انشا بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت برای دانش آموزان پایه نهم

انشا زیبا و خواندنی در مورد بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت برای نوجوانان و دانش آموزان پایه چهارم تا دهم

انشا بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت
انشا بازنویسی حکایت روزی شخصی نزد طبیب رفت

در این مطلب به بازنویسی حکایتی از فخرالدین علی صفی می پردازیم که در صفحه 70 کتاب مهارت های نوشتاری پایه نهم آمده است. منبع این حکایت کتاب لطایف‌ الطوایف است که فخرالدین علی صفی آن را در قرن‌ های نهم و دهم، در قالب طنز به رشته ی تحریر درآورده و این کتاب از مهم ترین نوشته ها به زبان طنز در زبان فارسی است.

متن حکایت:

«روزی شخصی نزد طبیب رفت و گفت شکم من به غایت درد می کند آن را علاج کن که بی طاقت شده ام

طبیب گفت : امروز چه خورده ای؟

مریض گفت : نان سوخته

طبیب غلام خود را گفت : داروی چشم را بیاور تا در چشم او کشم

مریض گفت : من درد شکم دارم داروی چشم را چه کنم ؟

طبیب گفت : اگر چشمت روشن بودی نان سوخته نمی خوردی»

بازنویسی حکایت:

شخصی به خاطر درد شکم پیش پزشک رفت و به او گفت: شکم درد شدیدی دارم که صبر و تحمل را از من گرفته، دیگر نمی توانم این درد را تحمل کنم لطفا چاره ای برای درمان آن پیدا کن.

پزشک پرسید: امروز چه چیزی خوردی؟

مریض هم جواب داد: نان سوخته

پزشک شاگردش را صدا زد و به گفت: برو آن داروی مخصوص چشم را بیاور تا در چشم این مریض بریزم و درمانش کنم.

مریض از شنیدن حرف پزشک تعجب کرد و رو به او گفت: من که چشم درد ندارم، شکمم درد می کند، داروی چشم به چه درد من می خورد؟؟

پزشک پاسخ داد: بله درست است تو چشم درد نداری ولی اگر چشمت سالم بود می دیدی که نان سوخته است و آن را نمی خوردی.

این حکایت یادآوری می کند که باعث و بانی برخی از مشکلات زندگیمان خودمان هستیم، در واقع این اشتباهات و تصمیم گیری های غلط است که ما را به شرایط بد و گاهی حتی مریضی گرفتار می کند مانند همین حکایت که در آن هر شخصی می داند خوردن نان سوخته برای انسان مضر است و ممکن است باعث بیماری شود اما آن شخص بدون توجه به این مسئله کار اشتباهی را انجام داده بود که نتیجه ی آن به بیماری و درد منجر شد.