گلچین ناب ترین اشعار عارفانه عاشقانه بیدل دهلوی

در ادامه این مقاله گلچین زیباترین اشعار ابوالمعانی میرزا عبدالقادر بیدل متخلص به بیدل، و نیز مشهور با نام بیدل دهلوی در مورد زندگی و عشق، به همراه گزیده ناب ترین شعرهای عارفانه و عاشقانه بیدل دهلوی ارائه شده است. با پرشین استار همراه باشید؛

عکس نوشته اشعار بیدل دهلوی
عکس نوشته اشعار بیدل دهلوی

اشعار کوتاه بیدل دهلوی

زندگی محروم تکرارست و بس
چون شرر این جلوه یک بارست و بس

*****

ادب نه کسب عبادت نه سعی حق طلبی ست
به غیر خاک شدن هرچه هست بی ادبی ست

*****

ما را نمی توان یافت بیرون از این دو عبرت
یا ناقص الکمالیم، یا کامل القصوریم

*****

داغ عشقم‌، نیست الفت با تن‌ آسانی مرا
پیچ و تاب شعله باشد نقش پیشانی مرا

*****

نفس از تـو صبح خرمن، نگه از تو گُل به دامن
تویی آن که در برِ من، تهی از من استجایت

*****

چشم ‌وا کن شش جهت یارست و بس
هر چه خواهی‌ دید، دیدارست‌ و بس

*****

ای فراموشی، کجایی تا به فریادم رسی!؟
باز احوال دل غم پرورم آمد به یاد…!

*****

نفسی چند جدا از نظرت می گردم
باز می آیم و بر گرد سرت می گردم

*****

مرده را بهر چه می پوشند چشم؟ آگاه باش
خاک، خلوتگاه اسرار است و ما نامحرمیم

*****

مرا سنجیدگی ایمن ز تشویش هوس دارد
ز دام بال و پر فارغ چو شاهین ترازویم

*****

فلک در خاک می غلتید از شرم سر افرازی
اگر می دید معراج ز پا افتادن ما را

*****

چیست انسان؟ کـمال قـدرت عشق
مـعنی کـاینات و صـــــورت عــشق

*****

تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی
ای آینه بر ما نتوان بست دورویی

*****

بیدل این کم همتان بر عز و جاه
فخرها دارند و عاری بیش نیست

*****

اشعار عارفانه بیدل دهلوی
اشعار عارفانه بیدل دهلوی

دوبیتی های بیدل دهلوی

بیدل! به سجود بندگی توام باش
تا بار نفس به دوش داری خم باش
زین عجز که در کارگه طینت توست
الله نمی‌ توان شدن آدم باش

*****

در پرده ساز ما نوا بسیار است
عیب و هنر و رنگ و صفا بسیار است
خواهی کف گیر و خواه گوهر بردار
ما دریاییم و موج ما بسیار است

*****

اشک یک لحظه به مژگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است
زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینه این اسرار است

*****

بیدل! اگر از عالم جودت خبر است
اظهار قناعتت ز هر بد بتر است
ساغر کش و عشرت کن و اقبال طلب
مهمان کریم را فضولی هنر است

*****

خیال آن مژه خون می‌کند، چه چاره کنم؟
دل آب گشت و نمی‌آید آن خدنگ برون
تعلقاتِ جهان حکم نیستان دارد
نشد صدا هم از این کوچه‌های تنگ برون

*****

چـون بـه دریـای رحمت افتادیم
بـاطن مـــا ز عشــق یـافت نـــدا
که جهان نیست جز تجلی دوست
این من و ما همان اضافات اوســت

*****

بیدل ره عبرت نپسندیم چرا
احرام ندامتی نبندیم چرا
دی خنده به جهل دیگران می‌کردیم
امروز به عقل خود نخندیم چرا

*****

نگاه وحشی لیلی چه افسون‌ کرد صحرا را
که‌ نقش پای آهو چشم‌ مجنون‌ کرد صحرا را
دل از داغ محبت‌ گر به این دیوانگی بالد
همان‌ یک‌ لاله‌ خواهد طشت‌ پرخون‌ کرد‌ صحرا را

*****

پیری آخر شکست من خواهد داد
نان داغ دل و جامه کفن خواهد داد
ایمن نیم از هجوم موهای سپید
این پنبه مرا به سوختن خواهد داد

*****

گزیده اشعار بیدل دهلوی
گزیده اشعار بیدل دهلوی

گزیده اشعار بیدل دهلوی

هر جا روی ای ناله سلامی ببر از ما
یادش دل ما برد به جای دگر از ما
امید حریف نفس سست عنان نیست
ما را برسانید به او پیشتر از ما
دل را فلک آخر به‌ گدازی نپسندید
هیهات چه بر سنگ زد این شیشه‌ گراز ما
تا کی هوس آواره پرواز توان زیست
یا رب‌ که جدا کرد سر زیر پر از ما؟

