گلچین غزل های ناب و عاشقانه از شاعران بزرگ

در ادامه این مطلب مجموعه ای از زیباترین و ناب ترین غزلیات عاشقانه شاعران معروف را ارائه داده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

غزل های عاشقانه از شاعران بزرگ
غزل های عاشقانه از شاعران بزرگ

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدم
دیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم

برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخورد
تا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم

نیستم از روان‌ ها بر حذرم ز جان‌ ها
جان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم

آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدو
تا که چنین به عاقبت بر سر آن گمان شدم

از سر بیخودی دلم داد گواهیی به دست
این دل من ز دست شد و آنچ بگفت آن شدم

این همه ناله‌ های من نیست ز من همه از اوست
کز مدد می لبش بی‌ دل و بی‌ زبان شدم

گفت چرا نهان کنی عشق مرا چو عاشقی
من ز برای این سخن شهره عاشقان شدم

جان و جهان ز عشق تو رفت ز دست کار من
من به جهان چه می‌کنم چونک از این جهان شدم

مولوی

*****

از هر چه می‌ رود سخن دوست خوش ترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ ای
من در میان جمع و دلم جای دیگرست

شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منورست

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبرست

جان می‌ روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ ام هنوز که نزلی محقرست

کاش آن به خشم رفته ما آشتی کنان
باز آمدی که دیده مشتاق بر درست

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که میزنم ز غمت دود مجمرست

شب‌ های بی توام شب گورست در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشرست

گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیورست

سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصورست

زنهار از این امید درازت که در دلست
هیهات از این خیال محالت که در سرست

گفتیم عشق را به صبوری دوا کنیم
هر روز عشق بیشتر و صبر کمتر است

سعدی

*****

اشعار عاشقانه شاعران معاصر

غزلیات عاشقانه و دلنشین از شاعران معروف
غزلیات عاشقانه و دلنشین از شاعران معروف

این اشکِ چشمِ مرثیه‌ بارانِ ابرهاست
باران، چکیده‌ی غم پنهان ابرهاست

این ناگهان شکستن بغض گلوی رعد
برقی از آتشی است که در جان ابرهاست

بر تنگدل تمام جهان تنگ می‌ شود
سرتاسر آسمان، همه زندان ابرهاست

هرکآسمان‌ تر است، غمش بی‌ کران‌ تر است
دریا، گواه اشک فراوان ابرهاست

ای زیستن! مساوی خود را گریستن
این اشک‌ ها به پای تو تاوان ابرهاست

درد آن زمان که هستی بر باد رفته است
جز گریه چیست آنچه که درمان ابرهاست؟

گاهی سیاه و غمزده، گاهی سپید و شاد
حالم شبیه حال پریشان ابرهاست

این خود شروعِ راهِ به دریا رسیدن است
باران گمان مدار که پایان ابرهاست…

سعید پورطهماسبی

*****

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شب‌ های غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می‌ خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

رهی معیری

*****

تا کی روم از عشق تو شوریده به هر سوی
تا کی دوم از شور تو دیوانه به هر کوی

صد نعره همی‌ آیدم از هر بن مویی
خود در دل سنگین تو نگرفت سر موی

بر یاد بناگوش تو بر باد دهم جان
تا باد مگر پیش تو بر خاک نهد روی

سرگشته چو چوگانم و در پای سمندت
می‌افتم و می‌گردم چون گوی به پهلوی

خود کشته ابروی توام من به حقیقت
گر کشتنیم بازبفرمای به ابروی

آنان که به گیسو دل عشاق ربودند
از دست تو در پای فتادند چو گیسوی

تا عشق سر آشوب تو همزانوی ما شد
سر برنگرفتم به وفای تو ز زانوی

بیرون نشود عشق توام تا ابد از دل
کاندر ازلم حرز تو بستند به بازوی

عشق از دل سعدی به ملامت نتوان برد
گر رنگ توان برد به آب از رخ هندوی

سعدی

*****

دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم

این که می‌ گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم

یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم

دوستان در پرده می‌ گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون سر آمد دولت شب‌ های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم

هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم

عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم

محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم

حافظ

*****

دلم گرفته کنارت کمی قدم بزنم
دوباره تار دلم را به صوت بَم بزنم

دلم گرفته بگیرم دوباره دست تورا
وسرنوشت خودم را خودم رَقَم بزنم

نمیشود که فقط در خیال عاشق بود
چگونه وقت نبودت، زعشق دَم بزنم

عجیب نیست که از دوریت شبی اشکی
به دیده ام بِنِشانم، به چهره نَم بزنم

خدا کند که به پایان بیاید این دوری
دوباره یک غزل عاشقانه من قَلم بزنم…

*****

چشم او قصد عقل و دین دارد
لشکر فتنه در کمین دارد

عالمی را کند مسخر خویش
هر که او لشکری چنین دارد

مست و خنجر به دست می‌آید
آه با عاشقان چه کین دارد

هیچکس را به جان مضایقه نیست
اگر آن شوخ قصد این دارد

ساعد او مباد رنجه شود
داغ بر دست نازنین دارد

هر کرا هست تحفه‌ای در دست
پیش جانان در آستین دارد

نیم جانی‌ست تحفه وحشی
چه کند بی‌نوا همین دارد

وحشی بافقی

*****

این غزل در وصف تو باشد فراوان.. بگذریم
چشم تو ابیات شعرم گشته مهمان.. بگذریم

از فراق سالیان و از ندیدن های تو
بی خبر از حال دل اینگونه تاوان!.. بگذریم

عشق را آخر بگو در کوی دل گم کرده ای
یا که بی حد بی تفاوت.. رفتی آسان بگذریم

واژه پنهان می کنم در این نوای عاشقی
در غزل پیچیده ام همچون که طوفان.. بگذریم

حال زارم را ندانی یاد تو همراه من
یادگاری.. عشق تو با حال نالان.. بگذریم

*****

دلم پر درد و درمانی، ندارد
ز بارِ غم، به جان؛ جانی ندارد

به خود گفتم، در این عالم؛ خدایا
چرا، این دل؛ غزلخوانی ندارد

*****

باد آمد و بوی عنبر آورد
بادام شکوفه بر سر آورد

شاخ گل از اضطراب بلبل
با آن همه خار سر درآورد

تا پای مبارکش ببوسم
قاصد که پیام دلبر آورد

ما نامه بدو سپرده بودیم
او نافه مشک اذفر آورد

هرگز نشنیده‌ ام که بادی
بوی گلی از تو خوشتر آورد

سعدی

*****

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند
کوزه‌ ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟!
دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

فاضل نظری

*****

موج می‌ داند ملال عاشق سرخورده را
زخم خنجر خورده، حال زخم خنجرخورده را

در امان کی بوده‌ ایم از عشق، وقتی بوی خون
باز، وحشی می‌ کند باز کبوتر خورده را

مرگ از روز ازل با عاشقان هم‌ کاسه است
تا بلرزاند تنِ هر شام آخر خورده را

خون دل‌ ها خورده‌ ام یک عمر و خواهم خورد باز
جام دیگر می‌دهندش جام دیگر خورده را

شعر شاید یک زن زیباست، من هم سایه‌ اش
میکند مشغول خود، هرکس به من برخورده را

مژگان عباسلو

*****

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟

قیصر امین پور

در ادامه بخوانید : اشعار عاشقانه شاعران معروف