گلچین زیباترین و بهترین اشعار در توصیف عشق

در ادامه این مطلب مجموعه ای از زیباترین و ناب ترین اشعار در توصیف عشق از شعرا را برای شما ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

توصیف عشق از شعرا
توصیف عشق از شعرا

عشق را ای کاش زبان سخن بود…

*****

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی
عشق داند که در این دایره سرگردانند

*****

وای آنکو بدام عشق آویخت خنک آنکو ز دام عشق رهاست
عشق بر من و رعنا بگشاد عشق سر تا بسر عذاب و عناست

فرخی

****

دل هیچ‌ گه ز جور تو دل‌ ناگران نبود
بار ِ گران عشق تو بر دل گران نبود

عارف قزوینی

*****

عشق از نظر شعرا

عاشقی را چه نیاز است به توجیه و دلیل
که تو ای عشق همان پرسش بی زیرایی

قیصر امین پور

*****

ما را که درد عشقو بلای خمار کشت
یا وصل دوستیا می صافی دوا کند
جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت
عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

حافظ

*****

اشعار زیبا در مورد عشق واقعی

اشعار زیبا در وصف عشق و عاشقی
اشعار زیبا در وصف عشق و عاشقی

از صدای سخن عشق ندیدم خوش‌ تر
یادگاری که در این گنبـد دوار بماند

حافظ

*****

اگر تو عمر در این ماجرا کنی سعدی
حدیث عشق به پایان رسد نپندارم

سعدی

*****

تـا مقــصد عشــاق رهـی دور و دراز است
یـک منــزل از آن بادیـه عشق مجـاز است

وحشی بافقی

*****

اشعار عاشقانه در توصف عشق

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد

سعدی

*****

و عشق یعنی غمی عمیق، اما بسیار عزیز
آیا تو تا به حال، غمِ عزیز کسی بوده ای؟..

*****

عشق بی‌ علت ترنج دوستی بار آورد
گر به علت عشق ورزی رنج و تیمار آورد

اوحدی مراغه ای

*****

زندگی بی تو، شوری ندارد
بی تو جانم سروری ندارد
چشم من بی تو نوری ندارد
ای جمال تو نور و ضیایم

شاملو

*****

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

هوشنگ ابتهاج

*****

شعرهای ناب در مورد عشق

عشق همدست به تقدیر شد و کار مرا ساخت
برو ای عقل که کاری تو به تدبیر نکردی

شهریار

*****

شعر نو عاشقانه

حکایت باران بی امان است
این گونه که من
دوستت میدارم
شوریده وار و پریشان
بر خزه ها و خیزاب ها
به بیراهه و راه ها تاختن
بی تاب، بی قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن
حکایت بارانی بی قرار است
این گونه که من دوستت می دارم

شمس لنگرودی

*****

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست
آنجا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست

*****

تشنگانِ مِهر محتاج ترحم نیستند
کوشش بیهوده در عشق از گدایی بهتر است

فاضل نظری

*****

دست ات را به من بده
دست های تو با من آشناست
ای دیر یافته با تو سخن می گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من
ریشه های تورا دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو آشناست…

احمد شاملو

*****

از پشت تریبون دلم عشق چنین گفت
محبوب تو زیباست، قشنگ است، ملیح است
اعضای وجودم همه فریاد کشیدند
احسنت صحیح است، صحیح است، صحیح است

ملک ااشعرای بهار

*****

ای دل به کمال عشق آراستمت
از هر چه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاستمت
امروز چنان شدی که می‌ خواستمت

*****

اشعار در وصف عشق از شعرا

سعدی همه روزه عشق میباز
تا در دو جهان شوی به یک رنگ

عشق بازی چیست سر در پای جانان باختن
با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن

سعدی

*****

هوای عشق نمی‌گیرد
خانه دلم
عطرِ تنت شده است
خلاءِ نبودن

سیدمحمد حسین میران

*****

ای باد خوش که از چمن عشق میرسی
بر من گذر که بوی گلستانم آرزوست

مولوی

*****

عشق جوشد بحر را مانند دیگ
عشق ساید کوه را مانند ریگ
عشق بشکافد فلک را صد شکاف
عشق لرزاند زمین را از گزاف

مولانا

*****

اشتیاقی که به دیدار تو دارد دل من
دل من داند و من دانم و دل داند و من
خاک من گل شود و گل شکفد از گل من
تا ابد مهر تو بیرون نرود از دل من

مولانا

*****

هر چه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگرست
لیک عشق بی زبان روشن تر است

*****

مینوشتم عشق دستم بوی شبنم می‌ گرفت
آهِ حوای درون، دامان آدم می‌ گرفت

غزل تاجبخش

*****

و عشق
اگر با حضور
همین روزمرگی ها
عشق بماند!
عشق است…

*****

اشعار بلند در وصف عشق

شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش
منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش‌

ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی
که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش

به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین
همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش

غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند
که غم‌های دگر را کرد از این خانه بیرونش

فریدون مشیری

*****

آن نه عشق است که بتوان برِ غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

دلت ایثار کن آن‌سان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد

شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد

مرد میدانی اگر باشد از این جوهر ناب
کاری از پیش رود کارستان که «آرش» برد

حسین منزوی

*****

جهان بی عشق سامانی ندارد
فلک بی میل دورانی ندارد

نه مردم شد کسی کز عشق پاکست
که مردم عشق و باقی آب و خاکست

چراغ جمله عالم عقل و دینست
تو عاشق شو که به ز آن جمله اینست

اگر چه عاشقی خود بت پرستیست
همه مستی شمر چون ترک هستیست

به عشق ار بت پرستی دینت پاکست
وگر طاعت کنی بی عشق خاکست

فدای عشق شو گر خود مجازیست
که دولت را درو پوشیده رازیست

حقیقت در مجاز اینک پدید است
که فتح آن خزینه زین کلید است

امیرخسرو دهلوی

در ادامه بخوانید : اشعار کلاسیک عاشقانه