زیباترین اشعار عاشقانه کلاسیک و کهن از شاعران معروف ایرانی

در ادامه این مطلب مجموعه ای از بهترین و زیباترین شعرهای کهن عاشقانه و عاشقانه ترین اشعار کلاسیک را برای شما ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

زیباترین اشعار کهن عاشقانه
زیباترین اشعار کهن عاشقانه

نامت شنوم، دل ز فرح زنده شود
حال من از اقبال تو فرخنده شود
وز غیر تو هر جا سخن آید به میان
خاطر به هزار غم پراگنده شود

رودکی

*****

اشعار کهن فارسی

گر نباشد هر دو عالم گو مباش
تو تمامی با توام تنها خوش است

عطار

*****

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

سعدی شیرازی

*****

اندر دل من درون و بیرون همه او است
اندر تن من جان و رگ و خون همه اوست

مولانا

*****

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا به کی در غم تو ناله شب گیر کنم

حافظ

*****

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه می‌ کنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
بسیار سمرهاست در آفاق ولیکن
دل‌ سوزتر از عشق من و تو سمری نیست

سنایی

*****

دوبیتی های عاشقانه از شاعران بزرگ

هر که در عاشقی قدم نزده است
بر دل از خون دیده نم نزده است
او چه داند که چیست حالت عشق
که بر او عشق، تیر غم نزده است

خاقانی

*****

اشعار عاشقانه شاعران ایرانی
اشعار عاشقانه شاعران ایرانی

ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم

مولانا

*****

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

*****

اشعار عاشقانه کلاسیک و قدیمی

گه مایل دنیایم و گه طالب عقبا
انداخت خیالت زکجایم به کجاها

بیدل دهلوی

*****

هر آن که با تو وصالش دمی میسر شد
میّسرش نشود بعد از آن شکیبایی

سعدی

*****

جوونی هم بهاری بود و بگذشت
به ما یک اعتباری بود و بگذشت
میون ما و تو یک الفتی بود
که آن هم نوبهاری بود و بگذشت

باباطاهر

*****

من از عالم تو را تنها گزیدم
روا داری که من غمگین نشینم؟!

مولانا

*****

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را

سعدی

*****

ای روی خوب تو سبب زندگانی‌ ام
یک روزه وصل تو طرب جاودانی‌ ام

جز با جمال تو نبود شادمانی‌ ام
جز با وصال تو نبود کامرانی‌ ام

بی‌ یاد روی خوب تو ار یک نفس زنم
محسوب نیست آن نفس از زندگانی‌ ام

دردی نهانیست مرا از فراق تو
ای شادی تو آفت درد نهانی‌ ام

انوری

*****

شعر کهن عاشقانه

ای یار ناسامان من، از من چرا رنجیده‌ ای؟
وی درد و ای درمان من، از من چرا رنجیده‌ ای؟

ای سرو خوش بالای من، ای دلبر رعنای من
لعل لبت حلوای من، از من چرا رنجیده‌ ای؟

بنگر ز هجرت چون شدم، سرگشته چون گردون شدم
وز ناوکت پرخون شدم، از من چرا رنجیده‌ ای؟

گر من بمیرم در غمت، خونم بتا در گردنت
فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ ای؟

من سعدی درگاه تو، عاشق به روی ماه تو
هستیم نیکوخواه تو، از من چرا رنجیده‌ ای؟

سعدی

*****

بیا مرا ببر ای عشق با خودت به سفر
مرا ز خویش بگیر و مرا ز خویش ببر

قیصر امین‌پور

*****

تا یار برفت صبر از من برمید
وز هر مژه‌ ام هزار خونابه چکید
گوئی نتوانم که ببینم بازش
«تا کور شود هر آنکه نتواند دید»

عبید زاکانی

*****

به دل جز غم آن قمر ندارم
خوشم ز آنکه غم دگر ندارم

ملک الشعرای بهار

*****

دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

حافظ شیرازی

*****

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

عطار نیشابوری

*****

ای دیر بدست آمده بس زود برفتی
آتش زدی اندر من و چون دود برفتی
چون آرزوی تنگ‌ دلان دیر رسیدی
چون دوستی سنگ‌ دلان زود برفتی

انوری

*****

اشعار کوتاه قدیمی

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست
طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

سعدی شیرازی

*****

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب منتظر یار باش

عطار نیشابوری

*****

گر من به وفای عشق آن حور نسب
در دام دگر بتان نیفتم چه عجب
حاشا که چو گنجشک بوم دانه طلب
کان ماه مرا همای داده است لقب

خاقانی

در ادامه بخوانید : اشعار عاشقانه کوتاه و زیبا