انشا تخیلی خواندنی و زیبا درباره صدای زنبور عسل

انشای خواندنی و زیبا درباره ی صدای وز وز زنبور عسل برای کودکان و نوجوانان پایه چهارم تا نهم

انشا درباره صدای زنبور عسل
انشا درباره صدای زنبور عسل

صدای وز وز زنبور در گوشم می پیچید و مرا به وحشت می انداخت، این صدا یاد آور ترس همیشگی من از زنبور ها می باشد.

همین پارسال بود که برای مسافرت چند روزه به خانه ی مادر بزرگ که در روستا است رفتیم، باغ مادر بزرگ پر از کندو های زنبور عسل است و او عاشق زنبور ها و نگه داری از آن هاست.

بعد از دو روز که در آن جا حسابی خوش گذرانده بودیم یک روز صبح از خواب بیدار شدم و پا به ایوان خانه گذاشتم، صدای وز وز زنبور ها از دور می آمد، مادر بزرگ را دیدم که در حال رسیدگی به آن هاست، کمی که گذشت متوجه شدم صدای زنبور ها نزدیک و نزدیک تر می شود.

چند لحظه بیش تر طول نکشید که دیدم چند زنبور دور سرم می چرخند و دست بردار هم نیستند، هر چه با دست هایم سعی کردم از خودم دورشان کنم متاسفانه موفق نشدم.

فریاد وز وز زنبور ها بغل گوشم هر لحظه بیش تر می شد و در نهایت طوری با عصبانیت و نفرت نیش شان را در پوست دستمانم فرو کردند که انگار این چند ساله فقط من عسل های شان را خورده بودم و دیگران بی تقصیر بودند.

دستان متورم و قرمز من تا چند روز از نیش آن زنبور ها می سوخت و من اصرار کردم که مادر بزرگ کندو ها را به محل دور تری از خانه ببرد یا حداقل ما مسافرت را کنسل کرده و به خانه بر گردیم اما هیچ یک از اصرار ها و تصمیم های من عملی نشد و من مجبور شدم چند روز دیگر با همان وضع و حال در باغ بمانم.

پس از آن اتفاق با شنیدن صدای زنبور در هر مکانی، با چنان سرعتی از آن محوطه دور می شوم که تا به حال در خود سراغ ندارم.