گزیده ناب ترین اشعار عاشقانه محمدرضا شفیعی کدکنی

در ادامه این مقاله گلچین زیباترین اشعار محمدرضا شفیعی کدکنی در مورد زندگی، عشق و زن به همراه گزیده ناب ترین شعرهای عاشقانه شفیعی کدکنی ارائه شده است. با پرشین استار همراه باشید؛

اشعار شفیعی کدکنی در مورد عشق
اشعار شفیعی کدکنی در مورد عشق

اشعار کوتاه شفیعی کدکنی

آخرین برگ سفرنامه باران
این است
که زمین چرکین است…

*****

دیری به شوق دیدن فردا گریستم
فردا چو شد
به حسرت دیروز زیستم..

*****

در دوردست باغ برهنه چکاوکی
بر شاخه می سراید
این چند برگ پیر
وقتی گسست از شاخ
آندم جوانه های جوان
باز می شود
بیداری بهار
آغاز می شود

*****

دیر شد! بازآ
که ترسم ناگهان پرپر شود
دسته گل هایی
که از شوق تو در دل بسته ام…

*****

من در حضور باغ برهنه
در لحظه‌ های عبور شبانگاه
پلک جوانه‌ ها را
آهسته می‌ گشایم و می‌ گویم
آیا، اینان رویای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می‌ کنند؟

*****

به پایان رسیدیم اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز…

*****

مرا جواب می کند
سکوت چشمهای تو
و باز تنگی نفس
و باز هم هوای تو
دوباره می زند به این
سر جنون گرفته ام
دوباره انقلاب من
دوباره کودتای تو..

*****

ای قرار دل طوفانی بی ساحل من
بهر آرامش این خاطر شیدا، تو مرو

****

‌چون صاعقه
در کوره‌ ی بی‌ صبری‌ ام امروز!
از صبح که برخاسته‌ ام،
ابری‌ ام امروز…

*****

آﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺭﻫﺎ
ﺑﺎ ﺍﺑﺮﻫﺎﯾﯽ ﺗﯿﺮﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ
ﺩﯾﺪﻩ اﻡ
ﺍﻣﺎ ﺑﮕﻮ ﺍﯼ ﺑﺮﮒ!
ﺩﺭ ﺍﻓﻖ ﺍﯾﻦ ﺷﺒﮕﯿﺮﺍﻥ
ﮐﺎﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ
ﺩﻟﮕﯿﺮ ﻭ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﺳﺖ
ﭘﺎﺭﻩ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﯾﺎﺭ ﺯﻧﺪﺍنیست؟؟

*****

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ
سپهِ تتار بشکن!

*****

این همیشه‌ ها و بیشه‌ ها
این همه بهار و این همه بهشت
این همه بلوغ باغ و
و کشت
در نگاهِ من
پر نمی‌کنند
جای خالی تو را…

*****

عکس نوشته شعرهای شفیعی کدکنی
عکس نوشته شعرهای شفیعی کدکنی

طفلی به نام شادی دیری است گمشده است
با چشم های روشن براق
با گیسوی بلند به بالای آرزو
هر کس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر

*****

خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید
گذر به سوی تو کردن
ز کوچه کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.

*****

بیا ای دوست این‌ جا در وطن باش
شریک رنج و شادی‌ های من باش
زنان این‌ جا چو شیر شرزه کوشند
اگر مردی در این‌ جا باش و زن باش

*****

دیروز
چون دو واژه به یک معنی
از ما دو نگاه
هر یک سرشار دیگری
اوج یگانگی
و امروز
چون دو خط موازی
در امتداد یک راه
یک شهر یک افق
بی نقطه ی تلاقی و دیدار
حتی در جاودانگی…

*****

اگر می شد صدا را دید
چه گل هایی
چه گل هایی
که از باغ صدای تو
به هر آواز می شد چید
اگر می شد صدا را دید

*****

آخرین روزهای اسفند است
از سرِ شاخِ این برهنه چنار
مرغکی با ترنمی بیدار
می زند نغمه
نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار

*****

هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک،
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم،
و آنچه می بینم نمی خواهم…

*****

برگرد ای بهار!
که در باغ های شهر
جای سرود شادی و بانگ
ترانه نیست
جز عقده های بسته ی یک رنج دیرپای
بر شاخه های خشک درختان
جوانه نیست.

*****

کلماتم را
در جوی سحر می‌ شویم
لحظه‌ هایم را
در روشنی باران‌ ها
تا برای تو شعری بسرایم، روشن
تا که بی‌ دغدغه، بی‌ ابهام
سخنانم را در حضور باد
این سالک دشت و هامون
با تو بی‌ پرده بگویم
که تو را
دوست می‌ دارم تا مرز جنون..

