش گل و مل
ز اینسان که خم آورده به پل می‌ماند

*****

آتش‌ زده‌ ام، مرا نمی‌گیرد خواب
دریا صفتم، ز من نمی‌کاهد آب
خاکِ درِ دوستم، گَرَم باد بَرد
هردم سوی اوستم، خدایا دریاب!

در ادامه بخوانید : اشعار سهراب سپهری