انشا های ساده، احساسی و تاثیرگذار درباره کودکان کار

انشاهای تاثیرگذار و احساسی درباره کودکان کار، کودکان خیابانی و از زبان یک کودک کار برای کودکان و نوجوانان

انشا در مورد کودکان کار
انشا در مورد کودکان کار

انشا ساده در مورد کودک کار 

یک روز با مادرم به بازار رفته بودم، هوا سرد بود، همه مردم به سرعت کارهای خود را انجام می دادند تا زودتر به خانه بروند.

دختر کوچکی را دیدم که کنار یک مغازه روی زمین نشسته بود، لباس های کمی به تن داشت و جلوی پایش تعدادی گیره سر و آدامس گذاشته بود و از مردمی که از مقابلش رد می شدند می خواست که چیزی از او بخرند.

از دیدن او خیلی ناراحت شدم چون من با کاپشن و کلاه و دستکش باز هم سردم بود.

مادرم با دیدن او به مغازه ای در آن نزدیکی رفت و چند دقیقه بعد با یک پیراشکی بزرگ و گرم برگشت و آن را به دختربچه داد.

دختر خیلی خوشحال شد و شروع به خوردن پیراشکی کرد. مادرم به من گفت او یک کودک کار است و چون پولی که در می آورد به خودش نمی رسد بهتر است به او یک خوراکی بدهیم تا گرسنه نماند.

از مادرم پرسیدم کودک کار یعنی چه؟ او برایم توضیح داد که کودکانی هستند که وضع مالی بدی دارند و بسیاری از آن ها بی سرپرست یا بد سرپرست هستند و بعضی گروه ها از آن ها کار می کشند و سوء استفاده می کنند. این کودکان نمی توانند مدرسه بروند و در وضعیت سلامتی و بهداشتی بدی قرار دارند.

بعد یک پسربچه ای را به من نشان داد که آن سوی خیابان ایستاده بود، در حالی که یک ترازو جلویش بود و در آن سرمای سرد بدنش می لرزید و به عابران نگاه می کرد تا کسی به سمتش برود اما مردم بی توجه و با عجله از کنارش رد می شدند.

یاد دخترک کبریت فروش افتادم. یادم هست وقتی بچه بودم و مادرم این قصه را برایم خواند گریه کردم اما حالا می بینم در شهر ما و دور و بر ما دخترها و پسرهای کوچک زیادی مثل او هستند، بعضی ها گل می فروشند، بعضی ها سی دی می فروشند، بعضی ها شیشه ماشین ها را پاک می کنند و بعضی ها هم گدایی می کنند.

چند روز پیش اخبار اعلام کرد یک دختر گل فروش در یکی از شب های سرد زمستانی توسط سگ های ولگرد به شدت زخمی شده بود. من از این موضوع خیلی ناراحت شدم و حالا می فهمم او هم یک کودک کار بوده است.

امیدوارم همه مردم شهر و به خصوص کسانی که مسئول هستند به جای دلسوزی کردن ظاهری، کاری کنند تا این کودکان هم مثل همه بچه های دیگر خانه گرم و پر از محبت داشته باشند و بتوانند در مدرسه درس بخوانند.

انشا احساسی در مورد کودکان کار

کودکان کار قربانیان فقر هستند، کودکانی که در سرمای سخت زمستان و گرمای سوزان تابستان همواره مشغول کار هستند، از تحصیل محروم می شوند و در حالی که هنوز سنی ندارند مسئولیت تامین هزینه های یک خانواده را به دوش می کشند.

آن ها در خیابان ها کار می کنند در حالی که با چشمانی حسرت بار به کودکان هم سن و سال خود در خودروها نگاه می کنند و اشک در چشمان شان حلقه می زند.

بیایید فقط چند لحظه خودمان را جای آن ها بگذاریم …

اگر کودک کار بودم و رهگذران بی تفاوت از کنارم می گذشتند و کودکان دیگر را می دیدم که دست در دست پدر و مادرشان با شادی عبور می کنند، مطمئنا از خودم می پرسیدم چرا من؟ چرا من نمی توانم مثل آن ها باشم؟ چرا نمی توانم درس بخوانم؟ چرا نمی توانم غذای خوب بخورم؟ لباس خوب بپوشم؟ در پارک با دوستانم بازی کنم؟ داخل اتومبیل پدرم بنشینم؟

اگر من کودک کار بودم و این سختی ها را تجربه می کردم بی شک قلبم پر از کینه می شد، کینه از مردم، دنیا، سرنوشت که حق من را گرفته اند … حرف دل کودکان کار بسیار غم انگیز است، به جای کودک کار بودن خیلی سخت است و از زبان او نوشتن سخت تر.

کودکان کار زمینه کافی برای بیراهه رفتن و منحرف شدن به انواع خلاف و کارهای نادرست را دارند، در حقیقت این مسئولان و مردم شهر هستند که با بی توجهی زمینه این مسئله را برای آن ها فراهم می کنند.

اگر هر کدام از ما در هر مقام یا جایگاهی که هستیم وظیفه خود را به درستی انجام می دادیم، اگر برخی از مسئولین اداره شهر تنها به فکر خودشان و فرزندان خودشان نبودند و اگر انفاق که در قرآن مرتب به آن توصیه شده در راس وظایف خانواده های ما بود دیگر حتی یک کودک خیابانی یا کودک کار وجود نداشت، هرگز کودکی گرسنه نمی ماند و از تحصیل محروم نمی شد.

یادمان باشد کودکانی که هر روز در خیابان ها در معرض هزاران خطر هستند همان هایی هستند که باید آینده ساز این کشور باشند و به جای خیابان پشت صندلی های مدرسه نشسته باشند.