
عشق در شعر فاضل نظری، احساسی ساده و روزمره نیست؛ زخمی است که می سوزد و می درخشد، امیدی است که در دل ناامیدی جوانه می زند. او عاشقانه هایی می نویسد که هم صمیمی اند و هم فلسفی.
زبانش روان و موسیقایی است اما پشت این سادگی، اندوهی نجیب و تاملی عمیق پنهان شده. عاشقانه های نظری، روایت انسانی است که میان رنج و امید، میان فاصله و اشتیاق راهی برای ادامه دادن پیدا می کند. او عشق را نه رؤیایی دور بلکه تجربه ای ملموس و گاه دردناک می بیند؛ تجربه ای که با همه ی تلخی اش، هنوز زیباست و هنوز ارزش زیستن دارد.
***
نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاست
مرا افکنده در تنگی که نام دیگرش دریاست
تو از کی عاشقی؟ این پرسش آیینه بود از من
خودش از گریه ام فهمید مدت هاست، مدت هاست
به جای دیدن روی تو در خود خیره ایم ای عشق
اگر آه تو در آیینه پیدا نیست، عیب از ماست
جهان بی عشق چیزی نیست جز تکرار یک تکرار
اگر جایی به حال خویش باید گریه کرد اینجاست
من این تکرار را چون سیلی امواج بر ساحل
تحمل می کنم هر چند جانکاه است و جان فرساست
در این فکرم که در پایان این تکرار پی در پی
اگر جایی برای مرگ باشد! زندگی زیباست







