انشا درباره روستا و خانه های کاهگلی روستا برای کلاس پنجم تا هفتم

دو انشای ساده و زیبا درباره روستا، خانه های روستایی و کاهگلی و روستا در برف برای کودکان و نوجوانان

انشا در مورد روستا و خانه های کاهگلی روستا
انشا در مورد روستا

انشا ساده در مورد روستا

پدربزرگ من در یک روستا زندگی می کند و ما هر سال چند بار به آن جا می رویم. روستای پدربزرگم در منطقه ای کوهستانی قرار گرفته و خیلی قشنگ است اما زمستان های بسیار سردی دارد.

خانه های این روستا کاهگلی هستند و مدتی است که خانه های نوساز آجری هم به آن ها اضافه شده که ظاهر روستا را کمی عوض کرده است.

بعضی از مردم روستا در حال نوسازی خانه های خودشان هستند اما پدربزرگم دوست ندارد خانه اش را بکوبد و از آن خانه های محکم و نوساز بسازد، او می گوید من در این خانه ازدواج کرده ام، بچه دار شده ام، یک عمر در آن زندگی کرده ام، پیر شده ام و در این مدت هیچ مشکلی نداشته ام و راضی هستم.

راستش من هم خانه پدربزرگم را خیلی دوست دارم و اصلا دلم نمی خواهد آن را از نو بسازد. در پاییز و زمستان وقتی باران و برف می بارد کاهگل ها مرطوب و نم دار می شوند و بوی خوش آن ها همه جا پخش می شود.

روستای پدربزرگم همه زمستان برف می بارد و روستا از دور سفید سفید است، مانند عروسی است که لباس سفید به تن کرده است. مردم این روستا هم اکثر اوقات مشغول پارو کردن ایوان ها، پشت بام ها و اطراف خانه های خود هستند و نمک روی یخ های جلوی خانه ها می پاشند.

من فصل زمستان روستا را خیلی دوست دارم اما بهار و تابستانش هم خیلی قشنگ است، وقتی زمستان تمام می شود تا مدت ها بعد از شروع فصل بهار هوا هنوز هم سرد است و با لباس گرم به آن جا مسافرت می کنیم.

روستا در تابستان مثل بهشت می شود، هوای خنک و درختان سرسبز و گل ها که همه جای روستا را پوشانده است واقعا زیبا هستند.

خانه کاهگلی پدربزرگم چه در تابستان و چه در زمستان پر از شادی و آرامش است و همه ما عاشق آن هستیم.

من نمی دانم چرا ما این روستای به این قشنگی را رها کرده ایم و به شهر آمده ایم، شهر امکانات خوبی دارد اما سختی ها و مشکلاتش هم زیاد است که یکی از آن ها آلودگی هوا است در حالی که روستا هوای خیلی خوب و تازه ای دارد و در آن خبری از دود و آلودگی ها نیست.

انشا در مورد روستا کلاس هفتم

لحظه ورود به روستا را هرگز فراموش نمی کنم. این لحظه از به یاد ماندنی ترین لحظات عمرم است.

روستا هنوز بکر و دست نخورده باقی مانده و معماری های زیبا نمای شهر هنوز به این جا راه پیدا نکرده است. از صمیم قلب آرزو می کنم این اتفاق هرگز نیفتد و روستا همیشه ساده، بی آلایش و عاری از جلوه های فریب دهنده تو خالی شهری باشد.

جنس این روستا با همه جا فرق می کند، خانه هایش کاهگلی، سقف هایش چوبی و اتاق هایش کوچک است که با همه کوچکی هر کدام روزی خانواده ای پر جمعیت را در خود جا داده بودند، اگرچه امروز دیگر خبری از آن جمعیت نیست و بچه های بزرگ شده شهرنشین شده اند.

در این روستا سرسبزی و دار و درخت کم دیده می شود اما همان اندک سبزی هم رنگ و لعابی خاص به روستای خاکی رنگ و ساده بخشیده است.

آدم های روستا هم مانند خانه های کاهگلی شان دست نخورده باقی مانده اند، مهربان، ساده، گرم، مهمان نواز و دوست داشتنی.

این جا هنوز مهمان را حبیب خدا می دانند و برای مهمانان ناخوانده جایگاه خاصی قائل هستند که برای من که از جایی می آیم که برای مهمان های دعوت شده هم حد و حدود و ساعت آمد و رفت تعیین می کنند بسیار عجیب است.

احساس می کنم مردمان این روستا از جنس خانه های خود هستند یا شاید خانه ها از جنس آدم هایی که در آن ها ساکن شده اند. سادگی و بی ریایی از سر و روی خانه و آدم هایش می ریزد، آن ها برخلاف بسیاری از آدم ها قلب های تک لایه و یک رنگ دارند.

قلبم این جا آرام است، این جا زندگی آرام و بی غل و غش جریان دارد و کافیست خودت را به جریانش بسپاری تا آرامش سر تا پای وجودت را بگیرد.

زمستان روستا حال و هوای دیگری دارد، هم زمان با بارش دانه های برف که آرام آرام روی سقف ها می نشینند و روستا هر لحظه سپیدتر می شود، روستاییان ابتدا ظرفی در جایی از خانه شان که آب چکه می کند می گذارند، سپس به دام های خود سری می زنند و شب را زیر کرسی دور هم می خوابند تا بامداد روز بعد به پارو کردن برف های زیادی که پشت بام و ایوان و کوچه ها را پوشانده بپردازند.

زندگی روستا در عین سادگی سخت است و در عین سختی بسیار آسان و این عجیب ترین ویژگی روستا و روستاییان است.