انشا درباره ی گفت و گوی خیالی برگ و باد برای کودکان و نوجوانان

انشای خواندنی و زیبا درباره ی گفت و گوی خیالی برگ و باد برای کودکان و نوجوانان پایه پنجم تا دهم

انشا درباره گفت و گوی برگ و باد
انشا درباره گفت و گوی برگ و باد

باد از کوه ها، جنگل ها و سبزه زار ها گذر کرد و به دشتی رسید که تک درختی پر از برگ های سبز تازه ی بهاری در آن جا ساکن بود، او با دیدن درخت خنده ای کرد و به او نزدیک شد و در میان انبوه برگ های سبزش پیچید.

برگ ها در باد رقصیدند و خنده های شامانه شان در تمام دشت طنین انداز شد، برگی که سبز تر از همه بود و هنوز چند روزی از شکفتنش نگذشته بود خود را پشت برگ های بزرگ تر و قدیمی تر پنهان کرد تا مبادا باد گزندی به او برساند.

باد و برگ های دیگر متوجه تشویش او شدند، برگ های قدیمی چشمکی به باد زدند و در یک لحظه همگی از جلوی او کنار رفتند و باد توانست در تن برگ کوچک بپیچد و او را به حرکت در آورد.

برگ کوچک بسیار ترسید اما تنها چند لحظه بعد خنده ای روی لبانش نقش بست و با ذوق گفت: وای، انگار دارم پرواز می کنم.

باد هم خنده ای کرد و گفت: بله می بینی حس پرواز چقدر لذت بخش است؟

سپس دوباره برگ را به حرکت در آورد، بعد برگ های دیگر نیز به آن ها پیوستند و باد با قدرتی که خداوند به او بخشیده بود تمام برگ ها را به حرکت در می آورد.

کمی بعد برگ کوچک با کنجکاوی پرسید: باد تو از کجا می آیی؟

باد گفت: از آن دور ها و از پشت یک کوه بلند، من در آن جا متولد شدم و تا این جا پرواز کردم.

برگ کمی فکر کرد و گفت: پس تو راه زیادی را تا این جا آمدی؟

باد پاسخ داد: بله، سفر من طولانی بود و در این مسیر چیز های عجیب زیادی را دیدم.

برگ غمگین شد و گفت: کاش من هم می توانستم مثل تو پرواز کنم، دوست دارم دنیا را ببینم و سفر کنم.

باد دلش می خواست آرزوی برگ کوچک را بر آورده کند پس همان طور که در میان برگ ها پرواز می کرد گفت: برگ کوچک اکنون نمی توانم تو را به آرزویت برسانم اما یک روز دوباره به دیدارت می آیم، آن روز تو بزرگ شده ای و دیگر سبز نیستی، پاییز که شروع شود رنگ تو تغییر می کند در آن روز ها منتظر من باش، من دوباره به این جا می آیم و تو را از درخت جدا می کنم و به هر کجا که دلت بخواهد می برم، تو می توانی با من پرواز کردن را یاد بگیری.

غم از چهره ی برگ کوچک رخت بر بست و جایش را به شادمانی داد، چند لحظه بعد برگ با صدای بلند فریاد زد: بله، بله من منتظرت می مانم و آن روز با تو به پرواز در آمده و به هر کجا که می خواهم سفر می کنم.

سپس تمام برگ ها با باد آواز ” هوو هوو” خواندند و به رقص در آمدند.