انشاهای ساده و ذهنی درباره سطل زباله از زبان خودش برای کودکان و نوجوانان

زیباترین و جالب ترین انشا درباره سطل زباله از زبان خودش و انشای ذهنی در مورد سطل آشغال

انشا در مورد سطل آشغال کلاس
انشا در مورد سطل آشغال کلاس

انشا از زبان سطل زباله کلاس

در این دنیا هر کس و هر چیزی را بهر کاری خلق کرده اند. مثلا من یک سطل زباله به دنیا آمده ام که در یک کلاس درس زندگی می کنم و هر روز دانش آموزان زیادی را می بینم که پر انرژی و پر هیاهو از کنارم رد می شوند.

من یک سطل زباله کوچک هستم، سطل آشغالی که کسی توجه چندانی به آن ندارد مگر این که بخواهد آشغال تراشش یا کاغذ پاره هایش را داخل آن بیندازد.

اگرچه گاهی هم برای پسربچه های کلاس حکم یک توپ فوتبال را دارم که قبل از آمدن معلم من را به این طرف و آن طرف پرتاب می کنند.

خانه من یک کلاس درس در روستایی دور افتاده است و بسیاری از اوقات شاگردان دیر به کلاس می رسند، بعضی از آن ها از روستاهای اطراف می آیند و بعضی دیگر به دلیل کار زیاد در مزرعه آن قدر خسته می شوند که خواب می مانند.

بعضی وقت ها دلم برای این بچه ها می سوزد اما زمان هایی هم هست که از آن ها ناراحت می شوم، وقت هایی که پسر بجه ها من را مانند توپ فوتبال به این طرف و آن طرف پرتاب می کنند یا وقتی که زباله های من آن قدر زیاد شده که نمی توانم نفس بکشم و هیچ کس به فکر خالی کردن من نمی افتد.

روزهای اول که من را به این جا آوردند همه هوایم را داشتند، زود به زود خالی ام می کردند و می شستند تا تمیز شوم، آن زمان ها یکی از وسایل دوست داشتنی و نوی کلاس به حساب می آمدم اما کم کم که کهنه تر شدم و رنگم پرید دیگر همه مثل یک سطل زباله واقعی با من رفتار می کردند!

با وجود همه این ها من سعی می کنم وظیفه ام را به خوبی انجام دهم و تا جایی که می توانم زباله های بیشتری در خودم جا دهم چون می دانم اگر زباله به زمین بریزند کلاس درس به هم ریخته می شود و آلودگی آن می تواند بچه ها را مریض کند.

امیدوارم همه مردم دنیا بیشتر به فکر سطل های زباله باشند چون این سطل ها نقش مهمی در پاکیزه بودن شهر، خانه ها و کلاس های درس دارند.

انشای ذهنی درباره سطل زباله

باورم نمی شود من که تا دیروز آدم بودم، راه می رفتم، غذا می خوردم، مدرسه می رفتم امروز که از خواب بیدار شدم حالم عوض شده بود، نه می توانستم راه بروم و نه با کسی صحبت کنم.

در گوشه یک آشپزخانه گیر کرده بودم و مادرم را می دیدم که بدون کوچک ترین توجهی به من از این سو به آن سوی آشپزخانه می رود و سرگرم کارهایش است و هر از گاهی آشغال غذاها و میوه را داخلم می ریزد.

عجیب است اما من یک سطل آشغال شده ام! فکر کنم همه سطل زباله هایی که خالی نکرده ام یا پایم به آن ها گیر کرده است نفرینم کرده اند که این بلا سر من آمده است!

بغضم گرفته اما نمی توانم گریه کنم. گرسنه ام است اما نمی توانم غذا بخورم و هر بار مادرم به سمتم می آید تا آشغال های بیشتری داخلم بریزد سعی می کنم داد بزنم اما هیچ کس صدایم را نمی شنود.

از طرف دیگر اذیت های برادر کوچک ترم من را کلافه کرده است، مدام به آشپزخانه می آید و هر بار بی دلیل با دست روی من می کوبد، من خیلی دردم می گیرد.

بوی بد غذاهای کپک زده داخلم نیز حالم را بسیار بد کرده است. مادرم هم از این بو ناراحت است و مدام غر غر می کند که چرا پدرم دیشب آشغال ها را بیرون نگذاشته است! راستش دیشب پدرم به من گفته بود که آشغال ها را خالی کنم و من یادم رفته بود.

هیچ کس نمی داند که من سطل آشغال شده ام و من در طول روز با یک مگس و چند مورچه ای که روی پوستم راه می روند صبح را به شب می رسانم.

هنگام شب تمام بدنم از یک جا نشستن درد گرفته است که پدرم به سراغم می آید و نایلون من را بیرون می آورد، مادرم هم من را بلند می کند تا نایلون جدید داخلم بگذارد که از ناراحتی آهی می کشد.

فکر کردم شاید من را شناخته اما او از دیدن سوراخی که روی پوست من ایجاد شده ناراحت است و به پدرم می گوید که وقتش است من را بیرون بیندازند و یک سطل جدید از انباری بیاورند.

بیرون خانه کنار زباله های دیگر هستم و از دور می بینم که چند سگ ولگرد به سمتم هجوم می آورند، نزدیک از ترس قالب تهی کنم که ناگهان با صدای مادرم که می گوید مدرسه ام دیر شده از خواب می پرم!!!