*****

گزیده اشعار شفیعی کدکنی

نخست، عشقی ست سبز
و عشق، در قلب سرخ
و قلب، در سینه ی پرنده ای می تپد
که با دل و عشق خویش
همیشه را خرم است
پرنده بر ساقه ای ست
و ساقه بر شاخه ای
درخت در بیشه ای
و بیشه در ابر و مه
و ابر و مه گوشه ای ز عالم اعظم است
کنون به دست آورید
مساحت عشق را
که چندها برابر عالم است

*****

به پایان رسیدیم
اما
نکردیم آغاز
فرو ریخت پرها
نکردیم پرواز
ببخشای ای روشن عشق بر ما
ببخشای
ببخشای اگر صبح را
به مهمانی کوچه دعوت نکردیم
ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست
ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی صنوبر خبر نیست

*****

عکس نوشته اشعار شفیعی کدکنی
عکس نوشته اشعار شفیعی کدکنی

من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید
دیری است
مثل ستاره ها چمدانم را
از شوق ماهیان و تنهایی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نمی دهند که مثل کبوتری
در شرم صبح پر بگشایم
با یک سبد ترانه و لبخند
خود را به کاروان برسانم
اما
من عاقبت از اینجا خواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برای دلم دید

*****

با واژه های تو
من مرگ را محاصره کردم
در لحظه ای که از شش سو می آمد
آه این چه بود این نفس تازه
باز در ریه ی صبح
با من بگو چراغ حروفت را
تو از کدام صاعقه روشن کردی؟
بردی مرا بدان سوی ملکوت زمین
وین زادن دوباره
بهاری بود
امروز
احساس می کنم
که واژه های شعرم را
از روی سبزه های سحرگاهی برداشته ام..

*****

شعر سفر بخیر شفیعی کدکنی

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟

همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ ها، به باران
برسان سلام ما را

*****

بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
‌ای بهار ژرف
به دیگر روز و دیگر سال
تو می‌ آیی و
باران در رکابت
مژده‌ ی دیدار و بیداری
تو می‌ آیی و همراهت
شمیم و شرم شبگیران
و لبخند جوانه‌ ها
که می‌ رویند از تنواره‌ ی پیران
تو می‌ آیی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می‌ خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق‌ ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
در رهگذر خود
نخواهی دید

*****
در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست
تو در نماز عشق چه خواندی؟
که سال هاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نیشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند
وقتب تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی
ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم
خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید
در کوچه باغ های نیشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبانهاست

*****

تک بیتی های شفیعی کدکنی
تک بیتی های شفیعی کدکنی

گلچین بهترین غزلیات شفیعی کدکنی

این‌ جذبه‌ عاشقی‌ نگر تا چند است‌
نامِ تو شنیدم‌ و دلم‌ خرسند است‌
از نامِ تو شاد می‌شود دل‌، آری‌
نامِ تو و نامی‌ که‌ بدان‌ مانند است‌

*****

دست به دست مدعی شانه به شانه می روی
آه که با رقیب من جانب خانه می روی

بی خبر از کنار من ای نفس سپیده دم
گرم تر از شراره ی آه شبانه می روی

من به زبان اشک خود می دهمت سلام و تو
بر سر آتش دلم همچو زبانه می روی

در نگه نیاز من موج امیدها تویی
وه که چه مست و بی خبر سوی کرانه می روی

گردش جام چشم تو هیچ به کام ما نشد
تا به مراد مدعی همچو زمانه می روی

حال که داستان من بهر تو شد فسانه ای
باز بگو به خواب خوش با چه فسانه می روی؟

*****

غیر از این داغ که در سینه سوزان دارم
چه گل از گلشن عشق تو به دامان دارم؟

این همه خاطر آشفته و مجموعه ی رنج
یادگاری ست کزان زلف پریشان دارم

به هواداری ات ای پاک نسیم سحری
شور و آشفتگی گرد بیابان دارم

مگذر ای خاطره ی او ز کنارم مگذر
موج بی ساحل اشکم سر طوفان دارم

خار خشکم مزن ای برق به جانم آتش
که هنوز آرزوی بوسه ی باران دارم

غنچه آسا نشوم خیره به خورشید سحر
من که با عطر غمت سر به گریبان دارم

شمع سوزانم و روشن بود از آغازم
که من سوخته سامان چه به پایان دارم

*****

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
بیداری شکفته پس از شوکران مرگ

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
زیر درفش صاعقه و تیشه تگرگ

زیباتر از درخت در اسفند ماه چیست؟
عریانی و رهایی و تصویر بار و برگ

*****

اشعار کوتاه محمدرضا شفیعی کدکنی
اشعار کوتاه محمدرضا شفیعی کدکنی

ای نگاهت خنده مهتاب ها
بر پرند رنگ رنگ خواب ها

ای صفای جاودان هرچه هست:
باغ ها، گل ها، سحر ها، آب ها

ای نگاهت جاودان افروخته
شمع ها، خورشیدها، مهتاب ها

ای طلوع بی زوال آرزو
در صفای روشنی محراب ها

ناز نوشینی تو و دیدار توست
خنده مهتاب در مرداب ها

در خرام نازنینت جلوه کرد
رقص ماهی ها و پیچ و تاب ها

*****

مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم
با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم

دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت
من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم

من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین
گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم

چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان
من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم

پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی
مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم

*****

آن را که در هوای تو یک دم شکیب نیست
با نامه ایش گر بنوازی غریب نیست

امشب خیالت از تو به ما با صفاتر است
چون دست او به گردن و دست رقیب نیست

اشکم همین صفای تو دارد ولی چه سود
آیینه ی تمام نمای حبیب نیست

فریاد ها که چون نی ام از دست روزگار
صد ناله هست و از لب جانان نصیب نیست

سیلاب کوه و دره و هامون یکی کند
در آستان عشق فراز و نشیب نیست

آن برق را که می گذرد سرخوش از افق
پروای آشیانه ی این عندلیب نیست

****

گزیده اشعار شفیعی کدکنی
گزیده اشعار شفیعی کدکنی

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم

دور از تو، من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم

فریاد ز بی مهری ات ای گل که درین باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم

ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم

در ادامه بخوانید : اشعار عاشقانه هوشنگ ابتهاج