مجموعه ای از بهترین و زیباترین اشعار نو غمگین

در ادامه این مطلب گزیده ای از زیباترین اشعار نو غمگین کوتاه و بلند و شعرهای غمگین سپید را برای شما ارائه کرده ایم. با پرشین استار همراه باشید؛

شعرهای شپید غمگین
شعرهای شپید غمگین

آن بخت گریزنده
دمی آمد و بگذشت
غم بود،
که
پیوسته
نفس در نفسم بود

فریدون مشیری

*****

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه، می‌ بینم
می‌ بینم
تو به اندازه تنهاییِ من خوشبختی
من به اندازه زیباییِ تو غمگینم

حمید مصدق

*****

تو نیستی
و این
خلاصه تمامِ
عاشقانه‌ های غمگین من است

سارا قبادی

*****

تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت
می روم از قلبت
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق ولی
بر نمی گردم، نه
می روم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد …

*****

اشعار غمگین و دلشکسته

ترسم روزی که
آیی
نشناسی ام..
غم فراق تو، دلبرکم
مرا….

*****

تو نیستی و خورشید
غمگین‌ تر از همیشه غروب خواهد کرد
و من دلتنگ‌ تر از فردا
به تو فکر می‌ کنم

*****

منتظرم
شبیه یک آهنگِ غمگین قدیمی
در آرشیو رادیو
زنگ بزن
بگو که می‌ خواهی مرا بشنوی

آزاد نوروزی

*****

پارک همان است
نیمکت همان
هوا همان هوای غزل ریز آبان
چیزی عوض نشده است
جز من
که بی تو کمی مرده ام

*****

حال من
حال هوای این روزهاست
دلم سوز دارد
بارانیم
و آرزوهایم را مه گرفته است..

*****

خانه ام ابریست
اما در خیال
روزهای روشنم

نیما یوشیج

*****

شعر نو غمگین و تنهایی
شعر نو غمگین و تنهایی

دلم کار دست است
خودم بافتمش
تارش را از سکوت
پودش را از تنهایی
همین است که خریدار ندارد

*****

غمگین ترین اشعار نو

دوستت دارم
و همین اصل
غمگین ترم می کند!
وقتی که،
نمی توانم چهار فصل جهان را
در آغوش تو آواز بخوانم!

حسادت می کنم وقتی
نسیمی زیرک
مو هایت را به بازی می گیرد!

آه
نارون بالا بلند من!
باور کن
از این همه خواستن،
غمگین ام…
مثل پرنده ای که
بادِ مهاجم
لانه اش را
به تاراج برده ست!

*****

دردا …
که در مسیر نگاه اندوهگین ما
به دل تو
هزاران آلوی نرسیده به زمین افتاده بود

*****

ﺁﻣﺪﻥ‌ ﺍﺕ
ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺤﻤﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮﺩ
ﻭ چشم‌ های ﺁﺑﯽ‌ اﺕ
ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ

ﺭﻓﺘﻦ‌ ﺍﺕ
ﺭﺍﻫﯽ ﺟﺰ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ

ﺣﺎﻻ
ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ
ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ
ﺑﻬﺎﻧﻪ‌ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯽ‌ ﺧﻮﺍﻫﺪ
ﺑﺮﻧﻤﯽ‌ ﮔﺮﺩﯼ!؟

بهرام محمودی

*****

تو دور میشوی
و زندگی از آخرین پنجره ی قطار
برایم دست تکان می دهد

*****

زندگی چون قفس است
قفسی تنگ پر از تنهایی
و چه خوب است دم غفلت آن زندان‌ بان
و سپس بال و پر عشق گشودن
بعد از آن هم پرواز

*****

اشعار نو غمگین

این ابرها را
من در قاب پنجره نگذاشته ام
که بردارم
اگر آفتاب نمی‌ تابد
تقصیر من نیست
با این همه شرمنده توام
خانه ام
در مرز خواب و بیداری ست
زیر پلک کابوس‌ ها
مرا ببخش اگر دوستت دارم
و کاری از دستم بر نمی‌آید

