انشا با موضوع جانشین سازی از زبان کاپشن قدیمی (نگارش دهم درس پنجم)

انشا زیبا و خواندنی با موضوع جانشین سازی از زبان کاپشن قدیمی برای دانش آموزان پایه دهم

انشا از زبان کاپشن قدیمی
انشا از زبان کاپشن قدیمی

گوشه ی کمد خانه ی من است، سال هاست که این جا هستم راستش را بخواهید آن قدر زمان گذشته است که یادم نمی آید آخرین بار چه زمانی دست صاحبم از کمد مرا بیرون آورد و بر تن کرد، اما هنوز خاطره ای دور در ذهن من مانده است خاطره ی روز هایی که او با شوق و ذوق در سرمای زمستان مرا بر تن می کرد و من هم او را گرم نگه می داشتم.

روز اولی که او را دیدم به یاد دارم، من پشت ویترین مغازه بر تن مانکن بودم و او همین که مرا دید خیره نگاهم کرد و بعد هم با اصرار هایش بالاخره مادرش را به مغازه کشاند و مرا خرید.

هر بار که شوق او را برای با خود بودن می دیدم من نیز از خوشحالی سر از پا نمی شناختم، ما با هم روز های خوش زیادی داشتیم روزهای برفی، بارانی و سرد، ما روز های زیادی با یک دیگر زیر باران قدم زدیم، در روز های برفی برف بازی کردم و آدم برفی ساختیم و یکی از همان روز ها بود که این پسرک بازیگوش مرا از تنش درآورد و بر تن آدم برفی سپید پوشاند و بعد هم به خاطر سرما خوردگی مجبور شد چند روزی در خانه بماند.

اما حالا تمام آن روز فقط خاطره شده اند و من تنها گوشه ی این کمد افتاده ام، هر بار که در کمد باز می شود کمی سوز سرما را حس می کنم که از گوشه ی پنجره داخل اتاق می دود و خبر از فصل زمستان می دهد در این روز ها بیش تر از همیشه غمگین هستم زیرا زمستان فصلی بود که من همیشه باید بیرون از کمد بودم ولی الان …

تنها سرگرمی من در این گوشه ی کمد گوش کردن به صدا های بیرون است و چند روزی ست متوجه شده ام که صدای کودکی در این خانه به گوش می رسد فکر می کنم این خانه مهمان کوچکی دارد، اما متاسفانه من هنوز نتوانستم او را ببینیم آخر در این کمد پر از لباس قدیمی دیر به دیر باز می شود.

دیروز صدا های مبهمی از پذیرایی خانه به گوش می رسد آن ها از لباس های قدیمی سخن می گفتند و این که آن هایی که هنوز نو هستند را به پسرک کوچک بدهند تا او در این سرما بر تن کند.

من هر لحظه خدا خدا می کردم که مرا نیز فراموش نکنند، و امروز که در کمد باز شد دعا های من بالاخره جواب داده بود، پسرک کوچک در کمد را باز کرد و با شوق و ذوق فراوان همه ی ما لباس های قدیمی را نگاه کرد و بعد با دیدن من لبخندی روی صورت نشاند و گفت: این کاشن چقدر قشنگه! می تونم بپوشمش.

در آن لحظه من خوشحال ترین کاپشن قدیمی دنیا بودم.