گلچین شعرهای زیبا و عاشقانه در مورد غروب

در ادامه این مطلب مجموعه ای از اشعار عاشقانه و زیبا در مورد غروب و ناب ترین شعرهای غروب خورشید را برای شما ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

اشعار عاشقانه و زیبا در مورد غروب
اشعار عاشقانه و زیبا در مورد غروب

غروب ها گواه آنند که
پایان ها هم می توانند زیبا باشند

*****

می‌ شوم دلتنگ دیدار تو هر تنگ غروب
گر چه غم بسیار اما شادی از ما دور نیست

*****

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی

احسان نصری

*****

شعرهای زیبا در مورد غروب

ای ز خوبی بهاران لب گزان
بنگر آن سردی و زردی خزان
روز دیدی طلعت خورشید خوب
مرگ او را یاد کن وقت غروب

مولوی

*****

به هر صبوح درآیم به کوری کوران
برای کور طلوع و غروب نگذارم

*****

غروب جمعه می شود وقتی ز تو بی خبرم
آشوب میشود دلم نیست در اختیار من

*****

کاش میشد در غروب آفتاب
بی صدا با سایه ها کوچید و رفت

*****

اشعار غمگین غروب

گفته بودی عجیب دلتنگی
دل من هم برای تو تنگ اسـت
پیش من هم غروب زیبا نیست
پیش من هم طلوع کم رنگ اسـت

*****

عشق را در انتظار تلخ و بی پایان خود
در غروب جمعه‌ ای دلگیر پیدا می‌ کنی

ساناز رئوف

*****

روز دیدی طلعت خورشید خوب
مرگ او را یاد کن وقت غروب

*****

شعرهای تک بیتی غمگین

شعرهای ناب درباره غروب خورشید
شعرهای ناب درباره غروب خورشید

اشعار غروب خورشید

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ ها را

نجمه زارع

*****

غروب پاییز یه غروب دیگس
غروب پاییز یه تصویری دیگس
غروب پاییز دریا ،یه نقاشی خاص دیگس
قدم زدن دوعاشق ریختن برگا،
غروب پاییز…یه حس حال دیگس

*****

من نه غروب دلم میگیره
نه شب
نه حتی جمعه!
من هر لحظه دلم از نبودنت میگیره

*****

کنار کسی که با غم چشم‌ های تو غروب می‌ کند
غروب، محبوب من! غروب
همان جایی که اگر تو را از من بگیرند
سرم را می‌گذارم تا بمیرم

نیکی فیروزکوهی

*****

شعر درباره غروب پاییز

برایت
دلتنگی عصر پاییز را می فرستم
مثل کلاغ های دم غروب
هیچ جا نیستم
فقط گاهی
یکی از پرهایم می افتد..

*****

تمامِ پاییز،
بوی جمعه می دهد
و تمامِ روزها،
طعم غروب
و تمامِ من،
طعم گس دلتنگی
اینجا دخترکی شاعر
تو را
به پاییز و ابر و باران پیوند زده است
همین غروبِ جمعه ی پاییزی بیا..

*****

هر غروب
می آید و مرا در آغوش می گیرد
تنها
” تاریکی “ ست که مرا خوب می فهمد

*****

باید
خودم را
بگذارم کنارِ خودم
و پیاده‌رو را
تا آخرین سنگفرش
شانه به شانه راه برویم
غروبی آرام
برای یک تنهایی دونفره

*****

اشعار ناب غروب جمعه

سوی هر شهر و دیار
می رود قافله دار
سوی هر پنجره باز
می شود عشق نیاز
سوی رویا به خیال
به شقایق به نگار
در غروب خورشید
به فرودی چرخید
سوی این عشق محال
سوی فردا در زوال
به همین خورشید ها
در همین تردید ها
وان غروب است انگار
می کند آن انکار
وان چرا تاریک است
لحظه ها باریک است
این غروب….

*****

نه حالِ پاییز
نه غروبی غم انگیز
چیزی برایِ دوست داشتن نیست!
وقتی تو نباشی

افشین صالحی

*****

اشعار نو غروب

چنان نشسته کوه در کمین دره‌ های این غروب تنگ
که راه، بسته می‌ نمایدت‎
زمان بی‌ کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج‏
به پای او دمی‌ست
این درنگ درد و رنج

هوشنگ ابتهاج

*****

رسیده‌ ام به تو
اما هنوز دلتنگ‌ اَم!
انگار به اشتباه،
جای طلوع
در غروبِ چشم‌ هایت
فرود آمده باشم

*****

عشق
نام دیگر تو بود
وقتی خواب شیرین داشتن ات را
از سر این فرهاد گرفتی
حالا همه ی غروب های دنیا
پشت این کوه تنهایی می افتد..

*****

چه صُبح باشد
چه لحظه ی غروب آفتاب،
تو که باشی
هر لحظه ام
به خیر میشود
همین …

*****

مانده‌ ام چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
باید سال‌ هایی را نیز
که با تو بوده‌ ام فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافه‌ های غروب را

باران را
اسب‌ ها و جاده‌ ها را
باید دنیا را
زندگی را
و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز من آمیخته‌ ای

رسول یونان

*****

انقدر غروب‍‍های دلگیر دارم
که حواسم نیست
کدامشان غروب جمعه است
خوش بحالت
که حواست به همه چیز هست
جز حواس من
که ” هرجا پرت میکنم
کنار تُ می افتد”

*****

شعر عاشقانه غروب

هر غروب در افق پدیدار می‌ شوی
در دورترین فاصله‌ ها
آنجا که آسمان و زمین به هم می‌ رسند،
من نامت را فریاد می‌ زنم
و آهسته می‌ گویم: “دوستت دارم

*****

بی تو خاموشم، شهری در شبم
تو طلوع می‌ کنی
من گرمایت را از دور میچشم
و شهر من بیدار می‌شود
با غلغله‌ ها، تردیدها، تلاش‌ ها
و غلغله‌ های مردد تلاش‌ هایش
دیگر هیچ چیز نمی‌ خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم
ای آفتاب
و غروبت مرا می‌ سوزاند
من به دنبال سحری سرگردان می‌ گردم

احمد شاملو

*****

شاخه ها پژمرده است
سنگ ها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیاویخته با رنگ غروب
می تراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب….

سهراب سپهری

*****

روزهایم همچون برگ های پاییز غروب که میشود
می افتد
نمیدانم درخت زندگی ام چند برگ دارد
فقط میدانم پاییز است

*****

از غروبی که سایه‌ ام را کاشته‌ ام
هیچ شکوفه‌ ای
طعم بوسه خورشید را
نچشیده است

کیکاوس یاکیده

*****

نگران نباش برو
من تنها نیستم
تنهایی هست، دلتنگی هم قول آمدن داده
غروب هم هست
من می میرم، تو برو نگران من نباش

*****

دلتنگی نه خیابان است
نه کوچه
نه شب می شناسد
نه روز
نه جمعه است و نه میان هفته
دلتنگی لحظه ی غروب است
برای آسمان دلم
که نظاره میکند فقط
دور شدنِ تورا..

در ادامه بخوانید : متن زیبا در مورد غروب