رسول یونان

*****

اشعار نو غمگین
اشعار نو غمگین

وقتی من تنهایم
همه غصه‌ ها
همچو کابوسی وهم انگیز
می‌ گیرند مرا در بر خویش
وقتی من تنهایم
همه‌ ی شادی‌ ها
ناگهان رخت بر می‌ بندند از بر من
موقع تنهایی
خنده هم پر می‌ کشد
از لب‌ هایم
اشک هم، چون رودی
همه شب، جاریست از چشمانم
کاش تنهایی من هم به سرآید باز…

*****

چمدانی که از سفر آوردم
کشتی غمگینی بود
که تنها می‌ خواست
کنار تو آرام بگیرد

بهزاد عبدی

*****

دلتنگے درد عجیبیست،
آدم را
آرام
آرام
ناآرام میکند!…

*****

می شد که من
پروانه ی باغ رو یاهای تو باشم
اگر نمی خواستی بچسبانی ام
به کلکسیون آرزوهای ِ دست یافته ات،
می شد که تو
شهسوار رویاهای من باشی
اگر نمی خواستم محبوست کنم،
در کاخ توقعات ِ بر نیامده ام
می شد که ما
تصویر زیبای عشقی بی تمام باشیم بر دیوار ناممکن ها
اگر یاد گرفته بودیم
عاشقی را …

فریبا عرب نیا

*****

ما دو پیراهن بودیم
بر یک بند؛ یکی را باد برد
دیگری را باران هر روز
خیس میکند..

*****

یک شهر پر از آدم
و این
حجم پر از درد،
لعنت شود آن شب
که توُ را
بُرد و نیاورد…

*****

فراموش کرده است
آغاز فصل سرد را
زنی که چمدان خاطراتش
در قطار اردی بهشت جا مانده است!

*****

چرا غم‌ ها نمی‌ دانند
که من غمگین‌ ترین غمگین شهرم؟
بیا هی دوست با من باش
که من تنهاترین تنهای شهرم

*****

غمگین ترین اشعار نو
غمگین ترین اشعار نو

خیابانی دلتنگ!
شهری غمگین!
آخر،
آمدنت را
به کدام کوچه خواهی داد؟!

*****

شعرهای غمگین سپید

غمگینم و این ربطی به خیابان ولیعصر ندارد
که درختانش سال‌ هاست مرا از یاد برده‌اند

غمگینم و این ربطی به تو ندارد
که پسر همسایه‌ ام نبودی
تا هر صبح پنجره را باز کنم
بی آنکه جواب سلامت را بدهم
با بنفشه‌ ای در گیسوانم

کاش به زنی که عاشق است
می‌آموختند چگونه انتقام بگیرد
غمگینم که عشق این‌ همه مهربان است

مژگان عباسلو

*****

هم چنان حالم خوب نیست!
احساس می کنم شکست خورده ام
در زمان ُ در عرض!
از که؟ صحبت ِ کَس نیست …
نمی دانم… احساس می کنم
کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است..!

حسین پناهی

*****

هربار گریه می‌ کنم
و انگار
جمله‌ ای را گم کرده‌ ام
دلتنگی‌ ها هیچ وقت راه دوری نمی‌ روند
مثل شانه‌ های مادر
که هر بار گریه کردم
لرزید

دیگر چه فرقی می‌ کند
حرفی که از دهانِ فنجان‌ها می‌ گذرد
و دلم را گرم نمی‌ کند
از کدام مزرعه قهوه به تنهایی‌ ام ریخته است؟

دیگر چه فرقی می‌ کند
به صدای غمگین پرنده‌ های پشتِ پنجره‌ ام گوش بسپارم
یا با اولین قطار با خودم دور شوم؟

دیگر چه فرقی می‌کند؟
هربار گریه کردم
که قرار بود
چیزی نگویم

امیرمحمد مصطفی‌ زاده

در ادامه بخوانید : اشعار نو عاشقانه