انشا بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید برای نگارش پایه نهم

انشا زیبا و خواندنی در مورد بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید برای نوجوانان و دانش آموزان پایه نهم

انشا بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید
انشا بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید

در این مطلب به بازنویسی حکایتی از کتاب «رساله دلگشا» می پردازیم که در صفحه 34 نگارش پایه نهم آمده است. عبید زاکانی طنزپرداز مشهور قرن هشتم حکایت های طنزآمیز را با زبانی تند و گزنده در این کتاب منثور گرد هم آورده و از این طریق فضای اجتماعی- سیاسی آن دوره را در قالب کلمات طنز به تصویر کشیده است.

متن حکایت
دزدی پیراهنی را دزدید و آن را به پسرش داد که به بازار ببرد و بفروشد. پسر پیراهن را به بازار برد اما آن را از او دزدیدند.
وقتی به خانه برگشت، پدرش پرسید: «پیراهن را به چه قیمتی فروختی؟» پسر گفت: «به همان قیمتی که شما خریده بودید!»

بازنویسی

روزی دزدی به بازار رفت و بعد از کمی گشت و گذار در آن جا وارد مغازه ی شلوغی شد و یک پیراهن دزدید، سپس به سرعت از آنجا دور شد و پیراهن را با خود به خانه آورد.
او که می ترسید اگر خودش دوباره به بازار برود صاحب مغازه او را بشناسد، تصمیم گرفت از پسرش کمک بخواهد و پیراهن را به پسرش داد و گفت: این پیراهن را به بازار ببر و بفروش.

پسر پیراهن را گرفت و راهی بازار شد و در آنجا بساط کوچکی پهن کرد و پیراهن را هم گوشه ای گذاشت تا در دید مشتری ها باشد اما در یک لحظه که حواسش نبود شخصی آمد و پیراهن را دزدید.

پسر بعد از چند دقیقه متوجه دزدیده شدن پیراهن شد و دست خالی از بازار به خانه برگشت. پدر با دیدن پسرش از او پرسید: پس توانستی پیراهن را بفروشی؟ حالا بگو ببینم آن را چند فروختی؟

پسر هم با ناراحتی نگاهی به او کرد و گفت: به همان قیمتی که تو خریده بودی، تو پولی بابت آن نداده بودی، من هم پولی بابت فروش آن دریافت نکردم زیرا پیراهنی که تو از شخصی دزدیده بودی را یک نفر دیگر از من دزدید.

معنی و مفهوم: مال حرام برکت ندارد و ثروتی که از راه نادرست به دست آمده باشد ماندگار نیست.