انشا درباره سیب از زبان خودش برای دانش آموزان و نوجوانان

انشا زیبا و خواندنی در مورد سیب از زبان خودش برای کودکان و نوجوانان و دانش آموزان پایه چهارم تا دوازدهم

انشا در مورد سیب از زبان خودش
انشا در مورد سیب از زبان خودش

بهار جانی دوباره بر تن باغ دمیده است و درخت‌ها پر از گل های صورتی و سپید شده اند که با نسیم می رقصند، من هم گلی سپید و زیبا هستم که روی شاخه ی بلند یک درخت سیب جا خوش کرده ام.

هوای دلپذیر بهاری را تنفس می کنم و شاد از فرصت زیستن به تماشای باغ می نشینم، گاهی بارانی شروع به باریدن می کند و قطره هایش نوازشگرانه چهره ی سپیدم را از هر چه آلودگی، پاک می کند و بعد آفتاب می تابد و پرتوهای طلایی زیبایش گرمی را به من و به تمام گل ها هدیه می دهد.

روزها می گذرد و من از آن گل سپید تبدیل به میوه ی کوچک سیب می شوم، میوه ای که هنوز به اندازه یک ذره ی کوچک است، باغ را نگاه می کنم و گل های دیگر را هم می بینم که مانند من به میوه های کوچکی تبدیل شده اند که باغبان انتظارشان را می کشید.

باز هم گذر روزها، تابش نور گرم خورشید، باران های گاه و بیگاه و آبیاری به موقع باغبان به ما کمک می کند تا بزرگ تر شویم و رشد کنیم و او از دیدن این همه میوه ی خوش رنگ و زیبا ذوق زده هر روز به دیدارمان می آید و تماشایمان می کند.

هوا گرم تر می شود و چهره ی ما سرخ تر و در این زمان می دانیم که وقت چیده شدن است، زیرا هر روز باغبان با سبدهایی در دست به سراغ میوه های رسیده می آید و آن ها را درون سبدها می چیند تا به جایی دیگر ببرد.

مانند تمام میوه های دیگر روزی نوبت من می شود و دست باغبان مرا از شاخه ی سبز جدا کرده و درون سبدی قرمز رنگ می گذارد، کم کم سیب های دیگر هم کنارم جای می گیرند و بعد که سبد پر شد ما را به جایی که نامش بازار است می برد.