*****

بی اسم و صفت، دلت به خود محرم نیست
بی‌ رنگ و بو، بهار جز مبهم نیست
عالم به وجود من و تو موجود است
گر موج و حباب نیست، دریا هم نیست
تا در کف نیستی عنانم دادند
از کشمکش جهان امانم دادند
چون شمع، سراغ عافیت می‌جستم
زیر قدم خویش نشانم دادند

*****

چشم تو به حال من‌ گر نیم نظر خندد
خارم به چمن نازد عیبم به هنر خندد
تا چند بر آن عارض بر رغم نگاه من
از حلقه گیسویت گل های نظر خندد
در کشور مشتاقان بی‌ پرتو دیدارت
خورشید چرا تابد بهر چه سحر خندد
دل می‌ چکد از چشمم چون ابر اگر گریم
جان می‌ دمد از لعلت چون برق اگر خندد

*****

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم
که خلل در صف جمعیت مژگان کردیم

غیر وحشت نشد از نشئه تحقیق بلند
می به ساغر مگر از چشم غزالان کردیم

رهزنی داشت اگر وادی بی مطلب عشق
عافیت بود که زندانی نسیان کردیم

موج ما یک شکن از خاک نجوشید بلند
بحر عجزیم که در آبله طوفان کردیم

حاصل از هستی موهوم نفس دزدیدن
اینقدر بود که بر آینه احسان کردیم

*****

عکس نوشته شعرهای بیدل دهلوی
عکس نوشته شعرهای بیدل دهلوی

عشق از مشت خاک آدم ریخت
آن قدر خون که رنگ عالم ریخت

چیـست آدم؟ تــجـلی ادراک
یـعنـــی آن فــهم مـعنی لـولاک

احــدیـت بـنـای مـحـکـم او
الــف افــتــاده عــــلـّت دم او

دال او مــغــز اول و انـجــام
که در او حـد وحـدت است تمام

مـیـم آن ختـم خلقت عـــالم
ایـــن بـــود لـــفظ و معنی آدم

قلزم کاینات و هر چه در اوست
جــوش بیـــتابی حقیقت اوست

*****

چیزی از خود هر قدم زیر قدم گم می کنم
رفته رفته هر چه دارم چون قلم گم می کنم

بی نصیب معنی ام کز لفظ می جویم مُراد
دل اگر پیدا شود، دیر و حرم گم می کنم

تا غبار وادی مجنون به یادم می رسد
آسمان بر سر، زمین زیر قدم گم می کنم

دل، نمی ماند به دستم، طاقت دیدار کو؟
تا تو می آیی به پیش، آیینه هم گم می کنم

قاصد مُلک فراموشی کسی چون من مباد
نامه ای دارم که هر جا می برم گم می کنم

بر رفیقان (بیدل) از مقصد چه سان آرم خبر؟
من که خود را نیز تا آنجا رسم گم می کنم

*****

شب‌ که توفان جوشی چشم ترم آمد به یاد
فکر دل‌ کردم بلای دیگرم آمد به یاد

با کدامین آبرو خاک درش خواهی شدن
داغ شو ای جبهه دامان ترم آمد به یاد

نقش پایی‌ کرد گل بیتابی ا‌م در خون نشاند
پهلویی بر خاک دیدم بسترم آمد به یاد

ذره را دیدم پرافشان هوای نیستی
نقطه‌ ای از انتخاب دفترم آمد به یاد

سجده منظور کی‌ ام نقش جبینم جوش زد
خاک جولانکه خواهم شد سرم آمد به یاد

در گریبان غوطه خوردم رستم از آشوت دهر
کشتی‌ ام می‌ برد توفان لنگرم آمد به یاد

پی‌ تو عمری در عدم هم ننگ هستی داشتم
سوختم بر خویش ‌تا خاکسترم آمد به یاد

تا سحر بی‌ پرده‌ گردد شبنم از خود رفته است
الوداع ای همنشینان دلبرم آمد به یاد

جراتم از خجلت بیدستگاهی داغ ‌کرد
ناله شد پرواز تا عجز پرم آمد به یاد

حسرت توفان بهار عالم مخموریم
هر قدر گردید رنگم ساغرم آمد به یاد

ای فراموشی ‌کجایی تا به فریادم رسی
باز احوال دل غم‌ پرورم آمد به یاد

بیدل اظهار کمالم محو نقصان بوده است
تا شکست آیینه، عرض جوهرم آمد به یادپ

*****

اشعار عاشقانه بیدل دهلوی
