انشا درباره نعمت های خدا و تشکر از نعمت های الهی برای کودکان و نوجوانان

انشاهای زیبا و جدید درباره نعمت های خداوند بزرگ و مهربان، تشکر کردن از نعمت های خدا و نعمت هایی که خدا به ما داده است برای پایه چهارم تا هشتم

انشا در مورد نعمت های الهی
انشا در مورد نعمت های الهی

انشای کودکانه درباره نعمت های خدا

خدای مهربان نعمت های زیادی به ما داده است. من فکر می کنم بزرگ ترین نعمتی که خداوند به ما داده است سلامتی است چون اگر بدن ما بیمار باشد تازه می فهمیم که سلامتی چقدر با ارزش است.

با بدن سالم می توانیم کارهای خوب زیادی انجام دهیم، به پدر و مادر کمک کنیم، درس بخوانیم، بازی کنیم و خیلی کارهای دیگر.

نعمت های خدا خیلی خیلی زیاد و بی شمار است و هیچ کس نمی تواند همه آن ها را بشمارد. یکی دیگر از نعمت های خدا پدر و مادر و خانواده است، محبت و مهربانی که از خانواده به ما می رسد از طرف خداست، مثلا وقتی به دنیا می آییم خدا برای ما آغوش گرم مادر را آماده کرده است و می توانیم شیر بخوریم و با آن که خیلی ضعیف هستیم خیلی خوب از ما مراقبت می شود.

مادرم می گوید خدا برای همه وقت های زندگی ما نگهبان و محافظ هایی گذاشته است تا ما رشد کنیم و بزرگ شویم.

درس خواندن ما در مدرسه هم از نعمت های خداوند است تا با سواد شویم و بتوانیم در آینده به مردم خدمت کنیم.

خدا نعمت های زیادی مثل گوش، چشم، زبان، دست، پا و همینطور طبیعت، باران، برف، خورشید و بسیاری چیزهای دیگر به ما بخشیده و ما هم وظیفه داریم از او اطاعت کنیم، نماز بخوانیم و با نماز خواندن با او صحبت کنیم و به خاطر همه این نعمت ها از او تشکر کنیم.

یادمان باشد که هر روز از خدا تشکر کنیم چون خدای مهربان همه این چیزهای خوب را برای ما آماده کرده تا انسان های خوب و موفق شویم و برای خود و خانواده و جامعه آدم مفیدی باشیم.

این بود انشای من درباره نعمت های خداوند مهربان

انشا درباره نعمت های الهی برای نوجوانان

خداوندا کدام نعممت را شکر بگویم که حد و پایانی برایش نیست و با بی نهایت ها نیز نمی توان توصیفش کرد.

تویی که در تمامی لحظات عمرم بهترین مراقب و محافظ من بوده ای و منی که همیشه در غفلت به سر بردم، در زمین خودت که مالکش هستی آن چنان که مالکش هستم با غرور فراوان راه رفتم، خوب خوردم و نوشیدم و پوشیدم و لذت بردم اما حواسم به تویی که همه جا همراهم بوده نبوده است.

پدر و مادرم را دیدم که مهربانانه و با تمام وجود برایم زحمت کشیدند تا رشد کنم و بزرگ شوم و هیچ گونه سختی نبینم، و من بی خبر از همه جا گمان می کردم آن ها تنها وظیفه شان را انجام می دهند و بس! فکر می کردم محبت آن ها باید برای من باشد ، کار و تلاش آن ها باید برای من باشد و …

آسمان بارید، زمین زیبا شد و من از طبیعتش لذت بردم و استفاده کردم، خورشید تابید و گرم شدم، ماه آمد، شب شد و من استراحت کردم، پرندگان بالای سرم پرواز کردند، نسیم خنک به صورتم وزید و نوازشم کرد، گل های خوشبو را بوییدم و در باغ ها دویدم، از غذاهای رنگارنگی که سر سفره برایم آماده بود لذت بردم، دوست داشتن و دوست داشته شدن را درک کردم اما همه جا و هر لحظه فقط خودم را دیدم و همه چیز را حق خود دانستم …

خداوندا کدام نعمتت را شکر بگویم در حالی که تمامی عمرم را با ناشکری و ناسپاسی گذرانده ام، این ها همه مهربانی هایت بود که از هفت آسمان بر من می بارید، از لحظه آمدنم به این دنیا تا این ساعت از عمرم، بارید و بارید و آن قدر زیاد بارید که عادت کردم به نعمت هایت!

اما سرانجام روزی که بیمار شدم نعمت سلامتی ات را شناختم، آن زمان که پدر و مادر کنار بالینم نبودند نعمتت والدین را قدر دانستم و … می ترسم از روزهایی که نعمت هایت را به خاطر درک نکردن و بی توجهی خودم از من بگیری تا من یکی یکی آن ها را بشناسم.

خدای مهربانم! امروز تو را شکر می گویم به خاطر همه نعمت هایت چه آن هایی که می شناسم و چه آن هایی که نمی شناسم و مرا ببخش به خاطر این که بنده خوبی برایت نبودم، اما تو همیشه با نعمت های فراوانت سرشارم کردی چون تو کریمی، تو رحیمی و تو مهربان ترین مهربانانی …