انشا درباره جان بخشی به اشیا نیمکت پارک برای کودکان و نوجوانان

انشا خواندنی و زیبا در مورد جان بخشی به اشیا نیمکت پارک برای کودکان، نوجوانان و دانش آموزان پایه چهارم تا دهم

انشا در مورد جان بخشی به اشیا نیمکت پارک
انشا در مورد جان بخشی به اشیا نیمکت پارک

نیمکت پارک با رنگ و روی پریده به درخت های بالای سرش می نگریست که حالا با آمدن بهار جوانه زده بودند و زیر نور خورشید می درخشیدند، ذرات نور راهی از میان شاخه های درخت ها باز می کردند و خود را به تن یخ زده ی نیمکت می رساندند که هنوز خاطره ی سردی زمستان احاطه اش کرده بود.

او تمام روز های زمستان را تنها بود و کسی در این پارک بزرگ به سراغش نمی آمد، اما حالا با آمدن بهار دوباره چهره ی شاد آدم ها را می دید که به طرفش می آیند و برای لحظه ای در کنارش آرام می گیرند.

حالا به یمن قدم های مبارک بهار کودکان بازیگوش بار دیگر از سر و کولش بالا می رفتند و لبخند را بر چهره اش می نشاندند و به لطف بهار او حالا شادتر از گذشته بود.

البته گاهی رنگ پریده اش اذیتش می کرد و دوست داشت بیایند و رنگ تازه ای روی چوب هایش که کمی قدیمی شده بود بزنند اما خوب همین که هیاهوی پارک دوباره جان تازه ای بر تنش دمیده بود او را راضی و خوشحال نگه می داشت.

در یکی از روزها مردی به سمت نیمکت آمد که در دستش هایش یک قلمو بود و یک سطل رنگ، نیمکت تنها با دیدن آن مرد فهمیده بود که آرزویش برآورده شده است.

مرد در رنگ را باز کرد و قلمو را به رنگ آغشته کرد و تمام قسمت های نیمکت را رنگ آبی آسمانی زد، اولین بار که نیمکت رد قلمو را حس کرد کمی قلقلکش آمد اما پس از چند دقیقه به آن عادت کرد و صبورانه منتظر شد تا رنگ زدن تمام قسمت هایش تمام شود.

تقریبا یک ساعتی طول کشید و بعد مرد قلمو و جای رنگش که حالا دیگر خالی شده بود را برداشت و از نیمکت دور شد، نیمکت نگاهی به سرتاپای نو و تازه اش انداخت و از شادی فریاد کشید.

او با تمام وجود تازگی را حس می کرد و احساس کسی را داشت که تازه متولد شده است، حالا آدم ها هم بیشتر به سراغش می آمدند و لحظه های بیشتری کنارش می ماندند.

انگار بهار و رنگ آبی آسمانی زندگی جدیدی به نیمکت بخشیده بودند و او شادتر از هر لحظه ی دیگری روزهای خود را به شب می رساند.