اشعار عاشقانه بیدل دهلوی

اگر معشوق‌ بی‌ مهر است‌ و گر عاشق‌ وفا دارد
تماشا مفت دیدنها محبت رنگها دارد

شرار کاغذ ما خنده دندان‌ نما دارد
طربها وقف بیتابی ‌که آهنگ فنا دارد

به وا ماندن نکردم قطع امید ز خود رفتن
شکست بال اگر پرواز گم‌کرده صدا دارد

ز بس مطلوب هر کس بی‌ طلب آماده است اینجا
اجابت انفعال از شوخی دست دعا دارد

درین محفل زبونیم آنقدر از سستی طالع
که رنگ ناتوانی هم شکست کار ما دارد

به صد جا کرده سعی نارسا منزل ‌تراشی ها
و گرنه جاده دشت طلب کی انتها دارد

که می‌ خواهد تسلی از غبار وحشت‌ آلودم
که چون‌ صبح‌ این‌ کف ‌خاکستر آتش‌ زیر پا دارد

سبب‌ کم نیست‌ گر بر هم ز نی ربط تعلق را
چو مژگان هر که ‌برخیزد ز خود چندین‌ عصا دارد

حقیقت ‌واکش نیرنگ هر سازی‌ست مضرابی
تو ناخن جمع ‌کن تا زخم ما بینی چها دارد

به خجلت تا نیاید وام معذوری اداکردن
نماز محرمان پیش از قضا گشتن قضا دارد

ز حرص منعمان سعی‌گدا همگن مدان بیدل
که خاک از بهر خوردن بیش از آتش اشتها داردپ

*****

چشم ‌وا کن شش جهت یارست و بس
هر چه خواهی‌ دید، دیدارست‌ و بس

سبحه بر زنار وهمی بسته‌اند
این‌گره‌ گر واشود تارست و بس

گر بلند و پست نفروشد تمیز
از زمین تا چرخ هموارست و بس

هر نفس صد رنگ بر دل می‌خلد
زندگانی نیش آزارست و بس

چند باید روز بازار هوس
چینی‌ ات را مو شب تارست و بس

باغ امکان نیست آگاهی ثمر
جهل تا دانش جنون‌ کارست و بس

مبحث سود و زیان در خانه نیست
شور این سودا به بازارست و بس

کاری از تدبیر نتوان پیش برد
هر که در کار است‌، بیکارست و بس

دود نتوان بست بر دوش شرار
چون ‌ز خود رستی ‌نفس‌ بارست‌ و بس

جهل ما بیدل به آگاهی نساخت
نور بر ظلمت شب تارست و بس

*****

موج پوشید روی دریا را
پردهٔ اسم شد مسما را

نیست بی‌ بال اسم پروازش
کس ندید آشیان عنقا را

عصمت حسن یوسفی زد چاک
پرده طاقت زلیخا را

می‌ کشد پنبه هر سحر خورشید
تا دهد جلوه داغ دل ها را

جاده هر سو گشاده است آغوش
که دریده‌ ست جیب صحرا را

شعله دل ز چشم تر ننشست
ابر ننشاند جوش دریا را

آگهی می‌ زند چو آیینه
مُهر بر لب زبان‌ گویا را

قفل‌ گنج زر است خاموشی
از صدف پرس این معما را

بیدل ار واقفی ز سر یقین
ترک‌ کن قصهٔ من و ما را

******

اشعار بیدل دهلوی در مورد عشق
اشعار بیدل دهلوی در مورد عشق

بسکه‌ وحشت کرده‌ است آزاد، مجنون‌ مرا
لفظ نتواند کند زنجیر، مضمون مرا

در سر از شوخی نمی‌ گنجد گل سودای من
خم حبابی می‌ کند شور فلاطون مرا

داغ هم در سینه‌ ام بی‌ حسرت دیدار نیست
چشم مجنون نقش پا بوده‌ست هامون مرا

کو دم تیغی‌ که در عشرتگه انشای ناز
مصرع رنگین نویسد موجه خون مرا

ساز من آزادگی‌، آهنگ من آوارگی
از تعلق تار نتوان بست قانون مرا

از لب خاموش‌ توفان جنون را ساحلم
این حباب بی‌ نفس پل بست جیحون مرا

عمر رفت ودامن نومیدی از دستم نرفت
ناز بسیارست برمن بخت واژون مرا

داغ یاسم ناله را درحلقه حیرت نشاند
طوق قمری دام ره شد سرو موزون مرا

عشق می‌ بازد سراپایم به‌ نقش عجز خویش
خاکساریهاست لازم بید مجنون مرا

غافلم بیدل زگرد ترکتازیهای حسن
می‌ دمد خط تاکند فکر شبیخون مرا

در ادامه بخوانید : اشعار عاشقانه سعدی